48~

لطفا توی خصوصی مزاحم نشین. 

مرسی. 

اگه بازم ببینم اسکرین شات به همراه آدرس وبتون رو میذارم. 

+ توی کامنت‌های معمولی هم مزاحمت ایجاد نکنین دیگه :| 

47~

دیروز رفتیم دندون پزشکی که یه چک کنیم، 

8 تا دندونم باید ترمیم یه سطحی بشه :| 

4 تای یه طرفم رو دیروز انجام داد همون موقع (من آمادگی‌ش رو نداشتمممم فکر کردم فقط یه چکآپهههه - به مولا از دکتر نمیترسما فقط آماده نبودم :|) 

خلاصه اینکه دهنم رو سرویس کرد :"> حالا  شما به هرکدوم از 2 معنی که این جمله داره فکر کن XD 

یعنیا من روز قیامت یقه‌ی این یارو رو میگیرم که خودش اول گفت اگه درد داشت بگو آمپول بی حسی بزنم ولی وقتی بهش گفتم درد داره نزد:| 

با دریل افتاده بود به جون دندونم یعنی یه دردی داشتاااا :/ دردشم یه نیروی مغناطسی مانند رو حس میکردم وای گاد :/ 

46~ جونگکوکس انگلیش ایز سو کیوتتت وَههههههه

یاد اون موقعی افتادم که مادربزرگ مادریم وقتی توی جمع فامیل حرف انگلیسی شد، گفت یه روزی من صدای حرف زدن انگلیسی اِلارا رو شنیدم (ظاهراً همون موقع کلاس زبان داشتم | ما خونه‌هامون یه ساختمونه در نتیجه خیلی وقتا صدا میپیچه) و مادربزرگم گفت فکر میکردم تلویزیونتون روشنه داره اخبار خارجی میگه :) نگو من بودم که کلاس زبان داشتم و داشتم حرف میزدم؛ واییییی اینقدر ا حرفش خوشحال شدم وقتی که ازم تعریف کرد :) و اون که توی پروفم نوشتم "انگلیسی حرف زدن طوری که فکر کنن اخبارگوی خارجم" هم از این داستان اومد D: 

 

45~ :|

با گوشی مامان بزرگم اومدم بلاگفا :\ 

دیگه ببینین مامانم چقدر نت نمیده :|

44~ profile

پروفایلم رو بالاخره و پس از چندین هفته ادیت کردن گذاشتم :/ 

43~

تورو جدت بشین درس بخون اِلارا 

42~ to do & more

کار فردا: 

شیمی رو تا جایی که واسه آزمون بعدی باید بخونم، بخونم و تمومش کنم. 

فیزیک هم باید چگالی رو دوره کنم و حسابی رفع اشکال کنم. 

و چند تا تقسیم هم کار کنم تا دستم سریع بشه. (اینو شاید انجام ندادم :/) 

 

+ چقدر با مامانم کمتر حرف میزنم. بابام که هیچی کلا. اون روز هرچی مامان میگفت رو کلا با سه کلمه جواب دادم: "آره، نه، خب." سعی کردم حرفی نزنم که بازم ناراحت نشه ولی از همین که حرف نمیزنم هم ناراحت میشه. همه‌ی حرفای همه رو توی ذهنم جواب میدم. اِلارا که بخشی از وجودمه و اون بخش درونگرا و احساسی‌ شخصیتم که همیشه بهش بی توجهی شده، حالا اِلارا منو تو کنترل داره. 

 

++ توی یه دنیای موازی تمام اعضای بنگتن دوستای صمیمی پسر من هستن. دوست‌پسر نه ها، دوست صمیمی پسر. همونی که خارجکیا میگن "best male friend".

41~ The Wolfwilder

دیروز دو تا کتاب گرفتم D: و هردوتاشون رو امروز تموم کردم :| 

اولیش "دختر انار" بود نوشته‌ی "ایشا سعید". خیلی خوب بود و خوشم اومد. 

دومی هم "با گرگ‌ها" بود اثر "کترین راندل" و اونم خیلی قشنگ بود. 

جو دو تا کتابا کاملاً با هم فرق میکرد ولی فکر کنم از "با گرگ‌ها" بیشتر خوشم اومد. البته اون یکی هم خیلی قشنگ بودااا 

هر دوتاشون هم انتشارات پرتقال بودن 

 

+ دیشب خواب جونگکوک رو دیدم واد ددددد گادددد خیلی قشنگ بود 

من و اون اشراف زاده بودیم :| بعد با پدر مادرا و بقیه رفته بودیم جنگل واسه شکار (زمان دوک و کنت و ازین حرفا بود) 

وای لباسا چقدر قشنگ بوددددد گاااد یونیفرممون شبیه یونیفرم "رجینا رنا" بود توی ارتش جنوب ولی تمام سفید بود عرررر (جالبه کثیف هم نمیشد کاملاً هم اتو کرده و اینا :| ) 

بعد بهش یاد دادم چجوری با کمان تیراندازی کنه گاااد 

بعدش هم دست هم دیگه رو گرفتیم :> 

خواب خوبی بود D: 

40~

داریم میریم خونه خاله ایناااا لیلیلیلی 

البته پسرخاله‌م خیلی رو مخه :| قشنگ از اون دهه نودیای رو مخه که واژه‌ی "دهه نودی" رو از رو اونا تعریف میکنن :| فکر کنم متولد 90 عه چون وقتی به دنیا اومد من 5 ساله‌م بود :| 

کلا خانواده مادری فقط 3 تا نوه ایم :| منم نوه بزرگه با اختلاف 5 سال :| 

خاله‌م اینا خوبن ازش خوشم میاد فقط از شوهرخاله‌م زیاد خوشم نمیاد :| و خونه‌شون هم یه کوه نت داره که خاله اجازه میده استفاده کنم چون واسه خودشون اضافه میاد xD البته سرعتش تعریفی نداره :| 

ادیت: پسرخاله‌م خیلی رو مخههههه اَههههههههه بزرگ شوووووو پسره‌ی مسخره 

 

 

+ شما هم یه بخش هات و ددی طور توی شخصیتتون دارید که با در و دیوار لاس می‌زنه یا فقط من دیوونه شدم؟ :| 

39~ study

وای خدایاااااا 

تابستون شده و مامان ولم نمیکنه 

ببین یعنی خودم میخوام درس بخونما... ولی خیلی ضدحال میزنه :| 

مثلا از همون اول که بیدار میشم کلی نصیحتم میکنه که بشینم پای درس :| 

میخونم به خدا میخونممممم :| 

 

+ آزمون هم ثبت نام کردم و عین چی میترسم، میترسم که نکنه اون نتیجه ای که انتظار دارم رو نگیرم، میترسم که نکنه خیلی اوضاعم وحشتناک باشه... 

38~ ساوندکلاود

ببینین، علاوه بر اینکه بهترین و آرامشبخش‌ترین آهنگای بنگتن رو می‌شه فقط توی ساوندکلاود پیدا کرد، 

سم‌هایی مثل این رو هم فقط توی ساوندکلاود می‌شه پیدا کرد 😂 

37~ Senpai

یااااا با سنپای قرار گذاشتیم شنبه بریم پارک بانوان یسسسسس 

بالاخره بعد از 9 ماه قراره ببینمش D: 

حیف که نمیذارن گوشی ببریم تو :/ 

36~ زبان

فردا صبح آزمون تعیین سطح دارم گاااااد 

فقط یکی از کتابای دو ترم پیشم رو خوندم اونم درست حسابی نخوندم:| 

بعد این میشینم واقعا میخونم تا آخر شب وقت دارم :/ 

ایشالا حداقل inter 1 میفتم اگه پایین تر بیفتم خیلی داستان میشه TT بالاتر هم بیفتم که دیگه چقدر عالی :/ 

 

+ دادم تعیین سطح رو، یه خانوم خیلی خوبی بود باهاش خیلی احساس راحتی کردم D: با اینکه استرس داشتم ولی آروم شدم 

و خداروشکر گند نزدم و همون inter 1 افتادم D; 

35~ چالش گوربه :>

خب این چالش ایده‌ش واسه خودمه 

و از همه‌ی گربه دوستا دعو‌ت می‌کنم انجامش بدن 

این شکلیه که شماها دوستای بلاگفایی / دنیای واقعی‌تون رو به شکل گربه توصیف می‌کنین :> 

و اسمش می‌شه "چالش گوربه :>" 

اوشن: یه پیشی قدبلند کرمی با لکه‌های سفید و چشم‌های درشت طوسی که دوست داره کنار پای آدم خوابش بگیره:> 

لونا: یه توله گربه‌ی خاکستری تیره با لکه‌های مشکی و خاکستری روشن و یه هلال ماه نقره‌ای روی پیشونیش :> 

ناتینگ: گربه‌ی مشکی که دست‌های جلوییش انگار به رنگ آبی آغشته شدن با گوش‌های کوچولوی بچه گربه‌ای و چشم‌های درخشان :> 

ویکتور: پیشی سفید با لکه‌های قهوه‌ای روشن و یه چشم آبی و یه چشم قهوه‌ای؛ که یه کلاه کارآگاهی سرش می‌ذاره که واسه‌ش زیادی بزرگه و همه‌ش سر می‌خوره میفته روی صورتش :> 

34~ آرت

یه آرت کشیدم 

تصویریه که از Ocean توی ذهنم بود (لباس‌هاش هم که گفت دیگه دلم خواست بکشمش) 

تلاشم رو روش گذاشتم :"> 

 

+فکر کنم خیلی تابلوعه که نمیتونم دست بکشم xD

33~ سنپای و جوجه

اه یعنیا یه مسخره بازی ای شده که نگو 

سنپای و جوجه دعواشون شد این وسط منم خواستم جداشون کنم بدتر گند زده شد به همه چی 

سنپای هم از گروهمون لفت داد 

جوجه هم حق رو طرف خودش میدونه اما... به نظر من و سنپای اونه که عوض شده و گرنه من و سنپای همونایی هستیم که بودیم 

سنپای و جوجه نمیخوان با هم دوست باشن ولی میخوان با من دوست باشن 

و من هم جفتشون رو میخوام داشته باشم 

قرار نبود برگشتنم پیششون به این ختم بشه 

اه 

32~ بازگشت

بالاخره امتحانام تموم شد و راحت شدم 

چند روز پیشم پرواز داشتیم و برگشتیم اینجا، تا آخر تابستونم اینجاییم 

ولی قبلش سرما خورده بودم من و مامانم، امروز من خیلی خوبم مامان هم بهتر شده ولی هنوز صداش یه جوریه 

اتاقم بازار شامه xD پر کوله و چمدون و همه چی 

یادم رفته بود اینجا چقدر اتاقم کوچیک تره :| 

 

دیروز مامانم با خاله‌م تلفنی حرف میزد، گوشی پسرخاله‌م (11-12 سالشه) رو زدن! :|

جلوی محل کار مامانش منتظرش بوده، داشته با گوشی چت میکرده که موتوری میاد و... گوشیش رو میزنن و در میرن -_-

خاله‌م هم دو بار زنگ میزنه به گوشی، دزده بعد دو بار زنگ خوردن هم گوشی رو خاموش میکنه 

خداروشکر به خود پسرخاله‌م کاری نداشتن خودش هم مقاومتی نکرده و گرنه دزدا چاقوکش و... :|

خلاصه اینکه مواظب باشید به بچه کوچیک هم رحم نمیکنن، اصلا گوشیتون رو وقتی بیرونید، از کیف و اینا بیرون نیارید :/

 

تابستون برنامه هایی که دارم: :| 

ورزش :| 

نوشتن دو تا فن فیکی که شروع کردم 

تموم کردن ترجمه یه فیک 

زیرنویس زدن واسه last life و hermitcraft ویدیوهای grian 

زیرنویس زدن واسه بقیه ویدیوهای ماینکرفتی :| 

فیلم دیدن :| 

نقاشی :| 

زبان :|

فعلا همینا :|