277~ دیروز

وای این چند وقته سرم مثل سگ شلوغ بود

و دیروز رفتیم با شیرو و آیوی و یه دختره‌ی دیگه رفتیم اون کافه معروفه

و سر ناهار یه داستانی پیش اومد که انگار دوباره همه چیز رو بین من و آیوی باز کرد

هرچند! که فکر می‌کنم فقط منظورش این باشه که "i remember."

می‌رم ادامه‌ی مطلب می‌نویسم

رمزش هم همون همیشگی فقط اعدادش عدد این پست باشه.

# ادامه نوشته

272~ وضعیت

فکر می‌کنم که از شیرو خوشم نمیاد. البته حس می‌کنم قرار نیست با هم جور بشیم. نمی‌دانم.

تصمیم گرفتم ترم سه به بهترین نسخۀ خودم تبدیل بشم. برم موهام رو کوتاه کنم، به شدت درس بخونم، پیش روانپزشک برم و تشخیص AuDHDم رو بگیرم و دارو.

اهداف ترم 3:

- معدل الف + رنک شدن. (15 نفر اول.)

- مباحث پیشرفته‌ی سالیدورکس رو یاد گرفتن

- انجام دادن weekly bingo و کوئست‌ها

- نوشتن برای دو تا از نشریه‌های دانشگاه

- اون دوره‌ی ادبیات استاد خوشگله

- غیبت نکردن سر تمام کلاس‌ها.

271~

جنگ هم بالاخره آتش‌بس شد انگار.

با شیرو کلی حرف زدیم این چند مدته. وای وقتی بالاخره توی تلگرام آنلاین شدم، اومدم توی گروه دسته‌جمعی‌مون گفتم، و اومد پیوی‌م سلام علیک D: دوستش دارم

یه چنل جدید هم زدم که توش مطالب کوئیر می‌نویسم. لینکش رو توی دیلی‌م گذاشتم. آیوی هم نیومد. بهترررررررر

ولی شیرو اومد D:

با شیرو آروم داریم پیش می‌ریم.... خوبه. وای دوستش دارم ولییی D:

و فکر می‌کنم از آیوی هم مووآن کردم. دیگر تمامممم.

حال روانی مزخرفی دارم ولی اوکی.

269~ 505 ورژن قری

وای یه چیز جالب در مورد شیرو این بود که دیشب آهنگ ۵۰۵ آرکتیک مانکیز رو برام فرستاد. منم فکر کردم خواسته یه کار نسبتاً رومانتیکی چیزی بکنه، که یهو اون تیکه که می‌گه But I crumble completely when you cry یهو یه آهنگ رندم قری و عروسی پخش شد 😭😭😭😭😂 وای قلبم یه لحظه وایساد. چقدر خندیدیم. :) I think I kinda like her....

268~

وای دو روز دیگه سه تا امتحان دارم و قراره پدر صاحابم در بیاد 😭😭😭

وای.

دیشب خواب آیوی رو دیدم. دوستم داشت. من رو درک می‌کرد و دوست می‌داشت. توی خوابم هم همون موقع بهش گفتم چقدر بی‌انصافی. انگار می‌دونستم واقعی نیست. این جوری بودم که وقتی دوستم نداری اذیتم نکن... انگار کل اتفاقات واقعیت رو توی خواب یادم بود.

و بعدش که بیدار شدم اصلاً این جوری بودم که اون آیوی بود که توی خوابم دیدم؟ حداقل آیوی واقعی نبود. آیوی‌ای بود که من دلم می‌خواست باشه...

الان وقت فکر کردن بهش رو ندارم. باید رو امتحانام تمرکز کنم. و به علاوه، این جوری‌ام که شیرو بهتره. اتفاقاً جور ابراز احساساتش شاید شبیه خوابم بود. نمی‌خوام دیگه به آیوی، چیزی که فقط پتانسیل بود، فکر کنم. می‌خوام تمرکزم روی خودم باشه، و شیرو.

267~ چهارشنبه و اکنون.

چهارشنبه با دو تا از دخترا و دو تا از پسرا رفتیم کریم‌خان

خوش گذشت

اون فروشگاه استیکر رو رفتیم

و من کم کم داره از اون دختره خوشم میاد

یه دختره‌ست که می‌دونم بای هم هست

اینجا "شیرو" صداش می‌کنم.

حس می‌کنم اونم کم کم داره از من خوشش میاد؟ امیدوارم.

و اینکه آیوی.... نمی‌دونم. کم کم دارم مووآن می‌کنم ویگه.

الان اتاق آیوی‌اینام. آیوی داشت توی دفترش یه چیزایی می‌نوشت. منم یهویی به ذهنم رسید بنویسم. می‌خواستم بنویسم.

و اینکه پنجشنبه هم طبق معمول با مامان بابا دعوام شد. دیگه به پارت ثابتی از دیدنشون تبدیل شده. اه.

:(

درس‌ها.... کاری براشون نکردم. باید کاری کنم. نمی‌شه این طوری.

خسته‌م.

:(((