وای دو روز دیگه سه تا امتحان دارم و قراره پدر صاحابم در بیاد 😭😭😭

وای.

دیشب خواب آیوی رو دیدم. دوستم داشت. من رو درک می‌کرد و دوست می‌داشت. توی خوابم هم همون موقع بهش گفتم چقدر بی‌انصافی. انگار می‌دونستم واقعی نیست. این جوری بودم که وقتی دوستم نداری اذیتم نکن... انگار کل اتفاقات واقعیت رو توی خواب یادم بود.

و بعدش که بیدار شدم اصلاً این جوری بودم که اون آیوی بود که توی خوابم دیدم؟ حداقل آیوی واقعی نبود. آیوی‌ای بود که من دلم می‌خواست باشه...

الان وقت فکر کردن بهش رو ندارم. باید رو امتحانام تمرکز کنم. و به علاوه، این جوری‌ام که شیرو بهتره. اتفاقاً جور ابراز احساساتش شاید شبیه خوابم بود. نمی‌خوام دیگه به آیوی، چیزی که فقط پتانسیل بود، فکر کنم. می‌خوام تمرکزم روی خودم باشه، و شیرو.