280~ دیف
وای
داشتم تمرین دیف (معادلات دیفرانسیل) حل میکردم واسه میانترمش که نزدیکه
و سر یه سوال تونستم زور بزنم و یه ایدهی خفن به ذهنم بیاد! 😭😭😭😭 وای خوشحالم.
از این نظر که حس میکنم اون spark مغزم برگشته. به عنوان یک عدد gifted kid سابق.
وای
داشتم تمرین دیف (معادلات دیفرانسیل) حل میکردم واسه میانترمش که نزدیکه
و سر یه سوال تونستم زور بزنم و یه ایدهی خفن به ذهنم بیاد! 😭😭😭😭 وای خوشحالم.
از این نظر که حس میکنم اون spark مغزم برگشته. به عنوان یک عدد gifted kid سابق.
یه پسره هست که حدس میزنیم آیوی روش کراش باشه
خلاصه این یه رفتارهای عجیبی با من داشت که من شک کردم روی من کراش باشه! 😭😂 وای-
دیدید این فیلمها که دو تا دختر سر یه پسر دعواشون میشه، بعدش پسره رو ول میکنن و میرن با هم؟
این دقیقاً برعکس ماجرای من و آیوی میشه که 😂😂😭😭😭😭
بگذریم. شاید هم حاصل توهمات من باشه. پسره خوبه ولی خب منم به طور کلی از آقاپسرا خوشم نمیاد 😔
به هر حال! یه اتفاق خیلی سنگین و عجیب افتااااد
یکی دو شب پیش یه خانومیای که خیلی رندم به دیلیش ریکوئست داده بودم خیلی وقت پیشا و اکسپتم هم کرده بود، توی چنلش نوشته بود که وای دوستدختر میخوام و ای کاش یکی همین الان میاودم میگفت بیا من دوستدخترم و اینا و بعد اصافه کرده بود که کاملاً جدیه! خلاصه که رفتم ناشناسش ساعت ۱۲ نصفه شب هم بود و گمونم زده بود به سرم 😭😂 خلاصه که با هم حرف زدیم و خب رفتم پیویش و الان یکی دو روزه حالا از روزمرههامون میگیم فعلاً. من یه خورده سرم خلوتتر بشه سعی میکنم بحثهای بیشتر رو باز کنم. فعلاً مثل سگ سرم شلوغه. (ادیت: از این به بعد، اینجا اسمش "امیلی" عه.)
خلاصه که ببینیم چی میشه! شاید ما هم بالاخره دوستدختردار شدیم 😭😭😭
آقا
ما امروز بالاخره رفتیم با هم نشستیم و کادوی آیوی رو بهش دادم و خیلی ذوق کرد و خیلی دوستش داشت که خوشحالم میکنه :>
تازه همون اولش که دیده بودش این جوری بود که روی گونهم رو بوسید. وای. وای وای واییییی
همون جوری که یه بار هماتاقیش رو بوسیده بود و من کلی در موردش فکر کرده بودم 😭😭😭
این جوری بود که دستش رو آورد نزدیک چونهم و این جوری بود که "بیا جلو" و منم که اومدم جلو اونم اومد و یه بوسه روی گونهی چپ گذاشت در حالی که چونهم رو نگه داشته بود
خیلی لطیف و gentle بود 😭😭😭 وای.
بقیهش رو ادامهی مطلب مینویسم 😭😭😭
موهام رو دوباره پسرونه زدممممم
خیلی خوب شده D:
و واسه آیوی و "فگ" و moon و اون دختره فرستادمش
راستی "فگ" هم همون رفیقمه که اسمش بسیار شایستۀ خودشه 😔😂
خلاصه که کلی تعریف کردن
ایشالا از شنبه شروع لاس و لاشیبازی 😔😔😔😂😂😂😂✨
دیروز به مناسبت تولدم با آیوی و moon رفتیم بیرون
خیابون انقلاب رفتیم
و کلی گشتیم و خیلی خوش گذشت
من یه انگشتر، یه گردنبند و یه جفت گوشواره خریدم D: آیوی هم انگشتر و دو جفت گوشواره و کتاب خرید و moon هم دو تا انگشتر
و رفتیم شیرینی فرانسه و اونا ماکارون رو امتحان کردن ولی من هوسش رو نداشتم و به جاش تارت هل و پسته گرفتم که محشر بود :>
خلاصه که وقتی برگشتیم خوابگاه روی یکی از ماکارونهای باقی مونده یه شمع گذاشتیم و تولد مبارک خوندن و فوت کردم به همراه آرزو 😔😂
و آیوی هم بهم کادوش رو داد، برام نوار کاست فرامرز اصلانی گرفته بود 😭😭😭😭 به همراه یه فوتوکارت از آهنگ 505 آرکتیک مانکیز. وای خدای من. کلی بغلش کردم و خیلی ذوق بودممممم. توی بغلش که بودم اول روی جای اتصال گردن به شونهم یه بوسه گذاشت. بعدش که با ذوق سرم پایین بود و روبروش داشتم به کاسته نگاه میکردم یه بوسه هم روی پیشونیم، همون جای قبلی گذاشت. خدایا 😭
از اونور هم آهنگ فرامرز اصلانی گذاشته بودن که محشر بود. بعدش هم کلی وقت گذروندیم. یه تیکه هم نصفه شبی روی دو تا صندلی کنار هم نشسته بودیم، حرف میزدیم، اونم گوشیم رو نمیدونم چی شد که گرفت و رفت توی آهنگهام و کلی بالا و پایین کرد. از اون ور هم کلی من سرم رو روی شونهش گذاشتم و کلی هم اون سرش رو روی شونهم گذاشت (خسته و انگار مست بودیم 😂😭)
و بعدش هم که ف.خ. مداد چشمش رو خواست و آیوی هم قرص داد بهش، بعدش هم خودش برای خودش زیر چشماش خط کشید، مثل الهههای مصر باستان شده بود و حتی زیباتر،
I couldn't stop looking at those eyes.
و خیلی پیش اومد که توی چشمهای هم زل میزدیم. وای خدایا چرا اینقدر فاگینک گورجس بود. بعد میگن چرا نمیتونی مووآن کنی. هی میدیدمش و دلم قنج میرفت و هی توی ذهنم میاومد که هیچ وقت نمیتونی باهاش باشی. 🥲 نشد که بشه.
این وسطا هم کلی از کوئیر بودن من حرف و جوک اینا زدیم (moon استریته ولی هموفوب نیست اصلاً) و این وسط هم آیوی بهم گفت که بایه. و منم تعجب کردم. جالبه. ولی پرفرنسش مردان (سر اینم که گفتم یه خندهی تلخی کرد که ای بابا 😔😂)
این وسط هم کلی به شوخی لاس زدیم (البته من یه کوچولو ششاید جدیتر بودم :)))) ) ولی خب.
یه سری هم که تنها بودیم برای لحظاتی و سرم روی شونهش بود و آخر شب بود، گفتم بهش که
You look so fucking gorgeous.
و اونم یه thank youی خیلی این جوری گفت که انگار ای بابا تو هنوز منو دوست داری که 😭😂 حس کردم. و اونم بهم گفت you're lovely. منم گفتم thank you. بعدش خواستم دربارهی چشمهاش فکر کنم حرف بزنم که moon برگشت و نتونستم.
خلاصه که آخر شب هم تنها شدیم و یه بغل عمیق و طولانی داشتیم، و بهش گفتم. وقتی توی بغلش بودم گفتم که
I imagine myself saying a lot of things but i just don't say them.
و از اونور هم بهش تهش گفتم دوستت دارم. اونم بهم همین رو گفت و منم در ادامه گفتم "با یه درصد بالایی پلاتونیکی" و خندیدیم. اونم بعدش دوباره گفت i love you too. وای خدایا دلم میخواست گریه کنم. خودش هم متوجه شده بود انگار. متوجه شده بود که چقدر سختمه که مووآن کنم. چقدر احساساتم عجیبن.
و بعدش هم شب بخیر و اینا و رفتم. جالب بود.
خیلی وقت بود چیزی اینجا ننوشته بودم
خیلی وقت بود که با آیوی هم وقت نگذرونده بودیم
امروز من رو بستنی مهمون کرد (به خاطر شرطی که باخته بود D:<)
و اینکه منم دستبندی که براش بافته بودم رو بهش دادم
خیلی خوشش اومد، البته باید براش اتصالش رو ردیف کنم
و اینکه خیلی خوشحالم که باهم دوستیم. We weren't meant to be lovers i guess. ولی خب. هنزو یکم به صورت رومنتیک دوستش دارم. هنوز هم وقتی بغلم کرد و دستش رفت توی موهام دلم یه ذره ریخت.
وای وقتی دم اتاقشون بودیم این جوری بود که کلی به دستبندی که براش درست کرده بودم زل زدم و دستش رو توی دستام گرفته بودم و ذوقش رو داشتم، بعد اون یهویی یه بوشه روی موهای سمت راستم / صورتم گذاشت و من این جوری شدم که انگار حس کردم خودم هم که چشمهام برق زدن... وای. و بعدش هم که بغلم کرد و دستش هم برد توی موهام and i'm done. خدایا. منطقیه که رومانتیکلی دوستش نداشته باشم. دارم تلاشم رو میکنم. اَی خِدا چرا این استریتههه 🥲😭😂
تازه عکس دوستش و دوستدختر دوستش رو نشونم داد. وای ولی خوبه که میتونم با اینکه we have history ولی میتونم روش حساب کنم سر اینکه باهاش حرف بزنم دربارهی my identity و کراشها و هر چی. And she's supportive!
و یه چیزهای دیگه هم همین طور. حوصله ندارم بنویسم.
فعلاً. باید بیشتر بنویسم.
دیروز من و چند تا از دخترای ورودیمون تصمیم گرفتیم به مناسبت ولنتاین و سینگل بودن جمع (😂) یه بیرونی جایی بریم
در نتیجه رفتیم پل طبیعت و پارک آب و آتش و گنبد مینا و اینا
این وسط جلسهی انجمن علمی دانشکده هم بود که من از توی همون جمع و به صورت مجازی بودم 😂 خیلی سم بود
خلاصه که خیلی خوش گذشت و کلی دلقک بازی در آوردیم و از سینگلی نالیدیم 😂
تهش هم من رفتم اتاق moon و آیویاینا و حکم بازی کردیم (من و ف.ص. تیم بودیم و به طرز گندشانسی میباختیم 😭😂 هرچند در نهایت ۴-۱ باختیم)
و بعدش هم یه بازی کردیم با پاسور که اسم نداره ولی من و ف.ص. و "د" وقتی که بهشون یاد دادم تصمیم گرفتیم یه اسم براش بذاریم، و اسم هم براش گذاشتیم، و خلاصه حالا هر وقت میخوایم بازی کنیم اسم ساختگیمون رو میگیم و میخوایم ببینینم تا کِی میتونیم به اسکل کردن یک دانشگاه ادامه بدیم 😂 یه جورایی راز مشترکمونه که ما سه تا فقط میدونیم که معنی اسمه واقعاً چیه (ترکیبی از اسم سه تامونه 😂😂😂 ولی شبیه یه کلمهی واقعی به نظر میآد)
در نهایت هم من شب برگشتم خونه و الان هم دارم برمیگزدم خوابگاه دوباره البته وسطاش یه خرید هم میخوایم بریم
آره خلاصه :>
(یکی از) بهترین تعریفهایی که شنیدم توی عمرم
این بود که
این پسره (ه.م.) بهم گفت شبیه فروغ فرخزادی
واوووووو DDDDD:
جریان چی بود؟ من داشتم میگفتم متنهای ادبی اینا نوشتم و اینا (بحث کلاس ادبیات بود)
و اون هم این حرف رو زد
خیلی هم platonic بود ولی خوشمان آمد D: (موهای کوتاهم هم تا حدودی شبیه موکوتاهیهاشه؟ نمیدانم.)
بعدش هم "ن" میگفت الارا مثل یه دانشمنده انگاری، حکیم و اینا (از بس اطلاعات خیلی random بلدم xDDDD)
خلاصه که حسابی کیف کردم :>
اومدم یه مقداری از چهارشنبه تعریف کنم
با جمعی از همکلاسیها رفتیم اتاق فرار
خیلی خوش گذشت
بعدش یه سریهامون جدا شدن،
و بعد ما 7 نفری که مونده بودیم رفتیم برج آزادی
چایی خوردیم، آهنگ خوندیم
و کلی خوش گذشت
من کلی فیلمبرداری کردم و در نهایت هم یه ادیت خفن زدم (پدرم در اومد ولی باحال شد)
در نهایت هم وقتی داشتم از آیوی خداحافظی میکردم، بالاخره جراتش رو پیدا کردم که روی گونهش رو ببوسم
بعد از اینکه بغل کردیم همدیگه رو
و اینکه موقعی که بغلش کردم تونستم یه دستی هم توی موهاش بکشم
همین.
دیشب توی اتاق آیوی و moon یلدا رو جشن گرفتیم
فال حافظ هم گرفتیم
وای من نیتم آیوی بود
و حافظ جواب داد چه جوابییییی
وای
همه این جوری بودن که "وای الارا تو کراش زدی؟!؟!؟! کراشت کیهههههه"
بعد من این جوری بودم که "نههههه بابا من روی هیچ کسی کراش نیستممم"
وای آیوی خودش هم بود اونجا
من اون لحظه اصلاً بهش نگاه هم نمیکردم از ترسم
وای ولی قطعاً که فهمیده نیتم اون بوده
حالا این به کنار
دو سه شب پیش که خوابگاه کنار شام انار میداد
من انارم رو که میخواستم بردارم به نیت آیوی برداشته بودم
یعنی دلم میخواست واسهش دونه کنم D:
بعد جالبه انار همه یا افتضاح بود یا چنگی به دل نمیزد
من انارم که باز کردم چناااااان انار قشنگیییی بوددددد
انقدر سرخ بود انگار خون بود و مثل یاقوت
خودم هم دونه کردم و گذاشتیم سر سفره
و بعدش هم آخر شب که یه مقدار ازش مونده بود و من دادمش به آیوی
و آیوی این جوری بود که جدی اوکی من این مقداری که مونده رو بخورم؟
بعد من ماین جوری بودم که آره و اینا
بعد همون لحظه با گوشیم بهش پیام دادم و بهش گفتم اناره اصلاً از اولش به نیت تو بوده
وای چقدر خوشحال شدددد و بغلمممم کردددد :>>>>
هرچند که دیشب حسابی داشتم حسودی میکردم
چون وقتی بزن و برقص بود به شوخی انگار داشت با بقیه لاس میزد
داداش این شوخیهات رو چرا من نه؟ 😭😭😭😭😂😂😂😂😂
آره خلاصه :> اینم از اولین شب یلدایی که با خانواده نبودم :">
خب دوستان یک آپدیتی بدم تا حوصلهی نوشتن رو دارم
اینکهههه خب دیروز میانترم فیزیک ۱ بود
به نظرم خوب نوشتم
بعدش که از سالن اومدیم بیرون و توی محوطهی دانشگاه بودیم
من توی جمع بودم ولی جمع پسرا که دقیقاً کنارمون بود رو ندیدم
ولی شنیدم چند تا پسر دارن میگن "...آره این رنک ۱ دخترا و اون رنک ۱ پسرا"
بعد از چند لحظه هم یکیشون گفت "چه نادیده هم میگیره"
خلاصه که چند لحظه بعد جمع دخترا هم با پسرا قاطی شد یهو دیدم عه این پسرایی که کنارمون بودن پسرای مکانیک خودمونن D:
بعدش یکیشون (ه.م) بهم گفت به نظرم تو رنک ۱ فیزیک میشی
بعد گفتم من؟ 😂
بعد گفتن آره و اینا منم این جوری بودم که عه دارین دربارهی من حرف میزنین؟ 😂
بعد همون ه.م. گفت من به تو امید دارم
بعد من این جوری بودم که امید نداشته باش 😂
جالبه آخه سر کلاسها هم من اونقدر نشون ندادم که بلدم و اینا و دخترایی هستن که به نظرم خیلی از من بهترن
ولی انگیزه شد که تلاش کنم و حداقل بین دخترا رنک ۱ بشم
یکی این
یکی هم اینکه بعلهههه یکی دو هفته پیش یکشنبه بالاخره با آیوی حرف زدیم و مکالمهمون رو کامل کردیم
و قراز شد فقط دوست بمونیم (حداقل فعلاً) و اینکه منم بهش گفتم هر وقت و اگه خواستی بهم بگو و من اوکی هستم که به مرحلهی بعدی از ارتباطمون بریم
خلاصه که
سه شنبه شب ولی اتاقشون که بودم کنارم بود و سرش رو روی شونههام گذاشته بود
البته moon (اسم مستعار برای یکی دیگه از دخترا که دوست من و آیوی عه) هم روی پاهامون دراز کشیده بود 😂
ولی خب آیوی سمت چپ من نشسته بود
و در حالی که سرش روی شونهم بود دستم رو نوازش کرد
کلاً اون سه شنبه شب همهمون فاز غم گرفته بودیم 😭😂 و moon هم آهنگ گذاشته بود
و دو بار هم این اتفاق افتاد
بار اول کف دستهامون نزدیک هم بود و اون یه لحظه انگشت شستش رو به دستم زد و منم با انگشت اشاره جوابش رو دادم و این پروسه ادامه داشت
و خب جالب بود و حس خوبی داشت چون اون شبی که حرف زدیم قرار شد که دست هم رو نگیریم چون اوکی نبود با این قضیه
و بار دومش هم که دستم رو جا به جا کرده بودم و رد یقهی لباس moon روی ساعدم مونده بود
و با دستش ساعدم رو نوازش میکرد
خلاصه که خیلی دوستش دارم :>
در نهایت هم که من و اون هم دیگه رو خیلی طولانی بغل کردیم
و فکر کنم اولش یک لحظه یه بوسهی کوچیک روی گونهم گذاشت
ولی مطمئن نیستم
چهارشنبه شب هم که موقعی که براش یه ایمیل زده بودم و جلوی خودم ایمیلم رو باز کرد، به جای اینکه جواب بده، همون جا ازم تشکر کرد و یه بوسه گذاشت روی دستش و دستش رو زد به گونهم
خلاصه که این جوری. D:✨️
وای وای واییییییی wtfffff
دیشب مسافرت بودیم و یه مرکز خریدی رفتیم
و داشتیم میچرخیدیم من یه مغازهای دیدم، که توش یه گردنبندی بود، دریمکچر بود ولی از جنس چوب
بعد من این رو چند ساعت قبل توی یه بازارچهی صنایع دستی دیده بودم ولی پول همراهم نبود که بگیرم
داشتم به مامانم نشونش میدادم و توضیح میدادم که چه رنگی ازش رو دیدم
بعد یه دختره هم کنارم بود، مشکی پوشیده بود و موهای بلند لخت مشکی داشت، و فکر کنم (اگه درست یادم بیاد 😭) چتری هم داشت، و یکی دو رگه از موهاش صورتی پاستیلی بود، خیلی هم خوشگل بود 😔✨️
آقا خلاصه من داشتم به مامانم توضیح میدادم، ولی کلمهی دریمکچر رو به زبون نیاورده بودم، دختره هم برگشت سمت من با یه لحن خوب و خوشحالی گفت: دریمکچرها رو میگی؟
بعد منم گفتم آره و اینا و شروع کردم توضیح دادن که توی یه بازارچهی صنایع دستی یکی عین مدل همین دیده بودم ولی رنگهاش فرق میکرد و رنگی رنگی بود و اینا
بعد دختره گفت به نظرش مشکیه خوشگله (یه دریمکچر چوبی مشکی بود که رگهای داخلش نارنجی، زرد جیغ بودن، یا نیست صورتی هم داشت یا نه)
بعد منم خیلی خوشم نیومده بود از مشکیه، ولی گفتم اوهوم....
خلاصه که بین ما یه سکوتی ایجادشده بود و منم دیگه خواستم برم که با مامانم و خالهم گشتن رو ادامه بدم
و گفتم از آشنایی باهات خوشحال شدم (کل این مکالمه با خندهها و لبخندهای درشت من انجام شده بود و خیلی با ذوق انگار 😁 این شکلی D:) بعد اون دستش رو دراز کرد طرفممممممممم حصحصحصح و باهاش دست دادم اصلاً یادم نیست چیزی گفت اون لحظه اونم یا نه فقط انگار تمام هوش و حواسم رفته بود به اینکه دستش رو من دراز کرده بود که دست بده
خلاصه که بعد از دست دادن دیگه رفتم (یادم نیست خداحافظ گفتم یا نه 😭😂) بعد چند قدم نرفته بودم که یه لحظه صدام کرد (یادم نیست چجوری 😭😂) بعد من برگشتم گفت میخوای شمارهت بدی داشته باشم (یادم نیست جملهبندی دقیقش ولی یه همچین چیزییییی)
وای وای وای من گرخیدمممممم 😭😭😭😭 به معنای واقعی bi panic 😭😭😭😭 آخه ای دخترهی زیبا 😭😭😭 تو یه دو دقیقه به مهمترنی نکتهی ممکن فکر نکردی که:
ممکنه دختره هنوز پیش مامانم کاماوت نکرده باشه؟!؟!؟!
منم سریع و با همین قیافه: D: گفتم نه مرسی و بلافاصله برگشتم و رفتم پیش مامانم و خالهم
حالا فکر کن جلوی اونا باید میگفتم چرا برگشتم 😭😭
و میترسیدم حرف دختره رو شنیده باشن در نتیجه دروغ نگفتم و گفتم شماره تلفنم رو میخواست
البته هم از روی ذوق خودم و هم برای اینکه به دختره سیگنال بدم که "ولی ازت خوشم اومده بود" دستم رو با یه حالت ذوق گرفتم جلوی صورتم وقتی که یکم دور شده بودیم (مثلاً من حواسم بهش نبود ولی اگه اون دختره حواسش به من بود همچنان میتوسنت من رو از دور ببینه) که البته الان که فکر میکنم به نظرم شاید حالت صورتم اینجوری بوده که حالم بهم خورده 😭😭😭 وای عذر میخواممم 😭😭😭😂
ولی در کل حتی اگه تنها بودم خودم هم بازم میگفتم نه مرسی، چون اولاً اینکه ما کاملاً غریبهایمممم حتی اسم همدیگه رو هم نمیدونیمممم بعد انتطار داری که اعتماد کنم؟! از کجا معلوم که یه جاسوس نیستی که من رو لو بدی 😭😭😭 در کل فاز شماره دادن توی کوچه و خیابون و مرکز خرید به آدمهای غریبه رو هیچ وقت نفهمیدم
ولی میدونم اگه توی یه محیط دیگهای همدیگه رو ملاقات میکردیم و به مرور با هم دوست میشدیم شاید از همدیگه خوشمون میومد 😔✨️
و خلاصه که دو نکتهی مثبتی که به ما رسید، یکی اینکه واو واقعاً یه نفر فکر کرده من جذابممممم یه دختر 😔✨️ و کلی اعتماد به نفسم زیاد شد
و دوم اینکه گروه مدنظر من، میفهمن که منم جزوی ازشونم D: البته من خودم هم یه دوست مدرسه داشتم که با اینکه من هیچی نگفته بودم و فکر کن با مقنعه و مانتوی مدرسه فهمیده بود و حس میکرد D::::
خلاصه که این بود ماجرای اولین باری که توی یه مکان عمومی یه آدم غریبه ازم شماره خواست 😔✨️ با یه تفاوت خیلییی ریززز البته 😔✨️
آقا رتبهها اومد (دیر دارم اینجا میگم 😭😂)
عدد دقیقش رو نمیگم ولی بدونین خیلی راضیام :>>>
داریم میریم خونهی خالهاینا مهمونی
تازه قراره م.س. رو هم ببینممم :> چون اونا هم تهران و نزدیک خالهاینا زندگی میکنن، البته دو سال پیش باهاش توی یه جای دیگه کاملاً آشنا شدم D: الان داره میره یازدهم اگه اشتباه نکنم :>
از تیپم راضیام D: موهام رو هم که (یادم نیست توی وب گفتم یا نه؟) حسابی کوتاه کردم و واسه ف.ن. و فیتفیت که عکس فرستادم، ف.ن. گفت "وای الارا الان میری بیرون دخترا تو رو با پسرا اشتباه میگیرن روت کراش میزنن منم که غیرتیییییی 😂"
سر راه یه لحظه خودم تنهایی خواستم وارد یه فروشگاه بشم که یه ذره آب بخورم، وقتی دوباره برگشتم توی ماشین، مامانم گفت یه دختره از بالا تا پایین یه نگاهییی بهت انداخت و چکت کرد 😂، (با خنده میگفت) منم خوشحال D; خلاصه که ف.ن. جان حدست درست از آب ار اومددددد 😂😂😂
ولی برای اولین باره که از موهام راضیام. تنها کسی هم که ناراضیه مامانمه، که فکر میکنه به عنوان یک "دختر جوان" باید موهام رو بلند کنم، ولی خب گوش من بدهکار نیست، بالاخره استایلی رو پیدا کردم که توش راحتم D:
امروز با فیتفیت قراره برم بیروننننن
وای خودش هم دعوتم کردددد
یسسسسسس
D:
براتون مینویسم D:
.
بعدا نوشت: واقعاً خوش گذشت DDDDD: خیلی خوب بودددد، واقعاً آدمیه که میتونم جلوش خودم باشم D:
برگانمممممممم
واقعاً برگانمممم
این چی بود من خوندمممممم
آگاتا کریستی، ای کاش زودتر کشفت میکردمممممم
پوآروی لعنتییی چرا اینقدر عالیههههههههه
خیلی خب. آروم باشیم.
اولین کتابی بود که از آگاتا کریستی میخوندم، با اینکه تعریفش رو خیلی شنیده بودم و میدونستم محشره.
دیروز که رفتم کتابخونه، بالاخره کارتم رو تمدید کردم. و ۵ تا کتاب هم گرفتم D:
که یکیش "خطر در خانهی آخر" اثر آگاتا کریستی و با ترجمهی مجتبی عبداللهنژاد بود.
خدای من. چقدر این کتاب محشر بودددد
چقدر پایان محشرتری داشتتتتت
وای وای وای وای
آگاتا خانِمممممم
دیشب نصفه شب تمومش کردممممم
تنها ایرادی که بود توی ترجمه بود که پرش داشت، مثلاً "جپ" بعضی جاها شده بود "جاپ"
ولی بقیهش.... پرفکت بوددددد
اگه حتی یه ذره از ژانر معمایی و جنایی هم خوشتون میاد، این کتاب رو بخونیددددد
حتی نیازی نیست که داستان رو بررسی کنم و باعث لو دادن (اسپویل) داستان بشم.
وای آخراش داشتم به لاکریموسای موتزارت گوش میدادم و هیجانش رو ۱۰ برابر کرده بودددد
حصححصصحصحصحصحص
ولُم کنین.
تنها نکتهی مثبت تابستون همین تعطیلیشه
وای ولی خیلی خوش داره میگذره D:
چند تا فیلم دیدم، دو فصل از سریال agent carter که محشر بود، لاکوود و شرکا رو هم که کتابش رو خوندم دارم میبینمش D:
یه نقاشی رنگ اکریلیک هم شروع کردم که متوجه شدم برای جزئیاتش به قلموی خیلی کوچیکتری نیاز دارم و باید یه قلموی حداقل 000 یا کوچیکتر بگیرم D:::
یه کتاب دربارهی شوستاکوویچ هم دارم میخونم. غرور و تعصب رو هم زبان اصلیش رو خریدم. فردا هم میخوام برم کتابخونه و پس از 4-5 سال، کارتم رو تمدید کنم D:
خلاصه که اینجوری D:
#آزادی 🗿🔥🔥🔥
بالاخره تموم شددددد
بالاخره این کنکور لعنتی تموم شد
آرهههههههههه
برای اولین بار از یه پیج خرید کردم D: (البته یه کانال تلگرامه :| )
از یکی از این کانالهای تلگرامی که داشتم خواستم خرید کنم
اولش که اون پک گوشوارهای که میخواستم رو روی هوا زدنش تموم کرد :/
ولی دو تا گردنبند ستارهای گرفتم D: ☆
البته در اصل یه ست بود ولی خب ما که هیچ کسی رو نداریم باهاش ست کنیم در نتیجه از جفتش هم استفاده میکینم D;
یه دونهش ستارهی توپره یه دونهش توخالی
الان اونی که توپره رو انداختم گردنم
خلاصه که این جوری :-> از تصوراتم خیلی کوچولوتر بودن ولی جالبه مامانم فکر میکرد همین اندازه باشن، البته الان خودم راضیترم که کوچولوترن D:
یه دختره هست
ف.ش.
این دختره رو من چند تا امتحان پیش توی حوزهی امتحانی دیدم
هم قیافهی اون برای من آشنا بود، هم قیافهی من برای اون
خلاصه که این به شدت وایب 🌈 میداد (پیرهن چهارخونه پوشیده بود روی فرم مدرسهش)
خلاصه که این سر یه امتحان کنار من افتاد
منم از جورابهاش تعریف کردم (جورابهای کیوت گاو پویشده بود 😂🥲)
آره بعد اونم کلی تشکر کرد و اینا
خلاصه که گفتیم چقدر قیافههامون برای همدیگه آشناست
بعدش پرسید "تو پشتیبانی قلمی چی نبودی؟" گفتم "نه والا" 😂
بعد گفت "من یه نفر رو توی قلمچی میشناسم شبیه توعه، البته ناخوشگلتر از توعه"
بیچاره نمیدونست دقیقاً از چه کلمهای استفاده کنه 😂😭
خلاصه که آره
توی این چند تا امتحانم در حد یه دست تکون دادن همدیگه رو دیدیم
این امتحان آخری اومد میزم رو پیدا کرد قبل امتحان
گفت "وای کلی استرس داشتم نکنه تجربی باشی و امروز نیای" 😂😭
و بعدش بهم گفت که بعد از امتحان اگه میتونم وایسم که تبادل آیدی و اینا کنیم
منم گفتم باشه و اینا حتماً D: این شکلی دقیقا با همین قیافهی D: 😂
و اونم خیلیی ذوق کرد و وقتی داشت از سالن بیرون میرفت با کلی ذوق و دوان دوان خیلی این مدلی که "ایول
" رفت بیرون 😂😭🤝
خلاصه که حس میکنم شایدددد روی من کراش بود؟
منم یه مقداری ازش خوشم اومد
وبی بعد از امتحان هرچقدر صبر کردم نیومد 😭😭😭🥲😂 شاید هم قبل از من رفته بود
خلاصه که این جوری
دارم فکر میکنم به یکی از همکلاسیهام که خیلی آمار این و اون رو داره پیام ببینم ببینم میتونه برام آیدیش رو دربیاره 😂
البته فعلاً که کنکور 🥲🤝
وای یه مسابقهی خوش نویسی قرآن شرکت کرده بودم (یعنی برای کل بچههای مدرسه اجباری کرده بودن)
بعد من حتی به بهونهی دستخط داغونم حتی نمیخواستم شرکت کنم دیگه مجبوری شرکت کردم
الان مدیر مدرسه پیام داده برگزیده شدی، یکشنبه بیا مدرسه برای مرحلهی استانی
(خیلی وقت بود از این ایموجیای بلاگفا استفاده نکرده بودم
)
وو وو وو وو وو آیم این لاو ویذ جودا آسسس، جودا آس
وو وو وو وو وو آیم این ویذ جودا آس، جودا آس
+ از اون آهنگاییه که میدونم یه مدتی قفلی میشه و اون قدر گوشش میدم تا گند بخوره بهش :| و بعدش برای همیشه ازش خداحافظی میکنم تا یه سال بعد که دیگه اون گند رو حس نکنم :">
- Judas - Lady Gaga
وای دیشب رفتیم بیرون به مناسبت تولدم
البته هنوز تولدم نشده ولی یکم زودتر رفتیم :>
رفتیم مهرادمال و من توی اون طبقهش که سرای فرهنگ و هنرشه
یه دختره رو دیدم که یه کتاب دربارهی BTS رو داشت میذاشت سرجاش
منم جرات پیدا کردم و پرسیدم "آرمی؟" اونم گفت آرههههه
استی هم بود (هر چند که نیستم ولی انگیزهای شد که برم یه چند تا آهنگشون رو گوش بدم، آقا یه چند تا آهنگشون که زیاد معروف نیستن ولی خوبن پیشنهاد بدین :">)
بعدش پرسید بایست کیه گفتم یونگی، بعد انگار دستاش رو باز کرد یه لحظه انگار میخواست بغلم کنه بعد انگار متوجه شد یه جوریه که آدم هفت پشت غریبه رو بغل کنه 😂😭😭😭 بعد دستش رو دراز کرد دست داد
بعداً توی یه طبقهی دیگه هم که بودم دوباره به م برخورد کردیم البته من ندیومشون ولی خودش اومد دوباره با من حال و احوال پرسی کرد D: رفیقشم معرفی کرد که اونم رفیقش هم آرمی و استی بود
تیریپ دختره و قیافهش رو هرچی زوررر میزنم یادم نیست ولی فکر میکنم سن و سالش در حدود راهنمای باشه
فکر کنم یه سوییشرت قهوهای خفن تنش بود؟! یادم نیست دقیقققق
عینکی هم بود؟ یا رفیقش عینکی بود؟ یا جفتشون؟
آره خلاصه حافظهی کوتاه مدتم در این حد داغونه :">>>
خلاصه که داداش حتی اسمای همدیگه رو هم نمیدونیم ولی اگه تونستی این پست رو پیدا کنی 😂😭 که فکر کنم شانسش ۱ در میلیون باشه 😂😭😭 آره ما در خدمت هستیم :>
تهش هم که رفتیم یه کافه رستوران پیتزا خوری :>
وای توی اون رستورانه اولش که وارد شدیم یه پسره بود که پیشخدمت بود و ما رو راهنمایی کرد برای میز و اینا؛ به چشم برادری واقعاً پسر خوبی بود 😂😭 خیلی برخوردش عالی بودددد
و منم کنار پیتزام یه نوشیدنی مارگاریتا سفارش دادم که یه ته مزهی عجیبی داشت و نتونستم تمومش کنم ولی مامانم خوشش اومد 😂😭
کیک هم گرفتیم ولی فقط باهاش عکس گرفتم و گذاشتیم برای فرداش که امروزه :>
آره خلاصه :)
دیشب وقتی داشتم از بالکن سفره رو میتکوندم یه دفعه متوجه آسمون شدم و تونستن مثلث زمستونی رو تشخیص بدم DDDD:
وای باورنکردنی بود. به خصوص که اخیراً در موردش مطالعه کرده بودم. خیلی محشر بودددد :>
کادوی تولدم رو سفارش دادمممم :>>>>>> کل کتابای پرسی جکسون به زبان اصلی :>>>>>>> وای ذوقوقوقوقمنصچصنثچصتیچص
خیلی خوشحالم که با istj تموم کردم. تازه خیلی هم خوشحالم که فهمیدم اصلاً حسی نداشته بهم و این جوری دیگه عذاب وجدان این رو ندارم که نکنه ناخواسته علاقهای به وجود اومده باشه و اینا D:
نمیدونم چرا یه ذره ته دلم غمگینم :| ولی خیلی خوبه که تموم شد
به خصوص با اون مسخرهبازی و دعوای الکی که با سینوس در آورده بود و الان بعد چند ماه بهم گفته الکیه
برو خدارو شکر کن با دعوا نیومدم تمومش کنم 😏
حتی با اینکه حق داشتم دعوا کنم
خیلی منطقی و اصلاً به دلایل دیگهای گفتم بیا دیگه این ارتباط رو تموم کنیم
البته حتی رابطهی عاطفی هم نبود فقط به دوستی بود
اصلاً اون کلاس همهشون آدمای سمیای بودن (بجز یه دختره که خیلی خوب بود)
چقدر خوب شد که تموم کردم
راحت شدم
سری قبلی که اکانتم رو حذف کردم درگیر عذاب وجدانه بودم چون احتمال میدادم شاید ۵ درصد احتمال داشته باشه از من خوشش اومده باشه
الان خداروشکر درگیر عذاب وجدان نیستم چون تکلیفم رو روشن کردم باهاش و کاملاً نشون داد که از من خوشش نیومده
بهتر D:
واقعاً برگام
واقعاً واقعاً برگام
من آزمون هیچی نخونده بودم
و ترازم به این خوبی در اومد
برگامممممممممممم
البته دوازدهم گند بود و یازدهم خیلی خوب بود
جمعه با سنپای رفته بودیم بیرون
همون کافه کتابه D:
حس میکردم یکم باهام سرده :/ ولی در کل خوش گذشت D:
+ امروز وقتی داشتم از مدرسه میرفتم بیرون یکی از دخترایی فکر کنم دهم / یازدهمه بهم گفت "خیلی آدم باحالی هستی" و من :)))))))))))))))) ممنونم :)))))
چند روز پیش جشن داشتیم و به شاگردای اول تا سوم کلاسا جایزه دادن
و منی که هر سال از اول دوران تحصیلم شاگرد اول بودم، امسال برای اولینننن بار شاگرد دوم شدم اونم با اختلاف یک صدم. بله دوستان درست شنیدید. یک صدم لعنتی.
ز.ی. ۱۹.۸۴ شد. من ۱۹.۸۳ :)
البته جالبه توی کارنامهای که بهمون دادن معدلم رو زدن ۱۹.۷۷ :| ولی توی لوح تقدیرم نوشتن ۱۹.۸۳ :||||در نتیجه حدس میزنم نمرهی ز.ی. هم بیشتر اعلام شده.
جایزه هم یه قمقمهی فلاسکی دادن که هوشمند بید :| و دمای مایع داخلش رو خیلی جدی جدی نشون میده :|✨️
لازم داشتم، دمشون گرم. میخواستم برم دنبالش که یکی بخرم ولی خودشوت جایزه دادن. خیلی هم عالی D:
امروز هم جشن داشتیم این بار برای اونایی بود که ورزشی و... مقام آوردن. توی سالن اجتماعات بود (که در اصل یه تیکهی جداشده از راهروی طبقهی همکف مدرسهست :|)
و به بچهها اجازه دادن هرکی دلش میخواد بره میکروفون رو بگیره دستش و آهنگ بخونه D: منم که اصلاً معروفم DDD:
رفتم مهرهی مار و قصهی عشق و امشوشوشه و سی دخت هاجرو خودمو تو گل میپلکونم رو خوندم D: دیگه بعدش به زور یه دخترهی دیگه میکروفون رو از دستم گرفت 😂😭 البته حق هم داشت هر کی بالا میاد ته تهش ۲ تا آهنگ میخوند بعد من اون لحظه توی یه تیکه کاغذ (صفحهی آخر کتابی که داشتم میخوندم) و یه مداد پلی لیست آهنگای سمی که یادم میومد رو نوشتم که آماده باشم واسه خوندن 😂😭
آره خلاصه.
در کل مدرسه مزخرفه ولی :/
اَی خِدا.