261~ گردنبند مادربزرگ

امشب یه سری زدم به مامان‌بزرگ مادریم... که یه مدتی بود سفر رفته بود و الان برگشته بود

بعد بهم گفت که یه گردنبند رو به همراه یکی از دوستاش می‌بینن، مادربزرگم هم یه تعریفی توی هوا می‌کنه، این دوستش هم اصرارررر و بزور براش گردنبنده رو می‌خره =)

خلاصه که بهم نشونش داد گفت اگه خوشت میاد برش دار

که خب من خوشم نیومد 😭 منجوق‌های زرد شفاف و چند تا سنگ قرمز شفاف و زیاد جالب نبود،

خلاصه که بحث کشیده شد به گردنبندی که مامان‌بزرگم یادگاری داره از مادرش و گفتم آره اون خیلی قشنگه

و دیگه بهم خیلی اصرار کرد و گفت مال تو

و خب خوشگله، سنگ‌های مرجان قرمز، با سه تا سنگی که نمی‌دونم چیه وسط آبی. ساده‌ست و شاید زیاد امروزی نباشه، ولی دوست‌داشتنیه.

خلاصه که مقداری عذاب وجدان دارم الان، چون خودم دلم می‌خواست اون گردنبند رو داشته باشم و مادربزرگم هم که هیچ وقت از هیچی دریغ نمی‌کنه واسه بچه‌ها و نوه‌هاش، بهم دادش و بعد که مامانم داشت می‌گفت نه بابا الارا نمی‌خوادش و گم و گورش می‌کنه و فلان، خلاصه که مامان‌بزرگم هم به روش مامان‌بزرگ‌ها هزار و یک قسمم داد که مال خودت و دوست داشتم بهت بدمش همیشه و وای به حالت پسش بیاری =)

خلاصه که هم خوشحالم و عذاب وجدان دارم. نمی‌دونم توی تصوراتم همیشه فکر می‌کنم خدایی نکرده، وقتی مامان‌بزرگم فوت کنه خدایی نکرده، اون گردنبند به من می‌رسه، مثل داستان‌ها 😭😭😭 و خب الان نگرانش هم. دلیل نگرانی‌م واقعاً مسخره‌ست. از طرفی این جوری‌ام که حس می‌کنم می‌دونستم نه نمی‌گه، و بحث رو بردم اون سمت که گردنبنده رو بده بهم. خیلی حس عذاب وجدان دارم. نمی‌دونم 😭😭😭

ولی خب در نهایت مامان‌بزرگم به 102 روش گفت که مال خودت و حالش رو ببر و حلالت =) نمی‌دونم امیدوارم راضی بوده باشه 😭😭😭

قول می‌دم نگهش دارم. ازش مراقبت کنم. و بعد، یه روزی می‌دمش به دختر / نوۀ دختر خودم. البته اگه بچه‌دار شم. نمی‌دونم 😭

260~

از همه چیز و خودم بدم میاد

کاش یه کاری کنم در موردش

و کاش بیشتر اینجا بنویسم

289~ بالاخره.

توی این مدت بی‌نتی، واقعاً دلم برای بلاگفا تنگ شده بود.

کلی خاطره روی دستم موندن. از کجا اصلاً شروع کنم؟

اگه نتا وصل موندن، هرروز یه مقداری می‌نویسم. فعلاً منم و ددلاین سیالاتی که باید کپ بزنم =)

288~

به این پسره دیروز کام آوت کردم

خوب پیش رفت

اه کاش حوصله کنم بیام تعریف کنم اتفاقات رو 😭

287~

انتخاب واحد خوب پیش رفت

فعلا خوابگاهم تا ببینیم چی میشه

چندین اتفاق افتاده ولی حوصلۀ نوشتن ندارم 😭

285~ دینامیک

امروز امتحان دینامیک داشتیم

بدجوری ریدیم

۲۴ تا سوال ۹۰ دقیقه

تستی بود باید چرک‌نویس هم بعدش آپلود می‌کردی

ترتیب سوال‌ها رندم بود و نمی‌تونستی برگردی سوال قبلی

بارم سوال‌ها هم یکی نبود بین ۱ تا ۵ نمره بود جمعاً ۶۰ نمره

وای بدجوری ریدم

اصلاً هم از قبل نگفته بودن این جوری می‌خواد بشه البته شنیده بودیم یه چیزهایی

فقط امیدوارم پاس شم این درس لعنتی رو

اه قراره گند بخوره توی معدل این ترمم به خاطر این ۴ واحد لعنتی

ریدم روی تک تک سردهای این دانشگاه

وای از استرش هم داشتم می‌مردم

کل شب کابوس امتحان داشتم می‌دیدم اصلاً نتونستم بخوابم

وای خدایا بدنم و سرم درد می‌کنه از فشار روانی.

284~ زنده‌ام.

همین.

283~

در یک اقدام ناگهانی برای امیلی نامه نوشتم

و پست کردم و الان هم رسیده خوابگاه دانشگاهشون

تاااا حالا برگرده خوابگاهشون هفته‌ی بعدی و ببینه.

و اینکه پریروز با آیوی ناهار خوردیم

و منم بهش دو تا خبر بزرگ (اینکه می‌خوام تتو بزنم + زن دارم) رو بهش گفتم

اول تتوم رو بهش گفتم و اون هم معلوم بود که دلش می‌خواد کرم بریزه و نریخت و خب ممنونم ازش (ته دلم یه مقداری از اذیت شدنش خوشحال بودم، چرا دروغ بگم 😔)

ولی چیزی که نسبت به آیوی عوض شده برام، اینه که خب دوست دارم براش جذاب باشم، ولی جالبه که اون برای من جذاب نیست (مثل مردها! این یعنی دیگه نسبت بهش attraction ندارم!) حسم بهتره نسبت به خودم.

و بعدش هم بهش گفتم که اون روز که رفتم پست داشتم برای یه دخترخانومی پست می‌کردم 😔😂 و آره خلاصه‌. البته جزئات ارائه ندادم به اون صورت ولی خب. اون هم خیلی خوشحال شد و دو بار بهم گفت که "وای چشمااات" که منظورش این بود که از ذوق برق می‌زنن. و اینکه ازم شیرینی هم خواست نامرد 😂😭 که گفتم باباااا هنوز افیشال نشده و اینا.

هعی

دوباره دارم درس نمی‌خونم. متاسفانه عهدم رو شکستم و در حال کپ زدن این ددلاین دینامیکم هستم. ولی فقط همین یک بار! میانترمش رو هم بدم دیگه کپ نخواهم زد. مشکل اینه که تمرینه از مباحث بعد میانترمه و ما هنوز میانترمش رو ندادیم 😭😭😭 به هر حال. دیروز هم پریود شدم و یه سرماخوردگی خفیف هم دارم، در نتیجه یه مقداری به خودم تخفیف دادم. ولی نباید بیشتر!

282~

در حال آتش گرفتن هستم.

اونم سر یه امتحان (دیف)

که می‌تونستم فول بشم و سر یه چیز خیلیییییی مسخره نشدم

و دو نفری فول شدن که آتش حسادتم نسبت بهشون شعله‌وره

عالی.

281~ کلی چیزمیز

وای کلی اتفاق افتاد که باید می‌اومدم تعریف می‌کردم ولی ماتحتم گشادتر از این حرف‌ها بود

اول از همه: شب 2 آذر / بامداد 3 آذر

شبی بود که امیلی بهم drunk text و drunk call داد وایییی. خیلی عجیب بود.

راستی امتحان دیفم هم عاااالی بود و اینقدر از اینکه حسابی خونده بودم و بلد بودم راضی بودم که توی امتحان کلی ذوق داشتم می‌کردم D:

ولی خب سر یه دو معادلۀ دومجهول آخرِ یه سوال، یه نمرۀ کوچولو یحتمل کم بشه. امیدوارم انفاق کنن 😭😭😭

بگذریم و برگردیم به امیلی

دیشب هم دوباره با هم کال داشتیم

این بار از روی یه عکس من سوال می‌پرسیدم و دو تایی جواب می‌دادیم

این سری بحثمون عمیق‌تر هم شد و یه مقداری هم به شخصیت هم پرداختیم. متوجه شدیم که attachment style مون دقیقاً برعکس همه (وای دوباره نههههه 😭) و اینکه از خانواده‌ش هم برام گفت. منم از AuDHD ام هم براش گفتم

یه تفاوت دیگه‌ای هم که داریم علاقۀ اون به کوه و طبیعته. البته منم یواش یواش دارم برمی‌گردم بهش، ولی خب فوبیام اذیتم می‌کنه :<

دیگه چی... آهان از لاو لنگوئج‌هامون هم گفتیم، اون physical touch اصلی‌شه و من هم quality time. البته فیزیکال تاچ هم برای من دومی‌ش حساب می‌شه و کوالیتی تام هم برای اون همین طور D:

و ایکه گفتش برای ارشد می‌خواد بیاد تهران. وای اگه بشه خیلی خوب می‌شه :> فعلاً که یه سال باید صبر کنیم 😭

نمی‌دونم، باید بیشتر همدیگه رو بشناسیم تا تصمیم بگیریم. یه سری از چیزهای دیگه هم مشترک بینمون هست، مثلاً جفتمون کت‌پرسنیم و... . ولی خب امیدوارم که تفاوت‌های دیگه‌مون مشکل ایجاد نکنه.

وای این وسط یه داستان دیگه هم هست

ظاهراً یه پسره از هوافضا روی من کراش زده (به بهونۀ جزوه هم اومده بود پیوی‌م، خیلی مودب و جنتلمن D:)

بنده خدا هم ظاهراً قصد داشت سه‌شنبه قبلی بهم پیشنهاد بده با دو تا از دوستاش (یه دختر و یه پسر دیگه) بریم بیرون که خب دانشگاه تعطیل شد =)))))

خلاصه که همین.

280~ دیف

وای

داشتم تمرین دیف (معادلات دیفرانسیل) حل می‌کردم واسه میانترمش که نزدیکه

و سر یه سوال تونستم زور بزنم و یه ایده‌ی خفن به ذهنم بیاد! 😭😭😭😭 وای خوشحالم.

از این نظر که حس می‌کنم اون spark مغزم برگشته. به عنوان یک عدد gifted kid سابق.

279~

وای قطعاً اون پسره روی آیوی کراشه

متاسفانه از استاک کردن توییتر آیوی فهمیدم 😔

و اینکه با امیلی که گفتم داریم حرف می‌زنیم، متاسفانه رابطه‌مون لانگ‌دیستنس می‌شه :( نمی‌دونم چیکار کنم. فعلاً به حرف زدن باهاش ادامه می‌دم؛ به هر حال ممکنه که اصلاً به همدیگه نخوریم و وارد رابطه‌ی عاطفی نشیم! صرفاً دوست بمونیم هم خوبه.

ولی از نظر رابطه؟! واقعاً نمی‌دونم. از یه طرف من شرایطم رو می‌دونم که پارتنر خوب سخت گیر میاد (به خاطر گرایشم.) و از طرفی هم مخالف این حرف هستم.

ببینیم چی می‌شه واقعاً.

وای یکی دو روز پیش هم داشتم با امیلی چت می‌کردم (سر کلاس بودم و آیوی هم کنارم بود) بعد آیوی دید نیشم بازه این جوری بودش که داری می‌خندی... you're looking at girls aren't you?! 😔 بعد من این جوری بودم که I'm talking to A GIRL. با تاکید روی A. که یهو چشماش گرد شدن و این جوری بودش که is she... THE girl؟ و بعد من این جوری بودم که شونه بالا انداختم و could be.

وای میانترم‌ها هم دارن می‌آن. هفته‌ی بعدی پنجشنبه اولین میانترممه. وای پاره‌ام.

278~ این چند روز

یه پسره هست که حدس می‌زنیم آیوی روش کراش باشه

خلاصه این یه رفتارهای عجیبی با من داشت که من شک کردم روی من کراش باشه! 😭😂 وای-

دیدید این فیلم‌ها که دو تا دختر سر یه پسر دعواشون می‌شه، بعدش پسره رو ول می‌کنن و می‌رن با هم؟

این دقیقاً برعکس ماجرای من و آیوی میشه که 😂😂😭😭😭😭

بگذریم. شاید هم حاصل توهمات من باشه. پسره خوبه ولی خب منم به طور کلی از آقاپسرا خوشم نمیاد 😔

به هر حال! یه اتفاق خیلی سنگین و عجیب افتااااد

یکی دو شب پیش یه خانومی‌ای که خیلی رندم به دیلی‌ش ریکوئست داده بودم خیلی وقت پیشا و اکسپتم هم کرده بود، توی چنلش نوشته بود که وای دوست‌دختر می‌خوام و ای کاش یکی همین الان می‌اودم می‌گفت بیا من دوست‌دخترم و اینا و بعد اصافه کرده بود که کاملاً جدیه! خلاصه که رفتم ناشناسش ساعت ۱۲ نصفه شب هم بود و گمونم زده بود به سرم 😭😂 خلاصه که با هم حرف زدیم و خب رفتم پیوی‌ش و الان یکی دو روزه حالا از روزمره‌هامون می‌گیم فعلاً. من یه خورده سرم خلوت‌تر بشه سعی می‌کنم بحث‌های بیشتر رو باز کنم. فعلاً مثل سگ سرم شلوغه. (ادیت: از این به بعد، اینجا اسمش "امیلی" عه.)

خلاصه که ببینیم چی می‌شه! شاید ما هم بالاخره دوست‌دختر‌دار شدیم 😭😭😭

277~ دیروز

وای این چند وقته سرم مثل سگ شلوغ بود

و دیروز رفتیم با شیرو و آیوی و یه دختره‌ی دیگه رفتیم اون کافه معروفه

و سر ناهار یه داستانی پیش اومد که انگار دوباره همه چیز رو بین من و آیوی باز کرد

هرچند! که فکر می‌کنم فقط منظورش این باشه که "i remember."

می‌رم ادامه‌ی مطلب می‌نویسم

رمزش هم همون همیشگی فقط اعدادش عدد این پست باشه.

# ادامه نوشته

276~

این هفته، هفته‌ی اول دانشگاه بود

و واقعاً پاره شدم

شاید ۴ تا کلاس توی یکشنبه-سه‌شنبه‌ها ایده‌ی جالبی نبود 🤡

چه کنم که چاره‌ی دیگه‌ای ندارم مگه اینکه توی ترمیم کللللل برنامه‌م رو بکوبم از اول بسازم (که همچین قصدی ندارم)

ولی! نکته‌ی خوبش اینه که اونقدر خسته‌م که حتی وقت فکر کردم به غم‌هام رو ندارم. هاه.

یه مسئولیت هم واسه جشن ورودی‌هامون گردن گرفتم که امیدوارم پاره‌ترم نکنه (🤡🤡🤡)

و باید بخونم. باید همین هفته‌های اول استاتیکم رو مرور کنم چون پایه‌ی ضعیفی دارم. ای خاک تو سر من، ای کاش ترم قبلی عین آدم خونده بودم.

به هر حال.

در مورد آیوی. احساسات مزخرفی نسبت بهش دارم. همزمان هم دلتنگشم، هم دلم نمی‌خواد ببینمش. نمی‌دونم. مووآن؟ احتمالاً؟! نمی‌دونم. زیاد توی ذهنم میاد. تابستون خیلی اوکی بودم ولی این اواخر... نمی‌دونم.

می‌دونی، دلتنگ آیوی نیستم. دلتنگ اون کارهای به خصوص روابط عاشقانه‌ام.

فکر کنم چوم پریود شدم از این نظر داغون‌ترم و بیشتر دلم زن می‌خواد؟! آه. خیلی وقت بود که به زن خواستن فکر نمی‌کردم.

در واقع، دارم سعی می‌کنم dqte کردن رو decenter کنم. دلم می‌خواد رو خودم و وقتی که تنهایی با خودم می‌گذرونم، کار کنم. سخته. ولی من می‌تونم. تنهایی هم خوش‌گذرونی‌های خودش رو داره D:

شاید دارم خودم رو گول می‌زنم، شاید هم نه.

فردا دیگه رسماً کار رو شروع می‌کنم. دیگه هفته‌ی اول و آسون‌گیری‌های هفته‌ی اول تموم شد. وقت درس خوندن و کار کردنه.

275~ این چند روز

این چند روز مسافرت بودیم، مشهد

و خوش گذشت

و در مورد تتو با مامانم حرف زدم

در نهایت ولی خیلی اواخر سفر مزخرف بود

خیلی کلافه می‌شدم در کل (overstimulated)

روی مود جالبی نیستم. ولی دووم میارم

وقتی رسیدیم خونه و بعد از استراحت و...، درس‌ها رو شروع می‌کنم

ریاضی ۲ هم شروع کرده بودم از چند وقت پیش و خوب داره پیش می‌ره

و اینکه انتخاب واحد این ترم خیلی مزخرف بود

هر چند که شانسی که آوردم اینه که با اینکه علم مواد بهم نرسید ولی درخواست آموزشی‌م رو رسیدگی کردن و خدا رو شکر با استادی که می‌خواستم بهم دادن

و اینکه فیزیک ۲ هم با نمودار پاس کردم و اوکی شد. فقط مونده آز ۲ که توی انتخاب واحد برنداشتم چون فکر می‌کردم افتادم فیزیک ۲ رو و قصد برداشتن فیزیک ۲ و آز رو باهاش همنیاز کردن رو نداشتم

ترم ۳ ترم سختی خواهد بود؟ از نظر درسی شاید. احتمال زیاد. ریاضی ۲، دیف (معادلات دیفرانسیل)، دینامیک. این سه تا قراره درس‌های سخت باشن و شاید هم مقمص (مقاومت مصالح) چون که استاتیک رو با ۱۳.۶ پاس کردم و اصلاً پایه‌ی خوبی ندارم.

از نظر روحی روانی؟ فکر می‌کنم بهتر عمل کنم.

مامان واسه تتویی که می‌خوام برای تولد ۲۰ سالگی‌م بزنم، حسابی شرط و شروط گذاشته. معدل الف بودن یکی از شرط‌هاست.

البته چیزی هم که هست اینه که شرط‌هایی که گذاشته اهداف خودم هم هستن.

کلی چیز میز از مشهد خریدم. یه ماگ، یه لیوان واسه نگه داشتن قلمموهام (از ماگی که "سنپای" بهم هدیه داده بود و به این منظور استفاده می‌کردم، متنفرم.) یه جفت گوشواره‌ی عجیب غریب، آویز گوشی (شکل اردکه و دو تا خریدم که با ف.س. ست کنیم :>) و جوراب رنگین‌کمونییییییی که خیلیییی می‌خواستممممم، و یه شمع واسه اتاقم که خیلی پاییزی و خوبه. فقط خیلی دکوریه و فکر کنم نتونم روشنش کنم 😭😂

همین. فعلاً.

274~

دیروز خیلی بدجور سرما خوردم و مریض شدم

امروز بهترم

و اینکه یه چیز دیگه هم اینه که نمرات پایانترم فیزیک ۲ هم اومد و افتادم فکر کنم =) دقیق حساب نکردم ولی خب معلومه که افتادم

و نمی‌دونم چه خاکی به سرم بریزم

هنوز به مامان بابا نگفتم

آه

از اونور اوضاع با استار نمی‌دونم چجوری قراره پیش بره

هنوز حسم قوی نیست نسبت بهش

و می‌ترسم یه چیزی رو باهاش شروع کنم و بعدش مجبور بشم تمومش کنم

اه نمی‌دونم

نمی‌دونم اونم تا حدی ازم خوشش میاد یا نه

بعضی وقت‌ها این جوری‌ام که شاید؟ بعضی وقت‌ها هم این جوری‌ام که نه احتمالاً.

از اونور دلم نمی‌خواد به اصطلاح "توی آب‌نمک نگهش دارم"

چون از یه طرفی دلم می‌خواد ورودی‌های ۰۴ رو هم ببینم و شاید با یکی از اونها دیت کنم

ولی بعیده واقعاً

اه نمی‌دونممممممم

273~ دیروز

دیروز ارائۀ پروژه داشتم

و همه چیز خیلی خوب و عالی و پرفکت پیش رفت

ولی کلی استرس داشتم از صبحش

و کل روز کلاً دو تا کیک بیشتر نخورده بودم =)

و اینکه شبش اینقدر خسته بودم و گرسنه‌م بود

و انگار که فشاری که روم بود یهو خودش رو نشون داد و گریه‌م گرفت

و اینکه آیوی هم دیروز برگشت و با moon کلی ادا اطوار در آوردم

البته نمی‌دونم شاید من سوء تعبیر می‌کنم

ولی خب

حتی وسط حرفم پریدن. اه. مسخره‌های ذوق‌کورکن

به هر حال. واقعاً برام مهم نبود.

روی هم‌اتاقی آیوی و Moon کراش زدم انگاری =))))))

و نمی‌دونم هنوز که چقدر از حسم مطمئنم

می‌دونم که بایه از این نظر اوکی‌ام

ولی اینکه بخواد با هم باشیم؟ نمی‌دونم

هر چند حس می‌کنم با هم بتونیم جور باشیم.

و اینکه این وسط آیوی چی میشه نمی‌دونم واقعاً 🤡🤡🤡

تازه قراره بعد امتحانا به آیوی بگم بریم با هم حرف بزنیم

و بهش بگم که بیا و به دیگران (دوستای مشترک نزدیکمون که می‌دونن جفتمون کوئیریم) بگیم که ما یه مدتی توی یه situationship ای بودیم توی ترم یک

و راحت بشم واقعاً

حتی یه لیست کامل دلیل هم براش نوشتم (حداقل 7 دلیل با توضیح فراوانه!)

و خب این جوری. امیدوارم که بهترین پیش بیاد.

و اینکه فردا هم امتحان دارم و استرسش رو دارم و می‌ترسم که فول نکنم

واقعاً به نمرۀ بیست این امتحان نیاز دارم

توش خوبم ولی می‌ترسم گند بزنم

آه

بعدش هم چهارشنبه امتحان ادبیات رو دارم که اون رو می‌دونم اوکیه

یه دور خوندیمش با moon

و اینکه آهان دیروز وقتی ایوی و moon ما رو تنها گذاشتن من و این هم‌اتاقی‌شون که روش کراشم (اسم مستعاری که براش انتخاب می‌کنم: استار)

خلاصه که من و استار تنها موندیم و من دیدم یه نفر روی دستش نقاشی‌های doodle های رندم کشیده

گفتم منم بلدم اسکلت بکشم D: و براش کشیدم

هعی. حس می‌کنم شاید دوستش دارم. هنوز اونقدر عمیق نیست. but i can see us together. kinda

271~

جنگ هم بالاخره آتش‌بس شد انگار.

با شیرو کلی حرف زدیم این چند مدته. وای وقتی بالاخره توی تلگرام آنلاین شدم، اومدم توی گروه دسته‌جمعی‌مون گفتم، و اومد پیوی‌م سلام علیک D: دوستش دارم

یه چنل جدید هم زدم که توش مطالب کوئیر می‌نویسم. لینکش رو توی دیلی‌م گذاشتم. آیوی هم نیومد. بهترررررررر

ولی شیرو اومد D:

با شیرو آروم داریم پیش می‌ریم.... خوبه. وای دوستش دارم ولییی D:

و فکر می‌کنم از آیوی هم مووآن کردم. دیگر تمامممم.

حال روانی مزخرفی دارم ولی اوکی.

268~

وای دو روز دیگه سه تا امتحان دارم و قراره پدر صاحابم در بیاد 😭😭😭

وای.

دیشب خواب آیوی رو دیدم. دوستم داشت. من رو درک می‌کرد و دوست می‌داشت. توی خوابم هم همون موقع بهش گفتم چقدر بی‌انصافی. انگار می‌دونستم واقعی نیست. این جوری بودم که وقتی دوستم نداری اذیتم نکن... انگار کل اتفاقات واقعیت رو توی خواب یادم بود.

و بعدش که بیدار شدم اصلاً این جوری بودم که اون آیوی بود که توی خوابم دیدم؟ حداقل آیوی واقعی نبود. آیوی‌ای بود که من دلم می‌خواست باشه...

الان وقت فکر کردن بهش رو ندارم. باید رو امتحانام تمرکز کنم. و به علاوه، این جوری‌ام که شیرو بهتره. اتفاقاً جور ابراز احساساتش شاید شبیه خوابم بود. نمی‌خوام دیگه به آیوی، چیزی که فقط پتانسیل بود، فکر کنم. می‌خوام تمرکزم روی خودم باشه، و شیرو.

267~ چهارشنبه و اکنون.

چهارشنبه با دو تا از دخترا و دو تا از پسرا رفتیم کریم‌خان

خوش گذشت

اون فروشگاه استیکر رو رفتیم

و من کم کم داره از اون دختره خوشم میاد

یه دختره‌ست که می‌دونم بای هم هست

اینجا "شیرو" صداش می‌کنم.

حس می‌کنم اونم کم کم داره از من خوشش میاد؟ امیدوارم.

و اینکه آیوی.... نمی‌دونم. کم کم دارم مووآن می‌کنم ویگه.

الان اتاق آیوی‌اینام. آیوی داشت توی دفترش یه چیزایی می‌نوشت. منم یهویی به ذهنم رسید بنویسم. می‌خواستم بنویسم.

و اینکه پنجشنبه هم طبق معمول با مامان بابا دعوام شد. دیگه به پارت ثابتی از دیدنشون تبدیل شده. اه.

:(

درس‌ها.... کاری براشون نکردم. باید کاری کنم. نمی‌شه این طوری.

خسته‌م.

:(((

265~ status

خبری نیست جز افسردگی.

البته امشب می‌رم کنسرت موسیقی کلاسیک. امیدوارم که خوش بگذره D: تنهایی قراره برم.

دیروز هم کلاس‌های ta رو پیچوندم و با بچه‌ها رفتیم نمایشگاه کتاب. خوش گذشت ولی خسته‌کننده بود.

264~ امروز

آقا

ما امروز بالاخره رفتیم با هم نشستیم و کادوی آیوی رو بهش دادم و خیلی ذوق کرد و خیلی دوستش داشت که خوشحالم می‌کنه :>

تازه همون اولش که دیده بودش این جوری بود که روی گونه‌م رو بوسید. وای. وای وای واییییی

همون جوری که یه بار هم‌اتاقی‌ش رو بوسیده بود و من کلی در موردش فکر کرده بودم 😭😭😭

این جوری بود که دستش رو آورد نزدیک چونه‌م و این جوری بود که "بیا جلو" و منم که اومدم جلو اونم اومد و یه بوسه روی گونه‌ی چپ گذاشت در حالی که چونه‌م رو نگه داشته بود

خیلی لطیف و gentle بود 😭😭😭 وای.

بقیه‌ش رو ادامه‌ی مطلب می‌نویسم 😭😭😭

# ادامه نوشته

263~ girls?!

پست قبلی رو همین الان گذاشتم با اینکه دیروز نصفش رو داشتم می‌نوشتم

و خلاصه که آیوی داره نادیده‌م می‌گیره ولی کاملاً مشخصه از قصده

دیگه حسی ندارم واقعاً. از وقتی اون شب دیدم که بدون romantic interest، نسبت بهم سکشوال attraction حس می‌کنه، این جوری بودم که وای نه. وای نه نمی‌خوام.

و کلی هم از attractionای که بهش حس می‌کنم کم شده

و دیشب وای یه دختره خیلی باهام touchy رفتار کرد (توی خوابگاه باهاش سلام علیک دارم و دوست هم‌اتاقی‌مه بیشتر) و وات د فاک؟! شماره‌م رو گرفت و شماره‌ش رو هم داد؟ I have no idea if she's gae but we kinda vibin. Let's see.

از طرفی هم دلم می‌خواد اون دختره رو ببینم، یه دختره که حسابی خوشگله و چشاش قشنگه و توی خوابگاه با هم حرف زدیم، امیدوارم دوباره ببینمش و gae باشه و بتونیم با هم دیت کنیم.

اَی قدرتِ haircut حیحیحییییی D:< (با لحن قدرت تریاک خوانده شود)

.

+ راستی امتحان استاتیک رو با اینکه آسون بود واقعاً ریدم و واقعاً تقصیر خودمه. سوالات کاملاً از کتاب بود، اگه عین آدم خونده بودم واقعاً امتحان آسونی بود و پتانسیل full mark شدنش رو داشتم.

262~ موهام و دیشب

خب

از وقتی موهام رو کوتاه کردم واقعاً احساس قدرتتتت می‌کنمممم

من یک عدد masc سگی هستمممممم D:<

از طرفی هم دیروز که آیوی من رو دید انگار واقعاً خوشش اومده بود و به نظرش جذاب بودم

وای از توی چشماش داشتم حسش رو می‌خوندم

و بعد داشت باهام لاس می‌زد (البته کلاً لاس زدن platonic رو که با همه می‌زنه ولی مثلاً خیر سرش قرار بود با من لاس نزنه)

بعدش هم ‌که پروفم رو عوض کردم و بعدش هم دیگه بریم ادامه‌ی مطلب 😔✨️

# ادامه نوشته

261~

موهام رو دوباره پسرونه زدممممم

خیلی خوب شده D:

و واسه آیوی و "فگ" و moon و اون دختره فرستادمش

راستی "فگ" هم همون رفیقمه که اسمش بسیار شایستۀ خودشه 😔😂
خلاصه که کلی تعریف کردن

ایشالا از شنبه شروع لاس و لاشی‌بازی 😔😔😔😂😂😂😂✨

260~ دیشب

دیشب حالم زیاد خوش نبود

با آیوی رفتیم قدم زدیم

و خلاصه که دیدگاه متفاوت خودش رو درم ورد زندگی ارایه کرد و اینا

یه حرفی هم که زد درباره‌ی یه موضوعی توی ناهار بود و بحث اینکه به صورت platonic با ملت لاس می‌زنه

بحث این شد که بعضی وقت‌ها ما یهویی حس می‌کنیم که مثلاً واو من یه موجود زنده‌م! و اینا

بعد گفتش که امروز هم سر سلف یه مومنت این مدلی داشته که وای نکنه من لاشی‌ام واقعاً؟! 😂😔 و در مورد هم حرف زد و اینا

و آهان یه حرف گوگولی هم که در موردم زد این بود که گفت تو واقعاً آدم پری هستی و در مورد موضوعات مختلف اطلاعات داری و یه سری اینترست مشخصی داری و این واقعاً جذابه و آدم رو به وجد میاره

و من حالا حالم زیاد خوش خوش نبود و چهره‌م چیزی رو اونقدر نشون داد ولی واقعاً ذوق کرده بودم ولی انگار ذوقم دیگه واسه‌ش دیر بود :(
خلاصه که این جوری. ادامه‌ش رو رمزدار نوشتم، پسورد هم بپرسین

# ادامه نوشته

258~ امشب

عید هیچی درس نخوندم. فقط نقشه‌کشی رو تکلیف‌هاش رو انجام دادم و یه گزاز نوشتم. و همین طور گند زدم به ساعت خوابم.

امشب می‌خوام تا صبح بیدار بمونم که هم کار انجام بدم هم ساعت خوابم رو درست کنم.

گاد.

257~ پروف

پس از سال‌ها پروفایل وبم رو آپدیت کردم

واقعاً نیاز به یه آپدیت داشت D:

256~

از وقتی برگشتم خونه متوجه شدم دارم مثل آدم خواب می‌بینم. وقتایی که دانشگاهم به ظرز عجیبی خواب نمی‌بینم. یا اونقدر قاراشمیشه که بلافاصله بعد از بیدار شدن همه‌ش یادم می‌ره.

دو شبه خواب آیوی رو دیدم.

فایده‌ای هم داره که تعریفشون کنم؟


با مامان بازم دعوام شد. شب تولد آیوی بود. داغون بودم. ولی به آیوی هیچی نگفتم. نباید هم گفت. بچه تولدش بود. نمی‌خواستم ناراحت بشه.


ویرانم ولی می‌رانم. :">

درگیر سالیدورکسم. خوشم میاد. اگه یه ذره اندازه‌ها رو بهتر روی عکس‌های تمرینا می‌زدن راحت‌تر هم بود. نرم‌افزار خوبیه. حس مهندسای واقعی بهم دست می‌ده.


کادوی آیوی ناتمومه هنوز، ولی فرصت دارم کاملش کنم. بعد از میانترم‌ها احتمالاً بریم بیرون و بهش کادوش رو بدم. می‌خواستم وسط عید ببینمش، ولی تهران نیست. امروز برمی‌گردن شهرشون. امروز بازم روش کار می‌کنم.