حس دلتنگی توی سینه‌م سنگینی می‌کنه.

تنها نگرانی‌م اینه که نکنه از من خوشش اومده بود؟! نکنه الان که اکانتم رو حذف کردم و رفتم بهش آسیب زده باشم؟ و دلش رو شکسته باشم؟

من فقط از این نگرانم همین

من..

خدایا ای کاش اونجا بودم. البته همون بهتر که نیستم. ولی ای کاش بودم. لااقل می‌فهمم چی الکیه و چی واقعی.

گاد.

من شاید کلهم اجمعین ۵ درصد احتمال بدم که اون از من خوشش اومده باشه

ولی همین ۵ درصد من رو خیلی می‌ترسونه، خیلی

می‌دونی امیدوارم واقعاً از من خوشش نمیومده باشه و واقعاً من رو بازیچه کرده بوده باشه؛ چون این جوری رفتنم منطقی‌تر می‌شه و اون هم آسیبی نمی‌بینه... عجیبه نه؟ اینکه ترجیح می‌دم دل خودم بشکنه و خودم ترک کرده باشم، تا اینکه ترکش کنم و دلش رو بشکنم

نمی‌دونم منظورم رو می‌فهمین یا نه

من فقط می‌شم دختری که روش کراش بودم، که وقتی مدرسه تموم شد و مطمئن بودم دیگه نمی‌بینمش، بهش گفتم که فقط بدونه.

بدونه که یه دختری دوستش داشت. همین.

نه اینکه پیشنهاد بدم وارد رابطه‌ی عاطفی بشیم. اصلاً.

چون منطقم می‌گه الارا تو الان شرایط وارد شده به یه رابطه‌ی عاطفی رو نداری.

امیدوارم الان پشت سرم مسخره‌م کنه. بهتر از اینه که دلش رو شکسته باشم و عذاب وجدان شکستن دل یه نفر روم سنگینی کنه.

کل تابستون بهش پیام دادم و گذشت و گذشت و گذشت تا تولدش.

شب تولدش بهش تبریک گفتم و اونم خب ذوق کرد و یه حرف هم زد که ربط داشت به ایران که بماند و من هم هیچی نگفتم چون هیچ وقت وارد بحث سیاسی نمی‌شم

و فرداش چیکار کرد؟ بدون اینکه من بهش پیامی بدم یه کلیپ از یه دختره (یه نفر که کشته شده بود سال پیش) فرستاد و گفت "چقدر شبیه توعه الارا"

این یعنی چی آخه.

نه واقعاً یعنی چی؟!

الان من این رو چی در نظر بگیرم؟

یعنی تو از من خوشت اومده؟ که یاد من افتادی؟

یا اصلاً کلاً بی‌ربط بود و همین جوری در مورد کشور جوگیر شده بودی و واسه‌م فرستاده بودی؟

من نمی‌فهمم.

متاسفم که نمی‌فهمم.

متاسفم.

چند روز که مدرسه‌ها شروع شد به پدرخوانده پیام دادم و پرسیدم که شما دوتا آشتی بودین یا نه و خب اونم گفت آره و..

دیگه من خسته شده بودم.

از سوژه بودن خسته می‌شم.

یادته اون سری بهم گفتی زودباور؟

من بهت اعتماد داشتم.

نمی‌دونم الان بهت اعتماد دارم یا نه

ولی هرچی که بود، من حس بدی داشتم

حس اینکه هیچ کس لازم نمی‌دونه بهم توضیح بده در حالی که من به شدت اهمیت می‌دادم،

من به شدت اهمیت می‌دادم و اگه بیشتر از خودتون دو تا سعی نکرده باشم، لااقل تلاشم کمتر از خودتون نبود که سعی کردم دوستی‌تون رو درست کنم

من حتی شب تولدت به سینوس پیام دادم و گفتم هی این فرصت خوبیه برای آشتی! و اونم گفت که نه istj باید خودش بیاد جلو و من اینجوری بودم که :|

بزودی اون داستان رو تموم می‌کنم

بدبختی پدرخوانده هم اکانتش رو حذف کرده ولی از یکی از دوستام آیدی جدیدش رو میگیرم

فعلا نه ولی

هروقت داستان رو تموم کردم

داستانی که شخصیت اصلی‌ش تو بودی.

وای یادمه یه سری توی کلاس که داستان رو می‌گفتم (چون همه‌ی بچه‌های کلاس توی داستانه بودن) بچه‌ها می‌گفتن الارا از هر کی بدش بیاد اون رو آدم بده می‌کنه و هرکی خوشش بیاد آدم خوبه

ولی من چی گفتم؟ گفتم نه اتفاقاً برعکس ربطی نداره. من از هرکی بیشتر خوشم بیاد بیشتر در موردش می‌نویسم، فرقی نمیکنه آدم خوبه باشه یا بده

و تو شخصیت اصلی داستان بودی.

هیچ اصلاً فهمیدی؟

تقریباً مطمئنم که فهمیدی.

وای می‌دونی چی یادم اومد؟ اون شب تو کال

من روزی که بهت اعتراف کردم و بعدش پرسیدم فهمیده بودی؟ گفتی نه ولی یکم از نگاه‌ها و اینا

ولی تو جلوی سینوس گفتی که یه چیزی رو متوجه شده بودی

و مود من این بود که "تو که گفتی نفهمیدی.."

ولی از یه چیزی خوشحالم اونم اینکه چقدررررر محترمانه بهم گفتی که از من خوشت نمیاد و اصلاً الان نمی‌خوای توی رابطه‌ای چیزی باشی

واقعاً ممنونم که اونقدر محترمانه رفتار کردی

یه چیز دیگه....

من فکر کنم الان فهمیدم از چی تو خیلی خوشم اومده بود.

اینکه بهم گوش می‌دادی.

من همیشه فکر میکنم خیلی رو مخم. چون خیلی حرف می‌زنم و خیلی تصادفی می‌بینی دارم تاریخ ایران باستان رو تجزیه و تحلیل می‌کنم! و همین جوری یه نکته‌ی جالب علمی یا هرچیزی می‌گم

پدرخوانده و سینوس همیشه مودشون این بود که "خب به ما چه الان این رو گفتی :|"

ولی تو گوش می‌دادی.

یا حداقلش وانمود می‌کردی که گوش می‌دی

هرچند اگه وانمود کرده باشی هم ناراحت نمی‌شم. مردم حتی به خودشون زحمت نمی‌دن که وانمود کنن.

همیشه مردم حرفم رو قطع می‌کنن و به موضوعات جالب خودشون می‌پردازن.

ولی حداقل ۳ تا جا رو به وضوح یادمه که داشتی بهم گوش می‌دادی.

یه سری داشتم یه قانون زمان قدیم که لان عوص شده بود رو توصیح می‌دادم.

اونجا خوب یادمه که پدرخوانده و سینوس حوصله‌شون سر رفت ولی تو تشویقم کردی که بیشتر توضیح بدم.

یه سری هم تفاوت‌هاو شرایط دو تا آدم تاریخی رو داشتم توضیح می‌دادم

و خب وقت‌هایی هم که والیبال بازی می‌کردیم و تو حرف من رو می‌فهمیدی.

این سومین مورد رو به خودت هم گفتم، وقتی پرسیدی از کجا شروع شد.

.

+وای خدا واقعاً حس می‌کنم خالی شدم. خوبه آدم یه وبلاگ داشته باشه، ولی فکر کنم همه‌ی این حرفا رو یه دور به پدرخوانده هم بزنم.