243~

روانی‌م کرد این دختر و رفیقاش.

مهم نیست 😊😊😊😊😊

242~ پریشب

"It's so hard for me to ask how you're doing

Or if you're ok

Or ask the stupid questions of 'Is there anything 'I' could do?'

When I think 'Well probably i'm the reason she's down.'"

خدای من چقدر این حرفش غم داشت. چقدر دلم رو شکست.

این جوری بودم که ببین درسته از دستت ناراحت بودم ولی تو رو خدا این جوری نکن 🥲🥲🥲 این قدر به خودت سخت نگیر

و خب. ای کاش می‌تونستم بهش بگم به قول این شعرها، که هم درده و هم درمان. وقتی ناراحتم از دستت، به جای اینکه بخوای به این دلیل فاصله بگیری، برعکس، لطفاً برگرد. همین سوال "کاری از دست من بر میاد؟" خودش خیلیه.

اگه می‌دونست من چقدر با حتی ذره‌ای توجه که نسبت به من نشون می‌ده خوشحال می‌شم... هعی.

خلاصه که در جواب این من براش یه متن خیلی بلند نوشتم درباره‌ی همین مسئله.

وای خدایا ای کاش بودی و می‌تونستم بغلت کنم.

خودش هم همین رو می‌گفت، گفت جواب این پیام، یه بغل طولانیه،

چقدر راست می‌گفت.

بعدش هم اون یه پیام یکم کوتاه‌تر از من نوشت برام. و یه تیکه‌ش این بود که:

"Maybe our feelings for each other are not of the same kind, but I love you."

چی بگم آخه. وقتی کل اون پیام رو دیدم، کوهی از احساسات مختلف رو داشتم تجربه می‌کردم. ازم پرسید "خوبی؟" و منم با یه کم مکث تایپ کردم "آره" و اونم این جوری بود که مکثت زیاد بود پس that means no و من این جوری بودم که آخه جوابم "نه" هم نیست. به خودش هم گفتم که i need a hug واقعاً.

از اون موقع تا حالا هزاربار چتمون رو باز کردم و اون پیام رو هزاران بار خوندم.

بعد از امتحان‌ها باید بشینیم حرف بزنیم. حرف بزنیم و همدیگه رو بغل کنیم. دلم آغوشش رو می‌خواد.

242~ ساعت رند

وای خدای من.

داشتم بهش فکر می‌کردم. و کلی مکالمه رو توی ذهنم تصور می‌کردم.

تهش این جوری بودم که، با خودم گفتم: "هعی آیوی، تو که الان احتمالاً تو فکر من هم نیستی!"

بعدش یاد این افتادم که اگه مثلاً ساعت رند ببینی یعنی یکی داره بهت فکر می‌کنه، و با خودم گفتم "آیوی، امیدوارم هروقتی که ساعت رند دیدم، معنی‌ش این باشه که تو هم داری به من فکر می‌کنی..."

و بعد این جوری بودم که حاجی فکر کن چقدر شبیه فیلم‌ها می‌شه اگه الان ساعت رو ببینم و رند باشه، بعد معنی‌ش این باشه که آیوی داره بهم فکر می‌کنه؛

و گوشی‌م رو برداشتم، ۲۳:۳۲.

واااااااات 😭😭😭😭😭

برگانم. برگانم. برگانممممممم 😭😭😭😭😭

معنی‌ش هم سرچ کردم و گفت که داداش استعدادهات رو در یاب که آینده‌ی خوبی داشته باشی (دقیقاً منظورش به تنبلی‌های الانمههه 😭😭😭😂)

و در زمینه‌ی عشق و عاشقی هم باز هم معنی این بود که نیاز داری به تعادل توی روابطت و من این جوری‌ام که I know 😭😭😭

241~

+ Tu me manques.

- Moi, aussi, la belle.

240~ برنامۀ فردا.

فردا:

صبح تا ناهار: ریاضی (جمع‌بندی + رفع اشکال)

ناهار تا 17: شیمی (فصل 4 باید تموم بشه)

17 تا شب: ریاضی (خوندن تمامی مباحث مربوط به انتگرال + حل تمرین‌های آدامز + اگه وقت شد: تمرین‌های 707)

عالیه. D::::::::::

239~ فروغ

(یکی از) بهترین تعریف‌هایی که شنیدم توی عمرم

این بود که

این پسره (ه.م.) بهم گفت شبیه فروغ فرخزادی

واوووووو DDDDD:

جریان چی بود؟ من داشتم می‌گفتم متن‌های ادبی اینا نوشتم و اینا (بحث کلاس ادبیات بود)

و اون هم این حرف رو زد

خیلی هم platonic بود ولی خوشمان آمد D: (موهای کوتاهم هم تا حدودی شبیه موکوتاهی‌هاشه؟ نمی‌دانم.)

بعدش هم "ن" می‌گفت الارا مثل یه دانشمنده انگاری، حکیم و اینا (از بس اطلاعات خیلی random بلدم xDDDD)

خلاصه که حسابی کیف کردم :>

238~ چهارشنبه: اتاق فرار

اومدم یه مقداری از چهارشنبه تعریف کنم

با جمعی از همکلاسی‌ها رفتیم اتاق فرار

خیلی خوش گذشت

بعدش یه سری‌هامون جدا شدن،

و بعد ما 7 نفری که مونده بودیم رفتیم برج آزادی

چایی خوردیم، آهنگ خوندیم

و کلی خوش گذشت

من کلی فیلمبرداری کردم و در نهایت هم یه ادیت خفن زدم (پدرم در اومد ولی باحال شد)

در نهایت هم وقتی داشتم از آیوی خداحافظی می‌کردم، بالاخره جراتش رو پیدا کردم که روی گونه‌ش رو ببوسم

بعد از اینکه بغل کردیم همدیگه رو

و اینکه موقعی که بغلش کردم تونستم یه دستی هم توی موهاش بکشم

همین.

237~

الارا بشین درس بخون. تو رو خدا 😭😭😭😭

+ یکم دیشب با آیوی حرف زدیم. خیلی حس خوبی گرفتم. دلم براش تنگ شده. حس می‌کنم خیلی می‌فهمه و خیلی منطقی با موضوع ما داره رفتار می‌کنه. البته یه ذره از دستش ناراحت هستما... ولی خب. برای اون هم سخت بوده این چند وقت. هر چند نه به اون اندازه‌ای که برای من سخت بوده. البته نمی‌دونم. من که خبر ازش نداشتم. ولی می‌دونسته که من حس می‌کردم داره ایگنورم می‌کنه. خدایا هرچی صلاحه لطفاً..

++ احتمالاً چهارشنبه شب برگردم خوابگاه. اونجا می‌شه بهتر درس خوند + پنجشنبه‌ش برامون کلاس رفع اشکال گذاشتن.

+++ بابا گفت می‌تونه بعد از امتحاناتم من رو پیش تراپیست ببره. وای خدایا. امیدوارم یه فایده‌ای داشته باشه و خلاص بشم.

کارها:

تمرین‌های فصل 10 فیزیک

• تمرین‌های فصل 11 فیزیک

• ریاضی

تکلیف زبانم

236~ درسا

تصمیم گرفتم ریاضی رو حذف نکنم

ایشالا که می‌خونم و پاس می‌شم

پایانترمش رو 7 از 12 بگیرم حله ایشالا

تنها درسی که الان افتضاحم همونه بین میانترم‌ها

و پایانترم ها قراره سخت تر هم باشن چون مثلا فیزیک این جوریه که میانترم عملاً از درس‌های دبیرستان بود ولی پایانترمش چیزهای جدیده مثل چرخش و اینا

شیمی هم اگررررر همت کنم خوبه

کلاً باید همت کنم 😭😭😭

خیلی بی‌انگیزه و بی‌تمرکزم در حالی که می‌دونم قراره پارههههه بشمممم

و باید از این فرصت‌ها استفاده کنم و بخونم ولی هی نمی‌شه.

235~

نمی‌تونم بخوابم.

آیوی. خیلی بی‌شعوری.

اون جوری که توی بغل اون دختره‌ی لعنتی خوابیده بودی، دستاتون تو دست هم و دست اون لای موهات...

از اول شب تا الان نتونستم بخوابم.

برنامه‌م این بود که ۶:۳۰ پاشم برای کلاس‌ها.

مثل سگ بیدارم.

وقتی که من تازه برگشتم و تو حتی به خودت زحمتی ندادی که بلند شی.

و منی که بهترین ادکلنم رو زده بودم تا وقتی که بغلم کردی از عطرش خوشت بیاد.

Just tell me to f**k off.

فردا هم سر کلاس قراره ببینمش.

چندین بار رفتم دستشویی از سر شب. الان هم که در معرض گلاب به روتون، بالا آوردن بودم. ولی بالا نیاوردم.

تپش قلب و معده‌درد لعنتی نمی‌ذاره بخوابم.

و اینکههههه she doesn't give a sh!t.

مطمئنم.

با اینکه هیچ پیوندی بینمون نیست ولی حس خیانت دیدن بهم دست داده.

این از اون هفته‌ی لعنتی، این هم از این. The last straw بود واقعاً.

234~ جشن یلدا

(نوشته در سوم دی، ساعت 23)

آیوی به شدت داره ایگنورم میکنه

و این دقیقا یه چرخه‌ی تکراری شده

هی من با دوست صمیمی‌هام در طول زمان

همه‌ش به همین ختم شده

اَه.

امشب جشن یلدای دانشکده‌مون بود و خیلی خوش گذشت

و توی پک‌های خوراکی هم که بهمون دادن فال حافظ هم بود

و من مال خودم رو که باز کردم باز هم برگام ریخت چون این سرس دیگه خیلی واقعی بووووووود یعنی چییییییییییی

"از دیده خون دل همه بر روی ما رود =-=-= بر روی ما ز دیده چه گویم چه‌ها رود

ما در درون سینه هوایی نهفته‌ایم =-=-= بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود"

درد دل زیادی داری که نمی‌توانی به هرکسی بگویی. رو به سوی معشوق خود می‌کنی ولی او هم صدای دل شما را نمی‌شنود و رو برمی‌گرداند و از بی‌تفاوتی همه دل‌تنگ هستی. خودت فردی پاکدل هستی به خدایت توکل کن و بدان اگر خدا بخواهد مراد دلت را خواهد داد.

وای برگام ریخته از شدت اینکه هر کلمه‌ش مو به مو درست بودددد

به آیوی هم نشون دادم و اون چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد

آیوی هم فال خودش رو که خوند مال اونم خیلی دقیق بود

بهش می‌گفت داداش به زیردستانت یکم بیشتر اهمیت بده 😂😂😂

و یه چیزای دیگه که درست بودن ولی نه در حدی که مال من درست بود ولی خب بازم

بعدش آیوی گفت "نیاز دارم که این فال رو ایگنور کنم"

خیلی دلم می‌خواست بگم" دقیقا همون جوری که این چند روز من رو ایگنور می‌کردی؟!"

ولی چون جلوی بقیه بودیم نگفتم :/ (الان توی چتمون گفتم بهش)

فالم رو هم به بقیه نشون ندادم هر چند از ریکشنم فهمیدن خیلی دقیق بوده

و moon حدس می‌زد ربط داره به فال قبلی‌م (نه اصلاً ربطی نداشت 🤡🤡🤡)

آیوی قشنگگگگ می‌دونه که داره ایگنورم می‌کنه و قشنگگگگ هم می‌دونه که منم می‌دونمممممممم

اَه اَه اَه

وای خدای من.

خب بگو دوستم نداری :(

دیشب ولی بغلم کرد

ولی کاملاً بغل از روی عذاب وجدان بود

وای خدایا من چقدر mommy issues دارم

وقتی روی istj کراش بودم daddy issues رو می‌دیدم

گفتم داداش من با یه دختر قرار می‌ذارم این مشکل حل می‌شه

دیدم نه باباااااا دقیقا mommy issues هم دارم D:::::::

هعی. هر چند که از پشت بغلم کرد (البته از جلو یکی از هم‌اتاقی‌هاشون داشت بغلم می‌کرد و آپشن دیگه‌ای نداشت)

و دستاش دور کمرم و سرش تکیه روی قسمت پایین گردنم.

هعی.

چه فایده. (باید به خودم بگم غلظ نکنننننننن ولی خب.)

دیشب دیگه دیده بودم خیلی داشت ایگنورم می‌کرد.

وای خدایا چقدر بی‌ترتیب اینا رو تعریف کردم.

راستش دیروز موقع ناهار خیلی ساکت بودم. پریشبش حداقل 2 ساعت گریه کرده بودم سر آیوی.

و بعد آیوی هم سر میز بود تقریباً نزدیکم.

و دیگه بالاخره که دید اینقدر من بی‌حال و ساکتم پرسید "خوبی؟"

یه جورایی این "خوبی" با یه لحن خاص، بین ما یه رمزه.

منم سر تکون دادم و به زور گفتم "نه"

وای خدایا انگار داشت گریه می‌گرفت

خیلی زود هم کلاس مجازی رو بهونه کردم و برگشتم خوابگاه

هر چند که ده دقیقه بعد از راه افتادنم پیام داد و جدی ازم پرسید "الارا، خوبی؟ چی شده؟؟"

که منم خیلی تمیز جواب دادم که "نگران نباش، اتفاقی نیفتاده" (بعد از کلاس)

که داداش گلمون تا ساعت 7 فـ*کینگ غروب سین نکرد D::::::::

و بعد پرسید که الان اتاقتون هستی و اینا که بیام ببینمت و اینا

منم خیلی کوتاه جواب می‌دادم و بدون اموجی و این چرت و پرتا

که در زد و گفتم بریم یه بستنی‌فروشی نزدیک که یه سری از همکلاسی‌هامون داشتن می‌رفتن

منم زود آماده شدم و رفتیم

توی راه برگشت هم ما دو تایی برگشتیم

و اونم پرسید یادم نیست دقیقا چی ولی تو مایه‌های اینکه "are you mad at me?"

که منم تصحیحش کردم به اینکه "I'm not MAD at you."

و اونم با خنده‌ی nervous گونانه اصلاح کرد که "are you... sad at me؟!"

و خب تهش هم توی خیابون حرف نزدیم چون من بهش گفتم سختمه توی خیابون

توی خوابگاه هم که نمی‌شد

در نتیجه اصلاً حرفی نزدیم.

بعداً که رفته بودم اتاقشون هم من رو ایگنور می‌کرد

تهش که خواستم خداحافظی کنم برم رفته بود مسواک بزنه

منم با دوستاش درد دل کردم (صد درصد که نگفتم از آیوی ناراحتم)

و اونا هم بغلم کردن

و بعدش آیوی که برگشت تعجب کرده بود که من رو توی بغل اونا می‌دید

و بعد من همین جوری گفتم خیلی سربسته براشون

هر چند که آیوی خودش می‌دونست

و از پشت بغلم هم کرد (همون که تعریف کردم)

خیلی gentle رفتار می‌کنه کلاً

اون سری هم که داشت موهام رو نوازش می‌کرد (این پست) خیلی یواااااش دست می‌کشید

این سری هم وقتی دستاش رو داشت می‌آورد جلو خیلییی آروم بود. god that's so smexy.

و بدش هم که من داشتم ادامه می‌دادم یک لحظه moon بهم گفت الارا میخوای یه ذره آب بخور

واقعاً بغضی بودم انگار

و همین جوری داشتم آب می‌خوردم و حرف میزدم کم کم

و وقتی ساکت بودم آیوی پرسید: "Would a hug help?"

و منم گفتم "It always helps"

و بعد اونم گفت که لیوانت رو بذار کنار پس و بعد بغلم کرد

موقعی که توی بغلش بودم به مدلی که بغلم می‌کنه دقت کردم

هر دو تامون می‌ریم سمت چپ اون یکی

من همیشه دستم رو از پایین می‌ذارم روی قسمت بالای کمر / کتف / شونه

و اون همیشه دستش رو از روی بازو و شونه‌هام (از کنار / بالا) رد می‌کنه

و انگار گردن‌هامون بهم می‌چسبه و آیوی بعضی وقت‌ها خودش رو adjust میکنه و سرش رو می‌چرخونه و حس می‌کنم زیر چونه‌ش روی گردنم قرار می‌گیره

و من دلم می‌خواست دستم رو یه مقدار بالاتر بیارم که از پشت موهاش رو نوازش کنم ولی وقت نشد

خلاصه که این جوری.

و بعدش هم که الان اومده در جواب اون پیام بالایی که گفتم، این رو نوشته (ادامۀ مطلب)

# ادامه نوشته

233~

دیشب توی اتاق آیوی و moon یلدا رو جشن گرفتیم

فال حافظ هم گرفتیم

وای من نیتم آیوی بود

و حافظ جواب داد چه جوابییییی

وای

همه این جوری بودن که "وای الارا تو کراش زدی؟!؟!؟! کراشت کیهههههه"

بعد من این جوری بودم که "نههههه بابا من روی هیچ کسی کراش نیستممم"

وای آیوی خودش هم بود اونجا

من اون لحظه اصلاً بهش نگاه هم نمی‌کردم از ترسم

وای ولی قطعاً که فهمیده نیتم اون بوده

حالا این به کنار

دو سه شب پیش که خوابگاه کنار شام انار می‌داد

من انارم رو که می‌خواستم بردارم به نیت آیوی برداشته بودم

یعنی دلم می‌خواست واسه‌ش دونه کنم D:

بعد جالبه انار همه یا افتضاح بود یا چنگی به دل نمی‌زد

من انارم که باز کردم چناااااان انار قشنگیییی بوددددد

انقدر سرخ بود انگار خون بود و مثل یاقوت

خودم هم دونه کردم و گذاشتیم سر سفره

و بعدش هم آخر شب که یه مقدار ازش مونده بود و من دادمش به آیوی

و آیوی این جوری بود که جدی اوکی من این مقداری که مونده رو بخورم؟

بعد من ماین جوری بودم که آره و اینا

بعد همون لحظه با گوشی‌م بهش پیام دادم و بهش گفتم اناره اصلاً از اولش به نیت تو بوده

وای چقدر خوشحال شدددد و بغلمممم کردددد :>>>>

هرچند که دیشب حسابی داشتم حسودی می‌کردم

چون وقتی بزن و برقص بود به شوخی انگار داشت با بقیه لاس می‌زد

داداش این شوخی‌هات رو چرا من نه؟ 😭😭😭😭😂😂😂😂😂

آره خلاصه :> اینم از اولین شب یلدایی که با خانواده نبودم :">