252~ دیروز

دیروز من و چند تا از دخترای ورودی‌مون تصمیم گرفتیم به مناسبت ولنتاین و سینگل بودن جمع (😂) یه بیرونی جایی بریم

در نتیجه رفتیم پل طبیعت و پارک آب و آتش و گنبد مینا و اینا

این وسط جلسه‌ی انجمن علمی دانشکده هم بود که من از توی همون جمع و به صورت مجازی بودم 😂 خیلی سم بود

خلاصه که خیلی خوش گذشت و کلی دلقک بازی در آوردیم و از سینگلی نالیدیم 😂

تهش هم من رفتم اتاق moon و آیوی‌اینا و حکم بازی کردیم (من و ف.ص. تیم بودیم و به طرز گندشانسی می‌باختیم 😭😂 هرچند در نهایت ۴-۱ باختیم)

و بعدش هم یه بازی کردیم با پاسور که اسم نداره ولی من و ف.ص. و "د" وقتی که بهشون یاد دادم تصمیم گرفتیم یه اسم براش بذاریم، و اسم هم براش گذاشتیم، و خلاصه حالا هر وقت می‌خوایم بازی کنیم اسم ساختگی‌مون رو می‌گیم و می‌خوایم ببینینم تا کِی می‌تونیم به اسکل کردن یک دانشگاه ادامه بدیم 😂 یه جورایی راز مشترکمونه که ما سه تا فقط می‌دونیم که معنی اسمه واقعاً چیه (ترکیبی از اسم سه تامونه 😂😂😂 ولی شبیه یه کلمه‌ی واقعی به نظر می‌آد)

در نهایت هم من شب برگشتم خونه و الان هم دارم برمی‌گزدم خوابگاه دوباره البته وسطاش یه خرید هم می‌خوایم بریم

آره خلاصه :>

251~ دیشبببب

آقا دیروز خیلی حالم بهتر شده بور به خصوص که با آیوی حرف زده بودم شب قبلش

و خلاصه که با م.ج. و هم‌اتاقی‌ش "ر" رفتیم انقلاب

خیلی خوب بود

و کتابی که می‌خواستم رو گرفتم

از طرفی هم بعدش که برگشتم رفتم اتاق آیوی moon اینا (واسه درس نقشه‌کشی مشکل داشتم و خواستم از moon سوال بپرسم چون گذرونده این درسو) و منم همون جا خلاصه نشستم که تمرینه رو کامل کنم

این وسط هم آیوی خیلی سگ بود به قول خودش 😂😭 و از طرفی هم دلش خیلی کیک می‌خواست

من یادم بود هم‌اتاقی‌م کیک آورده بود در نتیجه بهش گفتم می‌خوای برم برات بیارم؟ من سهمم رو نخوردم و اینا

و اونم گفت نه بابا فکر نکنم و اینا

و بعد به مامانش زنگ زد و بعدش هم باباش

و منم گفتم ولش کن بذار برم براش بیارم؛ رفتم سریع از اتاقم سهمم رو برداشتم و گذاشتم توی بشقاب و براش آوردم

و یادمه رو بروی کمدش نشسته بود و پشت به اتاق، حسابی پوکیده بود

بعد من زدم روی شونه‌ش که برگرده و کیک رو ببینه که براش آوردم

کیک خیس شکلاتی هم بود

بعد اصلاً آیوی کیک رو که دید انگار چشماش برق زد و این جوری بود که وااااای عالیه و اینا و منم کلی ذوق که آیوی خوشحال شد :>>>>

خلاصه اینقدر ذوق کرده بود که گوشی‌ش دکمه‌ش خورد و تماسش قطع شد (داشت با ذوق می‌گفت الارا برام کیک آورددد 😂😭) و بعدش هم بغلم کرد

خلاصه که دوباره زنگ زد که تماسش با باباش رو ادامه بده و در همین حین هم کیک رو خورد و من و یکی از هم‌اتاقی‌هاش هم یکم خوردیم

و بعد که تماسش تموم شد این جوری بود که مطمئنی نمی‌خوری؟ منم گفتم نه بخور من بازم سهم دارم (واقعاً هم داشتم) و خلاصه که کیکه رو خورد

و خیلی خوشحال بود (یه جمله‌ی زیبایی گفت که ولش 😭😂)

و خلاصه که همین

بعدش که من همچنان نشسته بودم به ذهنم رسید که برم جعبه‌ی نخ‌هام رو بیارم که رنگ انتخاب کنه واسه اینکه دلم می‌خواست براش دستبند ببافم (چند شب پیش بهش گفته بودم)

ازش پرسیدم می‌خوای برات جعبه‌ی نخ‌هام رو بیارم اگه حوصله‌ش رو داری که رنگ انتخاب کنی؟ اونم پرسید که چقدر طول می‌کشه و منم گفتم ماکسیمم ۱۰ ثانیه؟! و اونم یه نگاه به ساعتش کرد و گفت ۳، ۲، ۱! 😂

خلاصه که رفتم نخ‌ها رو آوردم و خلاصه که از یه رنگ آبی نفتی و یه رنگ زرد خوشش اومد که قرار شد با نسبت ۶۷ / ۳۳ (بله همین قدر دقیق 😔😂) براش ببافم که سرمه‌ای‌ش بیشتر باشه

و اینکه آهان یه چیز دیگه هم گفت.

من چند وقتی بود که می‌خواستم با طرح یه سری گوشواره‌ای که داره براش یه دستبند هم ببافم، چند شب پیش یهویی وسط اتاق تمیز کردنش دستبند ست همون گوشواره‌ها رو پیدا کرد بین وسایلش و منم برگام ریخته بود، براش تعریف کردم جریان رو و اون موقع بهش گفتم من دلم می‌خواد یه دستبند برات ببافم ولی در کل و چه رنگی دوست داری؟ و اونم این جوری بود که خب من نمی‌دونم تو چه رنگ‌هایی داری + it's gonna take time

خلاصه که دیشب که رنگ‌ها رو آورده اون قضیه رو منشن کرد و گفتش که ببین من واقعاً نمی‌دونستم دستبندش رو دارم، یعنی ببین چقدر شانست گند بوده و اگه اون شب اون دستبنده معلوم نمی‌شد و تو بافته بودی من اصلاً هیچ وقت نمی‌فهمیدم که دستبندش رو داشتم، خلاصه که همین.

آها بعد یه سوالی هم که آخر سر پرسید (چون با هوس کیک کردنش شوخی کرد که مثل زن‌های باردار و اینا) و این بود که فکر می‌کنی من چقدر پتانسیل مادر شدن دارم؟ از ۰ تا ۱۰۰؟ likeمادری کردن و اینا

و ببین من جوابم ۷۸ بود چون حس می‌کن ماگه مسئولیت یه چبه گردنش باشه واقعاً گردن می‌گیره

که تعجب کرد و اینا (دلیل نیاوردم) و گفت نه من خیلی کمتر می‌بینم خودم رو

و بعد من این جوری بودم که نه ببین دو حالته، یا ۲۷، یا ۷۸. بعد اون پرسید چجوری یعنی چی؟

من توضیح ندادم ولی اون ۲۷ برای این بود که تصمیم به مادر شون بگیره واقعاً.

خلاصه که گفتم بهش که به نظرم دو حالته، یا ۲۷ هستی یا ۷۸

و خلاصه که گفت ۲۷ نزدیک‌تره واقعاً.

بعد من پرسیدم خب من چی به نظرت؟ و اونم گفت ۶۴‌

منم گفتم من خودم هم جواب رو نمی‌دونم واقعاً 😂

و بعدش گفتش که خودش ۳۲

بعد یهویی من اشاره کردم که عه نصفش شد و اونم گفتش که قشد نداشت یه عدد نصف بگه و اینا.

خلاصه که همین. بعدش که خواستم برم اومد بغلم کنه و من گفتم خیلی ممنونم بابت دیشب و اونم با ذوق گفت خیلی ممنون واسه امشب!!

و خلاصه خواستیم هم رو بغل کنیم که من دستم خورد و جای قاشق چنگالش افتاد 😭😂 وای خدایا خیلی ضایع بودددد

خلاصه که برش داشتم و گفتم sorry و اینا اونم گفت it's ok و اینا

و بعدش یه ذره چیز میزها رو جابه‌جا کردیم و بعدش هم‌دیگه رو بغل کردیم

بغل کوتاه‌تری بود نسبت به پریشب ولی خب.

امروز هم خلاصه با چند تا از دخترا رفتیم بیرون که بعداً میام تعریف می‌کنم. خدایا خیلی حالم بهتره. خوشحالم :>

250~ دیشب.

TW: S*icide

دیشب واقعاً شب افتضاحی بود. بیرون بودیم با بچه‌ها، ولی اونا انگار من رو نمی‌دیدن. دلم می‌خواست تمومش کنم.

چندین بار دلم می‌خواست کمک بگیرم ولی ایگنور شدم. تا اینکه بالاخره به "ف.ص." گفتم و اون هم خواست بره به moonو آیوی بگه ولی من فرار کردم اتاقمون 😭😂 بعد یهویی اینا در زدن و من توی دستشویی قایم شدم 😭😂 شیر آب رو هم باز کردم و یه آبی هم به صورتم زدم.

خلاصه که کلی آهنگ خوندن و من رو بغل کردن. خوب بود

ولی این بخش اصلی‌ش نیست.

خلاصه که شب اتاقشون بودم و آخر شب که دیگه فقط "ی" و آیوی مونده بودن، من آیوی رو بغل کردم که دیگه می‌خواستم برگردم. بغلمون طولانی شد، و منم وسطش گفتم که "دلم می‌خواد یه چیزی رو بهت بگم."

بعد گفت "maybe later?"

و منم حدس زدم فکر کرده که می‌خوام یه چیزی در مورد ما دوتا بهش بگم، در نتیجه گفتم "نه، it's not about you it's about me"

بعدش گفت "باشه"، ولی من نتونستم بگم. فقط تونستم بگم "I"، همین. و بعدش یه لحظه من رو نیمه جدا کرد از بغلمون و بهم نگاه کردو با چشم ابرو و لبخونی اشاره کرد که "جلوی "ی" می‌خوای بگی؟ می‌خوای بریم بیرون؟"

و منم این جوری بودم که اممممم نمی‌دونم. خلاصه که رفتیم بیرون و اون کاپشن نیاورده بود ولی من یه لحظه برگشتم اتاقمون و کاپشن برداشتم.

خلاصه که بیرون هم سگ سرما بود و ما روی نیمکت توی حیاط خوابگاه نشستیم (البته فقط من نشستم چون نیمکته سرد بود و آیوی نمی‌خواست بشینه)

و خلاصه که آیوی کلی اصرار کرد که بگم ولی من نمی‌دونستم. نمی‌دونستم که می‌خوام بگم یا نه، چون حس می‌کردم نکنه دیدش نسبت به من عوض بشه، نکنه بعداً پشیمون بشم که بهش گفتم؟

و این‌ها رو هم بهش گفتم (قبل اینکه بگم کلی سوال پرسید در مورد حرفم) و بعد این جوری بود که "اگه ممکنه پشیمون بشی پس نگو." خلاصه که این جوری و نمی‌دونم واقعاً چجوری بحث خیلی یهویی به این رسید که پرسید

"Are u having s*icidal thoughts?"

و من این جوری بودم که یه ذره خنده کردم و گفتم "maybeeeeee?!?!" که یه ذره sacastic گفته باشم و خودش بدونه

و اون اونجوری که don't bullsh!t me و گفت که نه خب ما این همه شوخی می‌کنیم در مورد امین مسئله که وای خدایا از حجم کارای دانشگاه می‌خوام برم بمیرم و اینا، و پرسید الارا واقعاً؟!

و منم گفتم اوهوم.

و نمی‌دونم واقعاً بعدش چی شد (فکر کنم اینا رو باید همون شب می‌نوشتم ولی همون موقع هم خیلی جیزها رو یادم رفته بود)

و یه جایی این موقع‌ها پرسید که حالا حرفی که می‌خواستی بزنی چی بود و من این جوری بودم که دقیقاً همین بود. بعد ازم پرسید که

"If you wanted to say it in you own words?"

و من این جوری بودم که

"I really thought I was gonna off myself today."

و اونم این جوری بود که منظورت چیه که offو منم گفتم همین مسئله.

و اونم یه چند تا حرف قشنگ زد. یکی این بود که "تو اگه واقعاً می‌خواستی این کار‌رو بکنی الان اینجا نبودی و کمک نمی‌خواستی." که به نظرم خیلی درست بود.

یکی‌ش هم یه speech واقعاً زیبا بود. حیف که یادم نیست درست و حسابی ولی داشت می‌گفت اگه این کار رو بکنی there's not that cup of tea you wanted, you can't read another book

وای خدایا چرا درست و حسابی یادم نیست 😭😭😭😭 گاد

و اینکه در مورد شرایط خودش هم توضیح داد و گفت این رو تا حالا به کسی (از این زندگی جدیدش حداقل) نگفته، ولی اون هم went through this و اینکه. نمی‌دونم. یادم نیست. ولی یه چیزی تو مایه‌های اینکه خودش هم می‌دونه چه حسی داشتم. و این هم گفتش که اگه مثلا جامون عوض می‌شد می‌گفت من دوست ندارم حرف‌های it's gonna be alright و اینا رو در این وضعیت بشنوم.

و اینکه پرسید ازم که

"You said if you were to tell this to someone, that would be me, why?"

که خب جواب منم این بود که با مقداری مکث گفتم خب یه دلیلش اینه که واقعاً به هیچ کس دیگه‌ای نمی‌تونم بگم،

i can't tell my parents obviously, and I can't tell my driends, like,, you know?

و اینکه یه دلیل دیگه‌ش هم اینکه

You alread know a lot about me and I kinda trust you because of that; so yeah. That's the reason.

که فکر کنم جوابی نداد و با یه لخند کم‌عمقی بهم نگاه کرد.

آهان یه حرف دیگه‌ای هم که زد این بود که خب ببین من به یه افترلایف اعتقاد ندارم و این جوری‌ام که اگه تمومش کنم دیگه تمومه واقعاً ولی تو اعتقاد داری، و من این جوری بودم که نه اتفاقاً ببین یکی از دلایلی که جلوم رو می‌گیره اتفاقاً همینه که آقا نکنه من تناسخ پیدا کنم و بیفتم توی یه زندگی داغون‌تر با مشکلاتی که الان دارم ولی بدترشون که مثلاً درس بگیرم و اینا؟

و اینکه آهان از یه جایی به بعد (فکر کنم بعد از اینکه توضیح دادم که چرا آیوی) اومد بغلم کنه. من نشسته بودم روی نیمکت و اون ایستاده بود، من دستام دور کمرش حلقه بود و سرم رو روی شکمش گذاشتم و اون بالا سرم بود و دستاش از بالا روی کت ف و بالای کمرم.. و با دست راستش داشت سرم رو نوازش می‌کرد و وسطاش گریه‌ش گرفت. و من یاد یه چتی که داشیم افتادم که حرف زدیم و درباره‌ی همین که من تا حالا گریه‌ی آیوی رو ندیده بودم. و خدای من، داشت قلبم می‌ریخت، واقعاً به قول آهنگ آرکتیک مانکیز:

But I crumble completely when you cry

این جوری بودم که عزیز دلم. عزیزم. عزیزم. نمی‌دونم چی بگم. ولی گریه‌هات بدجوری داره دلم رو آتیش می‌زنه. حیف که خودم اشکم نمی‌اومد 🥲

خلاصه که من که سرم اصلاً توی کاپشنش بود رسماً و نمی‌دیدمش ولی صدای گریه و فین فینش می‌اومد. اول فکر می‌کردم به خاطر سرماست که فین فین داره می‌کنه ولی می‌دونستم دارم خودم رو گول می‌زنم. و خدای من، دستش که روی سرم بود. تا حالا بهش نگفتم، ولی she has the gentlest touch ever. به خصوص وقتی دستاش توی موهامه و وقتی دستش رو می‌گیرم. خیلی gentle عه و واقعاً it drives me so crazy 😭😭 واقعاً چطوری؟! خدای من. دیگه نمی‌شه گفت عاشقتم ولی هنوز مووآن هم نکردم آیوی. به قول خودت، i've lost that hope ولی خب طول می‌کشه واسه مووآن. خوشحالم که هستی به عنوا نیک دوست واقعاً. Totally platonic.

خلاصه که این جوری و بعضی وقت‌ها فکر کنم سر خودش رو هم حس کردم یه بار که گذاشته شد روی سر خودم. بعد از چند دقیقه پرسید که

Did you see me cry?

و من گفتم no. و بعد دوباره پرسید که

Have you ever seen me cry?

و منم که باز یاد اون چت افتاده بودم این جوری بودم که no.

و اون این جوری بود که

Well you can see it now.

و من یه لحظه خودم رو یه ذره جدا کردم که بتونم ببینمش ولی نتونستم درست و حسابی ببینمش و خب اون هم من رو کشید توی بغلش و من بیشتر غرق شدم. خلاصه که بعدش که بالاخره رها کردیم i looked at her. توی چشم‌هاش نگاه کردم. چشم‌هاش غم داشتن و زیباترین چشم‌هایی بودن که دیده بودم. یکم رد خیی اشک روی گونه‌هاش خیلی محو معلوم بود. لبخند خیلیییی کوچیکی زده بود و از نگاهش غم می‌بارید. و منم با نگاه غم‌آلودم به اون دو تا چشم نگاه می‌کردم. خلاصه که این لحظه مثل چندین دقیقه طول کشید و اون خیلی سریع برگشت و پشتش رو بهم کرد و عینکش رو در آورد و داشت اشک‌هاش رو پاک می‌کرد. و بعد دوباره عینکش رو زد و برگشت سمتم و با همون نگاه یه چیزی گفت که من درست نفهمیدم و فکر کردم یه چیزی توی مایه‌های این گفته که من دارم گریه می‌کنم اون وقت تو نه؟! 😭😂

و بعد من این جوری شدم که وای 😭😂 ببین i cry over the stupidest sh!t ever like the stupidest movie, and like now I can't cry for god's sake

و من دستم رو روی صورتم گرفته بودم و یکم سرم رو به پایین خم بود در حالی که من همچنان نشسته بودم و اون ایستاده بود، اون هم وسط این توضیحات من دستش رو داشت می‌کشید توی موهای من و من یاد اون روز افتادم که دقیقاً همین کار رو توی همین موقعیت نشستن / ایستاده‌مون کرده بود و من کلی flustered شده بودم و اون گفت که فکر کنم نفهمیدی چی گفتم من که نگفتم چرا گریه نمی‌کنی، بعد من این جوری بودم که بهش نگاه کردم و گفتم آهان خب دوباره بگو چون فکر کنم نفهمیدم، و اون این جوری بود که گفتم b!tch you made me cry و با یکم خنده این رو گفت، و منم دوباره سرم رو پایین انداختم و گفتم آهانن... و اون با موهام داشت بازی می‌کرد و این جوری بود که you don't need to explain youself, even if I had asked you, you can just say "shove it up you a$s" و منم خنده‌م گرفتم و بیشتر با دستم صورتم رو پوشوندم (عادته موقع خندیدن به این جور چیزا) و اونم خنده‌ش گرفت 😭😂 و من این جوری بودم که فکر کن بعد این همه حرفی که زدی من بگم shove it up your a$s خب خیلی ناسپاس می‌شم که و جفتمون داشتیم می‌خندیدیم.

آهان و اینکه یک سری هم یه ماشین با یه آهنگ خیلی سم تو مایه‌های مازندرانی داشت از خیابون کنار خوابگاه رد می‌شد وسط حرف‌هایی که آیوی داشت بهم می‌زد و منم خنده‌م گرفت و اونم خنده‌ش گرفت و گفت بابا واقعاً می‌خوای بری؟! ببین آخه چقدر باحاله این دنیا (یه همچین چیزی) like can you get fhis from otherwhere

خلاصه که دیگه چیز دیگه‌ای یادم نمی‌آد از حرف‌‌هاش. تهش هم این جوری بود که خب دیگه اگه اوکی‌ای پاشیم بریم کپه‌ی مرگمون رو روی bedهامون بذاریم 😂 و منم این جوری بودم که وره و بلند شدم ایستادم و خب مشخصه که بغلم کرد دوباره.. این بار یه بغل واقعاً طولانی بود. خیلی طولانی و دلچسب. خدایا چقدر دلم این بغل رو می‌خواست. در حدی طولانی شد که دیگه من دستام خسته شده بورن. آها بعد اینکه من کلاه هودی‌م از سرم افتاده بود که اوایل بغلمون اومد بذاره روی سرم و من دوباره برش داشتم و اون هم این جوری بود که نخیر سردت می‌شه. و من این جوری بودم که خب الان نمی‌تونم این بغل رو embrace کنم به صورت full و اون هم خنده‌ش گرفت از ترکیب کلماتم و منم همین طور 😭😂 و تکرارش کرد و باز هم خندید و بعدش توی سکوت به بغل کردن ادامه داد..

آهان بعد ازم وسطاش پرسید how do you feel. منم یه کم فکر کردم و این جوری بودم که هممممم... i feel better, i feel calm, و یه چیز دیگه هم که یادم نیست.

همون پترن همیشگی بغلمون رو داشتیم.. هر از چند گاهی یکم تکون می‌خورد یه چیزی مثل slow dance و یکم جابه‌جامون می‌کرد... بعد از چند دقیقه من بهش گفتم how you ever noticed the way we hug? Like the pattern? و اونم این جوری بود که اوهوم. آره. وای چقدر خوشحال شدم که اونم متوجه شده بود. و بعد گفت we can also do it this way و بعد دست راستش رو گذاشت روی سرم و خمش کرد تا سرم روی شونه‌ش مقدار بیشتری قرار گرفت و شروع کرد به نوازش کرد سرم. وقتی شروع کرد همون حس butterflies یه لحظه کل وجودم رو گرفت، همون دلهره‌ای که یه لحظه می‌ریخت توی کل بدنم و همون shill که عاشقشم واقعاً. واقعاً نمی‌دونم چجوری توصیف کنم این gentle touchش رو. روی بالای کله‌م انگار فقط هوا رو جابه‌جا می‌کرد و وقتی به پشت سر و گردنم می‌رسید یه مقدار خیلی کمی توی موهام انگشت‌هاش فرو می‌رفت. و اینکه یه ذره پایین‌تر از موهام می‌ره (موهام پسرونه‌ن) و یکمی هم به از مرز خط موهام روی گردنم هم رد می‌شه که خیلی خوبه 😭🥲😂

به بغل کردنمون ادامه دادیم. دیگه آخرش منم هم دستام خسته شده بود و می‌دونستم آیوی هم سردشه. در نتیجه گفتم ببین i would, like, keep on hugging forever ولی اگه comfortable نیستی چون می‌دونم سردته یا your hands are sour و حتی دستای منم sour هستن و اینا، you can let go at any moment you want. و اونم این جوری بود که if you permit me to do so و منم یه چند لحظه چیزی نگفتم و موندم و این جوری بودم که منظورم رو از permit نمی‌فهمم و اونم این جوری بود که از permission می‌آد و معنی allow می‌ده و اینا و منم این جوری بودم که داداش می‌دونم ولی یه مقدار زیادی رسمی و اداریه و اونم این جوری بود که از قصد اتفاقاً این جوری گفتم منم گفتم آهان... و بعد از چند لحظه هم گفتم permission ما هم دست شماست 😔🫶 و اونم گفت اوووو 😔✨️ آره خلاصه 😂

یه کم دیگه هم فکر کنم بغله رو ادامه دادیم تا اینکه بالاخره جدا شدیم و لحظه‌ی آخر جدا شدنمون وقتی از هم دور شدیم من یه چند لحظه دستام رو دور کمرش نگه داشتم و توی چشماش نگاه کردم. مثل فیلم‌ها نگاهم بین دو تا چشم‌هاش جابه‌جا می‌شد.

خلاصه که همین. دیگه واقعاً رفتیم بخوابیم و نمی‌دونم واقعاً چی شد که وسط راه به فکت‌هایی عجیبی از جیش کردن رسیدیم 😂😂😂

و اینکه تهش هم گفتم ممنون و اینا. خدایا. چقدر خوب بود که این همه تونستیم وقت بگذرونیم. واقعاً محشر.

امشب هم یه اتفاق‌هایی افتاد که دیگه فردا می‌نویسمش. دارم از خستگی می‌میرم.

خداحافظ همگی. خوشحالم دیگه. :>

249~ مرگ به وقت بهار

خب این کتاب. 4 ستاره می‌گیره و نمره‌ی 18 از 20 توی دفتر کتاب‌هام.

واقعاً what the f. البته از نظر خوبش.

اگه از این خوشتون می‌آد که اعتراف کنید به ندونستن، به نظرم از این کتاب لذت خواهید برد. کتاب مثل نشستن پای حرف‌های یه آد مدرست و حسابی بود که من هیچی از حرف‌هاش سر در نمیارم ولی دارم لذت می‌برم و هر از چند گاهی در موافع نادری یهویی می‌فهمم یارو چی می‌گه.

از اون کتاب‌هاییه که می‌دونم اگه برای بار دوم بخونمش بیشتر قراره بفهممش. فعلاً ولی سراغش نمی‌رم. خسته‌م کرد، اما از این خستگی زیاد ناراضی نیستم :">

248~ حالم بد.

حالم بد.

انگار قلبم داره منفجر می‌شه.

غم.

و نمی‌تونم هم با آیوی درد دل کنم چون مسافرته و نمی.خوام حال خوشش خراب بشه (حالا انگار اصلاً الان سین می‌کنه)

دیروز افتضاح بود

حرف‌هایی شنیدم از پدرم که باعث می‌شه باور نکنم وقتی می‌گن دوستم دارن.

آخرین بار که اون جور حرف‌ها رو شنیدم دو سال پیش بود، اون شب لعنتی، که مامانم اون حرف‌ها رو زد.

چشم چپم درد می‌کنه.

آیوی...

دلم می‌خواست بمیرم. دلم می‌خواست همون شب می‌رفتم خودم رو می‌کشتم.

تا عذاب وجدان بگیرن. پشیمون بشن.

می‌دونم ولی دل و جراتش رو ندارم.

حس می‌کنم جراتم داره بیشتر می‌شه و ترسناکه. اگه جراتش رو پیدا کنم می‌دونم کار رو تموم می‌کنم. هنوز ولی جراتش رو پیدا نکردم.

بدبختی اینه که دلم می‌خواد اسمم یاد همه بمونه ولی برای این، باید اول زندگی کنم و به یه جایی برسم. چه پارادوکسی.

به کی بگم خدایا. این غم. غم غم غم غم غم.

وقتی آیوی رو ببینم دلم می‌خواد بغلش کنم. بعد یهو گریه‌م بگیره. بعد یهو یه لحظه کمی از بغلش جدا کنه (در حالی که هنوز نگهم داشته) و زل بزنه توی چشمام که داره ازشون اشک می‌ریزه و بغضی که داره می‌شکنه. چشماش رو تصور می‌کنم. حرفی می‌زنه؟ نمی‌دونم. فکر نکنم چیزی بپرسه. حس می‌کنم اون وقت من رو محکم‌تر بغل کنه. بعدش این وسط moon هم می‌آد و از یه طرف دیگه من رو بغل می‌کنه. منی که شکستم. الارایی که به همه امید می‌داد. الارای پر از انرژی مثبت. دیدید چجوری شکست؟ :)

اون وقت از شانس گند من می‌بینی مثل اون شب می‌شه. نکنه ایگنورم کنه؟ اگه ایگنورم کنه واقعاً می‌زنم زیر گریه.

آیوی، کم کم داره حس romanceام نسبت بهت کم می‌شه و این دوست داشتنم داره می‌شه platonic.

از یه طرفی ولی دام نمی‌خواد جلوش گریه کنم. حس می‌کنم نقطه ضعف دادم دستش. البته نه اینکه تا الان بهش نقطه ضعف ندادم؟! منِ اسکل واقعاً نمی‌دونم چجوری توی اون ۴ روز اردو با کله fell in love و اعتماد کردم تا فیها خالدون به این دختر. تا الان که کاملاً اعتمادم رو نگه داشته. واقعاً امیدوارم پشیمونم نکنه. چجوری اینقدر زود اعتمادم رو جلب کرد؟!؟!؟!

واقعاً نمی‌خوام بهش بگم با مامان بابام مشکل دارم. هر چند که آیوی به طرز وحشتناگی در موردم حدس‌های خیلی درستی می‌زنه، کاملاً احساساتم رو خیلی درست می‌خونه و تشخیص می‌ده، با یه نگاه.

حتی اون روز توی اردو یادمه به شوخی گفت daddy issues داری (وقتی گفتم یکی از استادهامون خیلی وایب بابام رو بهم می‌ده) و یادمه این جوری بودم که shut uppppp و جفتمون داشتیم می‌خندیدیم ولی من واقعاً ترسیدم. چون کاملاً درست فهمیده بود. حتی پریشب که بهش گفتم اعصابم خورده و ناراحتم و پرسید چرا و منم گفتم نمی‌تونم بگم، اونم گفت privacy policy و درک می‌کنم و اینا؛ ولی حس می‌کردم که می‌دونه.

یه سری مامان بهم زنگ زده بود و بعدش آیوی ازم پرسید الارا چرا اینقدر استرس می‌گیری؟! و من یادم نیست چی گفتم.

واسه همین تقریباً مطمئنم که می‌دونه. ولی به روی خودش نمیاره. ممنونم. واقعاً دلم نمی‌خواد به روم بیاره. خودم هم نمی‌خوام. چون اون وقت هر وقت از مامان باباش بگه حس می‌کنم قراره عذاب وجدان بگیره و در نتیجه منم عذاب وجدان می‌گیرم و ادامه‌ی ماجرا.

و از اون ور. سنپای لعنتی. چند شبه یادش افتادم و ور حدی عذابم می‌ده که دلم می‌خواد برم دم خونه‌شون و بگم بچ. بیا پایین. تو روم نگاه کن و بگو چرا ولم کردی. چرا دیگه پیام نمی‌دادی. عوضی. ازت متنفرم. مگه من چیکار کرده بودم؟ مگه من چیکار کردم؟! مگه من چیکار کردم 🥲

توی یه ویدیوی یوتیوب دیده بودم که وقتی توی رابطه‌ی یه نفر با والدش، نقش قربانی و ظالم داشته باشیم، اون طرف هم توی روابطش با دیگران همین نقش‌ها رو می‌گیره. یکی از این دوتاست. یا طرف خودش دوباره قربانیه و دوستش ظالمه، یا برعکس! دقیاً همون ظلم.ها رو از خودش نشون می‌ده و دوستش رو قربانی می‌کنه!

و منم دقت کردم دیدم چقدر روابط دوستی منم همین بوده! هر چی دوستی که تموم شده، یا طرف من رو ول کرده، یا من طرف رو ول کردم. مثل پ.ک. ، یا آ.ن. .

پ.ک. رو حس می‌کنم تا حدی مقصر بودم. ولی خب چیکار کنم. واقعاً خوشم نمی‌اومد ازش. حس می‌کنم این روابطم شده کارمای رفتارم باهاش.

ولی آ.ن. کاملاً حق با من بود. چرا خوشی‌هاش با اون دختره بود در حالی که فقط غم و غصه‌ش رو می‌ریخت سر من؟! چرا افسردگی‌ش فقط برای من بود و خوش‌گذرونی‌ش با اون دختره‌ی لعنتی؟

می‌دونم از روی اعتمادش بود که می‌تونست دردهاش رو با من به اشتراک بذاره، ولی چرا خوشی‌هاش نه؟ چرا؟

من چه گناهی کردم خدایا.

ع.پ. توی گروه گفت الارا بچگی متفاوتی داشته اصلاً. (سر یه قضیه‌ای) و من این جوری بودم که (توی دلم گفتم) که خدایا بسه دیگه. نمی‌خوام متفاوت باشم. مامان، بابا، فک و فامیلمون، همه‌شون این حرف‌ها رو می‌زدن. الارا تو چقدر با هم‌سن و سالهات فرق داری. چقدر خاصی. خب این خاص بودن بخوره توی سرم؛ وقتی هیچ دوستی ندارم به چه دردم می‌خوره؟ وقتی هیچ کی پای حرف‌هام نمی‌شینه؟! حتی خواهر آ.ن. هم این حرف رو زده بود! توی استخر گفت آبجی‌م می‌گه تو با بقیه متفاوتی. موندم منظورش متفاوت خوب بود یا بد. هیچ وقت از آ.ن. نپرسیدم.

خسته شدم.

ای کاش بجز اینجا کسی دیگه رو داشتم که می‌تونستم باهاش حرف بزنم.

تراپیست؟ هاهاها. اسمش رو نیارید. همین دیروز سر اینکه به بابام یادآوری کردم که بهم گفته بودی بعد از امتحانا می‌برمت تراپی، اون دعوای حسابی شد. اون همخ چرت و پرت بهم گفت.

هزار بار تا حالا بعد از مرگم رو تصور کردم. اینکه چی قراره بشه. واکنش بقیه چیه.

خدایا بسه. بسه. بسه. بسه. بسه. کمک.

ویدیومسج‌هایی که آیوی توی گروه گذاشته و دیدن خوش‌گذرونی‌ش قلبم رو مچاله می‌کنه. حسادت نمی‌کنما، مثل سگ غبطه می‌خورم. لعنتی. لعنتی. لعنتی.

247~

اهداف تعطیلات بین ترم‌ها:

+ آزمون رانندگی

+ نقاشی روی بوم

+ ردیف کردن طراحی‌های قدیمی‌م توی اون دفتره

+ بیرون رفتن با م.س

+ بیرون رفتن با فیت فیت

+ بیرون رفتن با هانیه؟

+ خوندن they both die at the end

+ خوندن حداقل یه جلد از پرسی جکسون

+ خوندن 2 تا کتاب دیگه

246~ lose your hope

امروز با آیوی حرف زدیم

چقدر خوب بود

مسائل مربوط به خودمون رو خیلی خوب بیان کردیم

و کلی هم خندیدیم که کار رو راحت‌تر می‌کرد

و از چیزهای مختلف هم حرف زدیم، random sh!t و اینا

و درباره‌ی احساساتم توی این یه ماه بهش گفتم

و یه سوالی که ازم پرسید این بود که

Have your feelings toward me changer in the past month

و من این جوری بودم که ببین این یه ماه واقعاً رولرکوستر احساسات بوده واسه‌م، ولی نه، تغییری نکرده، هر چند که الان دارم سعی می‌کنم خیلی آروممممم موو آن کنم، چون اگه یهویی مووآن کنم مثل اینه که یه چیزی که توی یه جای عمیقه (قلب مثلاً) رو یهویی بکشی بیرون و خب سر راهش همه چیز رو نابود می‌کنه و پاره می‌کنه،

و در ادامه هم پرسید که

Is it hope that makes it slower for you to move on?

منظورش امید به این بود که این رابطه فراتر از دوستی بشه

و منم گفتم آره یه مقدار کوچولویی، البته نه زیاد

و بعد از یه مقداری مکث و مقدمه‌ی یکی دو جمله‌ای که یادم نیست گفتش که lose your hope.

که خب یعنی آقا ما فرندزون شدیم چه فرندزونی 😭😂😂

نه ولی جدا از شوخی. واقعاً احساس آرامش داشتم وقتی رسیدم خونه. خیلی حس خوبی داشتم و دارم.

البته با این lose your hope هم یه شوخی‌ای رد و بدل شد چون که این جوری بود که داداش کلا امیدت به زندگی رو از دست می‌خوای بده 😂😭 (حوصله‌ی توضیح شوخیه رو ندارم ولی بامزه بود) و خلاصه این شوخی هم انگار پروسه‌ش رو آروم کرد و از رنج جمله‌ش کم کرد

و بعدش هم چند لحظه بعد گفتش که I'm sorry و منم یه مقداری مکث کردم و در نهایت، جمله‌ی معروفم (بین دوتامون) رو بهش گفتم که همیشه در جواب بهش می‌گم توی این جور موقعیت‌ها، که هست It's not your fault.

و بعدش بهم گفت که "وااای الارا منتظر این جمله‌ت بودم و یه لحظه فکر کردم نمی‌خوای بگی‌ش و این جوری بودم که نکنه الان جدی فکر می‌کنه ایتس مای فالت" و اینا و منم خنده‌م گرفته بود

واقعیت اینه که تقصیرش نیست اصلاً. اصلاً و ابداً. کاملاً درک می‌کنم. فقط خب یه خورده سختم بود بعدش. یعنی، دلیل مکثم این نبود که به نظرم تقصیر آیویه، دلیلش این بود که حقیقت برام تلخ بود. اینکه می‌دونم مقصر نیست و خب کاری هم نمی‌تونم بکنم برام تلخ بود. اینکه کاری نمی‌شد کرد.

و بعدش هم البته کلی چرت و پرت گفتیم و خندیدیم و واقعاً خوش گذشت. تهش هم بغل کردیم ولی بغل خیلی کوتاهی بود

خلاصه که این جوری. آیوی. اول از همه که امیدوارم هیچ وقت اینجا رو پیدا نکنی 😂😭 ولی اینا رو توی دلم دارم بهت می‌گم. دوست دارم. دختر فوق‌العاده‌ای هستی. You've got such a beautiful soul. و صدالبته که a beautiful face and body too. ولی مهم‌تر از همه شخصیت و soul. خوشحالم که دیدمت، خوشحالم که باهات آشنا شدم، خوشحالم که باهات دوست شدم، و خوشحالم که بهت دل بستم. تهش، درسته که نشد که بشه. ولی امیدوارم دوست‌های خیلی خوبی برای هم بمونیم. فکر می‌کنم بمونیم. فکر کنم یه مدتی دیگه، بتونم مثل خودت i love you رو خیلی platonic‌ بگم. حس خوبی دارم.

245~

فردا فیزیکه و آخری‌ش

خدایا فیزیک 1 رو نرینم

لطفاً لطفاً لطفاً 😭😭😭

244~ در ذهن الارا چه می‌گذرد

وای ریاضی 1 بدون نمودار پاس شدممممم

دقیقاً 10 گرفتم 😭😭😭😂😂😂

و اینکه شیمی رو هم 20 گرفتم D:

فقط امتحانای زبان و فیزیک مونده. خدایا فیزیک رو کمک 😭 اصلاً تمرکز ندارم واسه خوندن.


دیشب رفته بودم اتاق آیوی و moon اینا، و خوب بود... خیلی حس خوبی گرفتم و برگشتم... کل هم با "اِل" حرف زدم و کلی بغلم کرد.. کلی حس خوب. و اینکه "ننه برقی" هم از روی یه سری شواهدی بهم گفتش که "اِلارا تا حالا فکر کردی تو شاید واقعاً آتیزِم داشته باشی" و من این جوری بودم که دقیقااااا و خودم هم حدس زدهههه بودمممممم 😭😭😭😭


شومیز مشکی‌م گم شده :| خیلی عجیبه... مطمئنم توی دانشگاه نبوده و معلوم نیست کجا گذاشتمش 😭


دیروز با جمع اکیپمون رفتیم برج آزادی، به این مناسب که هر کی بالاترین نمره‌ی ریاضی رو گرفته بود باید شیرینی می‌داد و خب یکی از پسرامون D: بهمون چایی داد که خیلی چسبید D: احتمالاً پنجشنبه که دیگه امتحانا تموم شدن یه جایی بریم... معلوم نیست هنوز.


امشب شام ندارم D::::::: می‌خوام میوه‌هایی که دارم توی یخچال رو سالاد کنم.


وای خدایا زبان رو هم 20 بگیرم عالی می‌شه... و فیزیک... تربیت بدنی که چیزی حدود 16 اینا بشم و تفسیر هم اصلااااا نمی‌دونم... باید تکلیف تفسیر رو هم بنویسم و حتماً هم تکلیف امتیازی‌ش رو هم انجام می‌دم که تا حد امکان به 20 ش نزدیک شم... خلاصه که از هرچی برای جبرانی 4 واحد ریاضی 1 لعنتی استفاده می‌کنم D::::::


یه برنامه‌ای برای انتخاب واحد چیدم، خیلی بی‌نقصه ولی در صورتی که بهم ادبیات برسه با استادی که می‌خوام... که خیلیییی بعیده. این ترم هم نه آز داشتم نه نقشه‌کشی و ترم بعدی فقط نقشه‌کشی رو می‌خوام بردارم چون لود جفت اینا زیاده... و اینکه اگه خیلی مجبور شم احتمالاً مبانی برنامه نویسی هم بردارم 😭😭😭 اگه ادبیات برسه عالی می‌شه.


امروز ناهار آیوی رو من گرفتم براش آوردم، روش هم یه یادداشت گذاشتم که به فرانسوی نوشتم "نوش جان" D: و اینکه توی چت ازم تشکر کرد و گفتش که یه چیزی هم اتفاق افتاده که بعدا میاد برام تعریف کنه... نمی‌دونم چی :/ امیدوارم جالب باشه D: