262~ کادوی آیوی
امروز کادوی آیوی کامل شد
یه دستبند که خودم بافتم
و پاکتش رو هم حتی خودم درست کردم
خیلی خوشگل شد
بهش نگاه کردم و فکر کردم کاش یک نفر هم واسه من یه بار یه کادوی handmade درست میکرد.
امروز کادوی آیوی کامل شد
یه دستبند که خودم بافتم
و پاکتش رو هم حتی خودم درست کردم
خیلی خوشگل شد
بهش نگاه کردم و فکر کردم کاش یک نفر هم واسه من یه بار یه کادوی handmade درست میکرد.
در یک اقدام ناگهانی برای امیلی نامه نوشتم
و پست کردم و الان هم رسیده خوابگاه دانشگاهشون
تاااا حالا برگرده خوابگاهشون هفتهی بعدی و ببینه.
و اینکه پریروز با آیوی ناهار خوردیم
و منم بهش دو تا خبر بزرگ (اینکه میخوام تتو بزنم + زن دارم) رو بهش گفتم
اول تتوم رو بهش گفتم و اون هم معلوم بود که دلش میخواد کرم بریزه و نریخت و خب ممنونم ازش (ته دلم یه مقداری از اذیت شدنش خوشحال بودم، چرا دروغ بگم 😔)
ولی چیزی که نسبت به آیوی عوض شده برام، اینه که خب دوست دارم براش جذاب باشم، ولی جالبه که اون برای من جذاب نیست (مثل مردها! این یعنی دیگه نسبت بهش attraction ندارم!) حسم بهتره نسبت به خودم.
و بعدش هم بهش گفتم که اون روز که رفتم پست داشتم برای یه دخترخانومی پست میکردم 😔😂 و آره خلاصه. البته جزئات ارائه ندادم به اون صورت ولی خب. اون هم خیلی خوشحال شد و دو بار بهم گفت که "وای چشمااات" که منظورش این بود که از ذوق برق میزنن. و اینکه ازم شیرینی هم خواست نامرد 😂😭 که گفتم باباااا هنوز افیشال نشده و اینا.
هعی
دوباره دارم درس نمیخونم. متاسفانه عهدم رو شکستم و در حال کپ زدن این ددلاین دینامیکم هستم. ولی فقط همین یک بار! میانترمش رو هم بدم دیگه کپ نخواهم زد. مشکل اینه که تمرینه از مباحث بعد میانترمه و ما هنوز میانترمش رو ندادیم 😭😭😭 به هر حال. دیروز هم پریود شدم و یه سرماخوردگی خفیف هم دارم، در نتیجه یه مقداری به خودم تخفیف دادم. ولی نباید بیشتر!
وای کلی اتفاق افتاد که باید میاومدم تعریف میکردم ولی ماتحتم گشادتر از این حرفها بود
اول از همه: شب 2 آذر / بامداد 3 آذر
شبی بود که امیلی بهم drunk text و drunk call داد وایییی. خیلی عجیب بود.
راستی امتحان دیفم هم عاااالی بود و اینقدر از اینکه حسابی خونده بودم و بلد بودم راضی بودم که توی امتحان کلی ذوق داشتم میکردم D:
ولی خب سر یه دو معادلۀ دومجهول آخرِ یه سوال، یه نمرۀ کوچولو یحتمل کم بشه. امیدوارم انفاق کنن 😭😭😭
بگذریم و برگردیم به امیلی
دیشب هم دوباره با هم کال داشتیم
این بار از روی یه عکس من سوال میپرسیدم و دو تایی جواب میدادیم
این سری بحثمون عمیقتر هم شد و یه مقداری هم به شخصیت هم پرداختیم. متوجه شدیم که attachment style مون دقیقاً برعکس همه (وای دوباره نههههه 😭) و اینکه از خانوادهش هم برام گفت. منم از AuDHD ام هم براش گفتم
یه تفاوت دیگهای هم که داریم علاقۀ اون به کوه و طبیعته. البته منم یواش یواش دارم برمیگردم بهش، ولی خب فوبیام اذیتم میکنه :<
دیگه چی... آهان از لاو لنگوئجهامون هم گفتیم، اون physical touch اصلیشه و من هم quality time. البته فیزیکال تاچ هم برای من دومیش حساب میشه و کوالیتی تام هم برای اون همین طور D:
و ایکه گفتش برای ارشد میخواد بیاد تهران. وای اگه بشه خیلی خوب میشه :> فعلاً که یه سال باید صبر کنیم 😭
نمیدونم، باید بیشتر همدیگه رو بشناسیم تا تصمیم بگیریم. یه سری از چیزهای دیگه هم مشترک بینمون هست، مثلاً جفتمون کتپرسنیم و... . ولی خب امیدوارم که تفاوتهای دیگهمون مشکل ایجاد نکنه.
وای این وسط یه داستان دیگه هم هست
ظاهراً یه پسره از هوافضا روی من کراش زده (به بهونۀ جزوه هم اومده بود پیویم، خیلی مودب و جنتلمن D:)
بنده خدا هم ظاهراً قصد داشت سهشنبه قبلی بهم پیشنهاد بده با دو تا از دوستاش (یه دختر و یه پسر دیگه) بریم بیرون که خب دانشگاه تعطیل شد =)))))
خلاصه که همین.
وای قطعاً اون پسره روی آیوی کراشه
متاسفانه از استاک کردن توییتر آیوی فهمیدم 😔
و اینکه با امیلی که گفتم داریم حرف میزنیم، متاسفانه رابطهمون لانگدیستنس میشه :( نمیدونم چیکار کنم. فعلاً به حرف زدن باهاش ادامه میدم؛ به هر حال ممکنه که اصلاً به همدیگه نخوریم و وارد رابطهی عاطفی نشیم! صرفاً دوست بمونیم هم خوبه.
ولی از نظر رابطه؟! واقعاً نمیدونم. از یه طرف من شرایطم رو میدونم که پارتنر خوب سخت گیر میاد (به خاطر گرایشم.) و از طرفی هم مخالف این حرف هستم.
ببینیم چی میشه واقعاً.
وای یکی دو روز پیش هم داشتم با امیلی چت میکردم (سر کلاس بودم و آیوی هم کنارم بود) بعد آیوی دید نیشم بازه این جوری بودش که داری میخندی... you're looking at girls aren't you?! 😔 بعد من این جوری بودم که I'm talking to A GIRL. با تاکید روی A. که یهو چشماش گرد شدن و این جوری بودش که is she... THE girl؟ و بعد من این جوری بودم که شونه بالا انداختم و could be.
وای میانترمها هم دارن میآن. هفتهی بعدی پنجشنبه اولین میانترممه. وای پارهام.
یه پسره هست که حدس میزنیم آیوی روش کراش باشه
خلاصه این یه رفتارهای عجیبی با من داشت که من شک کردم روی من کراش باشه! 😭😂 وای-
دیدید این فیلمها که دو تا دختر سر یه پسر دعواشون میشه، بعدش پسره رو ول میکنن و میرن با هم؟
این دقیقاً برعکس ماجرای من و آیوی میشه که 😂😂😭😭😭😭
بگذریم. شاید هم حاصل توهمات من باشه. پسره خوبه ولی خب منم به طور کلی از آقاپسرا خوشم نمیاد 😔
به هر حال! یه اتفاق خیلی سنگین و عجیب افتااااد
یکی دو شب پیش یه خانومیای که خیلی رندم به دیلیش ریکوئست داده بودم خیلی وقت پیشا و اکسپتم هم کرده بود، توی چنلش نوشته بود که وای دوستدختر میخوام و ای کاش یکی همین الان میاودم میگفت بیا من دوستدخترم و اینا و بعد اصافه کرده بود که کاملاً جدیه! خلاصه که رفتم ناشناسش ساعت ۱۲ نصفه شب هم بود و گمونم زده بود به سرم 😭😂 خلاصه که با هم حرف زدیم و خب رفتم پیویش و الان یکی دو روزه حالا از روزمرههامون میگیم فعلاً. من یه خورده سرم خلوتتر بشه سعی میکنم بحثهای بیشتر رو باز کنم. فعلاً مثل سگ سرم شلوغه. (ادیت: از این به بعد، اینجا اسمش "امیلی" عه.)
خلاصه که ببینیم چی میشه! شاید ما هم بالاخره دوستدختردار شدیم 😭😭😭
وای این چند وقته سرم مثل سگ شلوغ بود
و دیروز رفتیم با شیرو و آیوی و یه دخترهی دیگه رفتیم اون کافه معروفه
و سر ناهار یه داستانی پیش اومد که انگار دوباره همه چیز رو بین من و آیوی باز کرد
هرچند! که فکر میکنم فقط منظورش این باشه که "i remember."
میرم ادامهی مطلب مینویسم
رمزش هم همون همیشگی فقط اعدادش عدد این پست باشه.
این هفته، هفتهی اول دانشگاه بود
و واقعاً پاره شدم
شاید ۴ تا کلاس توی یکشنبه-سهشنبهها ایدهی جالبی نبود 🤡
چه کنم که چارهی دیگهای ندارم مگه اینکه توی ترمیم کللللل برنامهم رو بکوبم از اول بسازم (که همچین قصدی ندارم)
ولی! نکتهی خوبش اینه که اونقدر خستهم که حتی وقت فکر کردم به غمهام رو ندارم. هاه.
یه مسئولیت هم واسه جشن ورودیهامون گردن گرفتم که امیدوارم پارهترم نکنه (🤡🤡🤡)
و باید بخونم. باید همین هفتههای اول استاتیکم رو مرور کنم چون پایهی ضعیفی دارم. ای خاک تو سر من، ای کاش ترم قبلی عین آدم خونده بودم.
به هر حال.
در مورد آیوی. احساسات مزخرفی نسبت بهش دارم. همزمان هم دلتنگشم، هم دلم نمیخواد ببینمش. نمیدونم. مووآن؟ احتمالاً؟! نمیدونم. زیاد توی ذهنم میاد. تابستون خیلی اوکی بودم ولی این اواخر... نمیدونم.
میدونی، دلتنگ آیوی نیستم. دلتنگ اون کارهای به خصوص روابط عاشقانهام.
فکر کنم چوم پریود شدم از این نظر داغونترم و بیشتر دلم زن میخواد؟! آه. خیلی وقت بود که به زن خواستن فکر نمیکردم.
در واقع، دارم سعی میکنم dqte کردن رو decenter کنم. دلم میخواد رو خودم و وقتی که تنهایی با خودم میگذرونم، کار کنم. سخته. ولی من میتونم. تنهایی هم خوشگذرونیهای خودش رو داره D:
شاید دارم خودم رو گول میزنم، شاید هم نه.
فردا دیگه رسماً کار رو شروع میکنم. دیگه هفتهی اول و آسونگیریهای هفتهی اول تموم شد. وقت درس خوندن و کار کردنه.
دیروز خیلی بدجور سرما خوردم و مریض شدم
امروز بهترم
و اینکه یه چیز دیگه هم اینه که نمرات پایانترم فیزیک ۲ هم اومد و افتادم فکر کنم =) دقیق حساب نکردم ولی خب معلومه که افتادم
و نمیدونم چه خاکی به سرم بریزم
هنوز به مامان بابا نگفتم
آه
از اونور اوضاع با استار نمیدونم چجوری قراره پیش بره
هنوز حسم قوی نیست نسبت بهش
و میترسم یه چیزی رو باهاش شروع کنم و بعدش مجبور بشم تمومش کنم
اه نمیدونم
نمیدونم اونم تا حدی ازم خوشش میاد یا نه
بعضی وقتها این جوریام که شاید؟ بعضی وقتها هم این جوریام که نه احتمالاً.
از اونور دلم نمیخواد به اصطلاح "توی آبنمک نگهش دارم"
چون از یه طرفی دلم میخواد ورودیهای ۰۴ رو هم ببینم و شاید با یکی از اونها دیت کنم
ولی بعیده واقعاً
اه نمیدونممممممم
دیروز ارائۀ پروژه داشتم
و همه چیز خیلی خوب و عالی و پرفکت پیش رفت
ولی کلی استرس داشتم از صبحش
و کل روز کلاً دو تا کیک بیشتر نخورده بودم =)
و اینکه شبش اینقدر خسته بودم و گرسنهم بود
و انگار که فشاری که روم بود یهو خودش رو نشون داد و گریهم گرفت
و اینکه آیوی هم دیروز برگشت و با moon کلی ادا اطوار در آوردم
البته نمیدونم شاید من سوء تعبیر میکنم
ولی خب
حتی وسط حرفم پریدن. اه. مسخرههای ذوقکورکن
به هر حال. واقعاً برام مهم نبود.
روی هماتاقی آیوی و Moon کراش زدم انگاری =))))))
و نمیدونم هنوز که چقدر از حسم مطمئنم
میدونم که بایه از این نظر اوکیام
ولی اینکه بخواد با هم باشیم؟ نمیدونم
هر چند حس میکنم با هم بتونیم جور باشیم.
و اینکه این وسط آیوی چی میشه نمیدونم واقعاً 🤡🤡🤡
تازه قراره بعد امتحانا به آیوی بگم بریم با هم حرف بزنیم
و بهش بگم که بیا و به دیگران (دوستای مشترک نزدیکمون که میدونن جفتمون کوئیریم) بگیم که ما یه مدتی توی یه situationship ای بودیم توی ترم یک
و راحت بشم واقعاً
حتی یه لیست کامل دلیل هم براش نوشتم (حداقل 7 دلیل با توضیح فراوانه!)
و خب این جوری. امیدوارم که بهترین پیش بیاد.
و اینکه فردا هم امتحان دارم و استرسش رو دارم و میترسم که فول نکنم
واقعاً به نمرۀ بیست این امتحان نیاز دارم
توش خوبم ولی میترسم گند بزنم
آه
بعدش هم چهارشنبه امتحان ادبیات رو دارم که اون رو میدونم اوکیه
یه دور خوندیمش با moon
و اینکه آهان دیروز وقتی ایوی و moon ما رو تنها گذاشتن من و این هماتاقیشون که روش کراشم (اسم مستعاری که براش انتخاب میکنم: استار)
خلاصه که من و استار تنها موندیم و من دیدم یه نفر روی دستش نقاشیهای doodle های رندم کشیده
گفتم منم بلدم اسکلت بکشم D: و براش کشیدم
هعی. حس میکنم شاید دوستش دارم. هنوز اونقدر عمیق نیست. but i can see us together. kinda
وای یه چیز جالب در مورد شیرو این بود که دیشب آهنگ ۵۰۵ آرکتیک مانکیز رو برام فرستاد. منم فکر کردم خواسته یه کار نسبتاً رومانتیکی چیزی بکنه، که یهو اون تیکه که میگه But I crumble completely when you cry یهو یه آهنگ رندم قری و عروسی پخش شد 😭😭😭😭😂 وای قلبم یه لحظه وایساد. چقدر خندیدیم. :) I think I kinda like her....
وای دو روز دیگه سه تا امتحان دارم و قراره پدر صاحابم در بیاد 😭😭😭
وای.
دیشب خواب آیوی رو دیدم. دوستم داشت. من رو درک میکرد و دوست میداشت. توی خوابم هم همون موقع بهش گفتم چقدر بیانصافی. انگار میدونستم واقعی نیست. این جوری بودم که وقتی دوستم نداری اذیتم نکن... انگار کل اتفاقات واقعیت رو توی خواب یادم بود.
و بعدش که بیدار شدم اصلاً این جوری بودم که اون آیوی بود که توی خوابم دیدم؟ حداقل آیوی واقعی نبود. آیویای بود که من دلم میخواست باشه...
الان وقت فکر کردن بهش رو ندارم. باید رو امتحانام تمرکز کنم. و به علاوه، این جوریام که شیرو بهتره. اتفاقاً جور ابراز احساساتش شاید شبیه خوابم بود. نمیخوام دیگه به آیوی، چیزی که فقط پتانسیل بود، فکر کنم. میخوام تمرکزم روی خودم باشه، و شیرو.
چهارشنبه با دو تا از دخترا و دو تا از پسرا رفتیم کریمخان
خوش گذشت
اون فروشگاه استیکر رو رفتیم
و من کم کم داره از اون دختره خوشم میاد
یه دخترهست که میدونم بای هم هست
اینجا "شیرو" صداش میکنم.
حس میکنم اونم کم کم داره از من خوشش میاد؟ امیدوارم.
و اینکه آیوی.... نمیدونم. کم کم دارم مووآن میکنم ویگه.
الان اتاق آیویاینام. آیوی داشت توی دفترش یه چیزایی مینوشت. منم یهویی به ذهنم رسید بنویسم. میخواستم بنویسم.
و اینکه پنجشنبه هم طبق معمول با مامان بابا دعوام شد. دیگه به پارت ثابتی از دیدنشون تبدیل شده. اه.
:(
درسها.... کاری براشون نکردم. باید کاری کنم. نمیشه این طوری.
خستهم.
:(((
آقا
ما امروز بالاخره رفتیم با هم نشستیم و کادوی آیوی رو بهش دادم و خیلی ذوق کرد و خیلی دوستش داشت که خوشحالم میکنه :>
تازه همون اولش که دیده بودش این جوری بود که روی گونهم رو بوسید. وای. وای وای واییییی
همون جوری که یه بار هماتاقیش رو بوسیده بود و من کلی در موردش فکر کرده بودم 😭😭😭
این جوری بود که دستش رو آورد نزدیک چونهم و این جوری بود که "بیا جلو" و منم که اومدم جلو اونم اومد و یه بوسه روی گونهی چپ گذاشت در حالی که چونهم رو نگه داشته بود
خیلی لطیف و gentle بود 😭😭😭 وای.
بقیهش رو ادامهی مطلب مینویسم 😭😭😭
پست قبلی رو همین الان گذاشتم با اینکه دیروز نصفش رو داشتم مینوشتم
و خلاصه که آیوی داره نادیدهم میگیره ولی کاملاً مشخصه از قصده
دیگه حسی ندارم واقعاً. از وقتی اون شب دیدم که بدون romantic interest، نسبت بهم سکشوال attraction حس میکنه، این جوری بودم که وای نه. وای نه نمیخوام.
و کلی هم از attractionای که بهش حس میکنم کم شده
و دیشب وای یه دختره خیلی باهام touchy رفتار کرد (توی خوابگاه باهاش سلام علیک دارم و دوست هماتاقیمه بیشتر) و وات د فاک؟! شمارهم رو گرفت و شمارهش رو هم داد؟ I have no idea if she's gae but we kinda vibin. Let's see.
از طرفی هم دلم میخواد اون دختره رو ببینم، یه دختره که حسابی خوشگله و چشاش قشنگه و توی خوابگاه با هم حرف زدیم، امیدوارم دوباره ببینمش و gae باشه و بتونیم با هم دیت کنیم.
اَی قدرتِ haircut حیحیحییییی D:< (با لحن قدرت تریاک خوانده شود)
.
+ راستی امتحان استاتیک رو با اینکه آسون بود واقعاً ریدم و واقعاً تقصیر خودمه. سوالات کاملاً از کتاب بود، اگه عین آدم خونده بودم واقعاً امتحان آسونی بود و پتانسیل full mark شدنش رو داشتم.
خب
از وقتی موهام رو کوتاه کردم واقعاً احساس قدرتتتت میکنمممم
من یک عدد masc سگی هستمممممم D:<
از طرفی هم دیروز که آیوی من رو دید انگار واقعاً خوشش اومده بود و به نظرش جذاب بودم
وای از توی چشماش داشتم حسش رو میخوندم
و بعد داشت باهام لاس میزد (البته کلاً لاس زدن platonic رو که با همه میزنه ولی مثلاً خیر سرش قرار بود با من لاس نزنه)
بعدش هم که پروفم رو عوض کردم و بعدش هم دیگه بریم ادامهی مطلب 😔✨️
از وقتی برگشتم خونه متوجه شدم دارم مثل آدم خواب میبینم. وقتایی که دانشگاهم به ظرز عجیبی خواب نمیبینم. یا اونقدر قاراشمیشه که بلافاصله بعد از بیدار شدن همهش یادم میره.
دو شبه خواب آیوی رو دیدم.
فایدهای هم داره که تعریفشون کنم؟
با مامان بازم دعوام شد. شب تولد آیوی بود. داغون بودم. ولی به آیوی هیچی نگفتم. نباید هم گفت. بچه تولدش بود. نمیخواستم ناراحت بشه.
ویرانم ولی میرانم. :">
درگیر سالیدورکسم. خوشم میاد. اگه یه ذره اندازهها رو بهتر روی عکسهای تمرینا میزدن راحتتر هم بود. نرمافزار خوبیه. حس مهندسای واقعی بهم دست میده.
کادوی آیوی ناتمومه هنوز، ولی فرصت دارم کاملش کنم. بعد از میانترمها احتمالاً بریم بیرون و بهش کادوش رو بدم. میخواستم وسط عید ببینمش، ولی تهران نیست. امروز برمیگردن شهرشون. امروز بازم روش کار میکنم.
خستهم. دائماً احساس خستگی میکنم.
از اول ترم هیچ کاری نکردم و هیچ درسی نخوندم. چندین کلاس رو نرفتم و الان هیچی به هیچی واقعاً.
امیدوارم همت کنم و برم کتابخونه و درس بخونم.
بالاخره سر پریود نشدنم رفتیم دکتر و آزمایش نوشت برام و آمپول که بشم. چند روز پیش آمپوله رو زدم. هنوز پریود نشدم.
مامان بابا فکر میکنن افسردگی دارم. تبریک! بالاخره متوجه شدین D:::::::::::: و فکر میکنن با تهدید و guil-trip کردن من همه چیز رو میتونن درست کنن!
حتی حوصله ندارم روی کادوی تولد آیوی کار کنم.
رنکها هم اومد. بیحسم نسبت بهش. نسبت به همه چیز احساس بیحسی و numb بودن دارم.
امروز آلبوم جدید تامینو میآد. این رو واسهش خوشحالم.
امروز سالگرد فوت فرامرز اصلانی نازنینم هم هست. روحت شاد، یادت گرامی.
همهش سردرد و احساس خوابآلودگی، گلودرد، چشمدرد، خستگی، خستگی، خستگی ناشی از خوابیدن زیاد، دلم میخواد فقط توی تختخوابم تا ابد دراز بکشم، توی فکر و خیالم رها. وای خدایا چقدر درد حس میکنم. نمیخوام. نمیخوام. نمیخوام.
+ سریال کلایدوسکوپ رو تموم کردم. جالب و عالی بود. به این ترتیب دیدم که اول سفید، بعد از بنفش به ترتیب رنگهای رنگینکمون تا صورتی.
+ این the perks of being a wallflower رو هم دیدم و عاشقش شدم. new comfort movie.
دیروز به مناسبت تولدم با آیوی و moon رفتیم بیرون
خیابون انقلاب رفتیم
و کلی گشتیم و خیلی خوش گذشت
من یه انگشتر، یه گردنبند و یه جفت گوشواره خریدم D: آیوی هم انگشتر و دو جفت گوشواره و کتاب خرید و moon هم دو تا انگشتر
و رفتیم شیرینی فرانسه و اونا ماکارون رو امتحان کردن ولی من هوسش رو نداشتم و به جاش تارت هل و پسته گرفتم که محشر بود :>
خلاصه که وقتی برگشتیم خوابگاه روی یکی از ماکارونهای باقی مونده یه شمع گذاشتیم و تولد مبارک خوندن و فوت کردم به همراه آرزو 😔😂
و آیوی هم بهم کادوش رو داد، برام نوار کاست فرامرز اصلانی گرفته بود 😭😭😭😭 به همراه یه فوتوکارت از آهنگ 505 آرکتیک مانکیز. وای خدای من. کلی بغلش کردم و خیلی ذوق بودممممم. توی بغلش که بودم اول روی جای اتصال گردن به شونهم یه بوسه گذاشت. بعدش که با ذوق سرم پایین بود و روبروش داشتم به کاسته نگاه میکردم یه بوسه هم روی پیشونیم، همون جای قبلی گذاشت. خدایا 😭
از اونور هم آهنگ فرامرز اصلانی گذاشته بودن که محشر بود. بعدش هم کلی وقت گذروندیم. یه تیکه هم نصفه شبی روی دو تا صندلی کنار هم نشسته بودیم، حرف میزدیم، اونم گوشیم رو نمیدونم چی شد که گرفت و رفت توی آهنگهام و کلی بالا و پایین کرد. از اون ور هم کلی من سرم رو روی شونهش گذاشتم و کلی هم اون سرش رو روی شونهم گذاشت (خسته و انگار مست بودیم 😂😭)
و بعدش هم که ف.خ. مداد چشمش رو خواست و آیوی هم قرص داد بهش، بعدش هم خودش برای خودش زیر چشماش خط کشید، مثل الهههای مصر باستان شده بود و حتی زیباتر،
I couldn't stop looking at those eyes.
و خیلی پیش اومد که توی چشمهای هم زل میزدیم. وای خدایا چرا اینقدر فاگینک گورجس بود. بعد میگن چرا نمیتونی مووآن کنی. هی میدیدمش و دلم قنج میرفت و هی توی ذهنم میاومد که هیچ وقت نمیتونی باهاش باشی. 🥲 نشد که بشه.
این وسطا هم کلی از کوئیر بودن من حرف و جوک اینا زدیم (moon استریته ولی هموفوب نیست اصلاً) و این وسط هم آیوی بهم گفت که بایه. و منم تعجب کردم. جالبه. ولی پرفرنسش مردان (سر اینم که گفتم یه خندهی تلخی کرد که ای بابا 😔😂)
این وسط هم کلی به شوخی لاس زدیم (البته من یه کوچولو ششاید جدیتر بودم :)))) ) ولی خب.
یه سری هم که تنها بودیم برای لحظاتی و سرم روی شونهش بود و آخر شب بود، گفتم بهش که
You look so fucking gorgeous.
و اونم یه thank youی خیلی این جوری گفت که انگار ای بابا تو هنوز منو دوست داری که 😭😂 حس کردم. و اونم بهم گفت you're lovely. منم گفتم thank you. بعدش خواستم دربارهی چشمهاش فکر کنم حرف بزنم که moon برگشت و نتونستم.
خلاصه که آخر شب هم تنها شدیم و یه بغل عمیق و طولانی داشتیم، و بهش گفتم. وقتی توی بغلش بودم گفتم که
I imagine myself saying a lot of things but i just don't say them.
و از اونور هم بهش تهش گفتم دوستت دارم. اونم بهم همین رو گفت و منم در ادامه گفتم "با یه درصد بالایی پلاتونیکی" و خندیدیم. اونم بعدش دوباره گفت i love you too. وای خدایا دلم میخواست گریه کنم. خودش هم متوجه شده بود انگار. متوجه شده بود که چقدر سختمه که مووآن کنم. چقدر احساساتم عجیبن.
و بعدش هم شب بخیر و اینا و رفتم. جالب بود.
خیلی وقت بود چیزی اینجا ننوشته بودم
خیلی وقت بود که با آیوی هم وقت نگذرونده بودیم
امروز من رو بستنی مهمون کرد (به خاطر شرطی که باخته بود D:<)
و اینکه منم دستبندی که براش بافته بودم رو بهش دادم
خیلی خوشش اومد، البته باید براش اتصالش رو ردیف کنم
و اینکه خیلی خوشحالم که باهم دوستیم. We weren't meant to be lovers i guess. ولی خب. هنزو یکم به صورت رومنتیک دوستش دارم. هنوز هم وقتی بغلم کرد و دستش رفت توی موهام دلم یه ذره ریخت.
وای وقتی دم اتاقشون بودیم این جوری بود که کلی به دستبندی که براش درست کرده بودم زل زدم و دستش رو توی دستام گرفته بودم و ذوقش رو داشتم، بعد اون یهویی یه بوشه روی موهای سمت راستم / صورتم گذاشت و من این جوری شدم که انگار حس کردم خودم هم که چشمهام برق زدن... وای. و بعدش هم که بغلم کرد و دستش هم برد توی موهام and i'm done. خدایا. منطقیه که رومانتیکلی دوستش نداشته باشم. دارم تلاشم رو میکنم. اَی خِدا چرا این استریتههه 🥲😭😂
تازه عکس دوستش و دوستدختر دوستش رو نشونم داد. وای ولی خوبه که میتونم با اینکه we have history ولی میتونم روش حساب کنم سر اینکه باهاش حرف بزنم دربارهی my identity و کراشها و هر چی. And she's supportive!
و یه چیزهای دیگه هم همین طور. حوصله ندارم بنویسم.
فعلاً. باید بیشتر بنویسم.
دیروز من و چند تا از دخترای ورودیمون تصمیم گرفتیم به مناسبت ولنتاین و سینگل بودن جمع (😂) یه بیرونی جایی بریم
در نتیجه رفتیم پل طبیعت و پارک آب و آتش و گنبد مینا و اینا
این وسط جلسهی انجمن علمی دانشکده هم بود که من از توی همون جمع و به صورت مجازی بودم 😂 خیلی سم بود
خلاصه که خیلی خوش گذشت و کلی دلقک بازی در آوردیم و از سینگلی نالیدیم 😂
تهش هم من رفتم اتاق moon و آیویاینا و حکم بازی کردیم (من و ف.ص. تیم بودیم و به طرز گندشانسی میباختیم 😭😂 هرچند در نهایت ۴-۱ باختیم)
و بعدش هم یه بازی کردیم با پاسور که اسم نداره ولی من و ف.ص. و "د" وقتی که بهشون یاد دادم تصمیم گرفتیم یه اسم براش بذاریم، و اسم هم براش گذاشتیم، و خلاصه حالا هر وقت میخوایم بازی کنیم اسم ساختگیمون رو میگیم و میخوایم ببینینم تا کِی میتونیم به اسکل کردن یک دانشگاه ادامه بدیم 😂 یه جورایی راز مشترکمونه که ما سه تا فقط میدونیم که معنی اسمه واقعاً چیه (ترکیبی از اسم سه تامونه 😂😂😂 ولی شبیه یه کلمهی واقعی به نظر میآد)
در نهایت هم من شب برگشتم خونه و الان هم دارم برمیگزدم خوابگاه دوباره البته وسطاش یه خرید هم میخوایم بریم
آره خلاصه :>
آقا دیروز خیلی حالم بهتر شده بور به خصوص که با آیوی حرف زده بودم شب قبلش
و خلاصه که با م.ج. و هماتاقیش "ر" رفتیم انقلاب
خیلی خوب بود
و کتابی که میخواستم رو گرفتم
از طرفی هم بعدش که برگشتم رفتم اتاق آیوی moon اینا (واسه درس نقشهکشی مشکل داشتم و خواستم از moon سوال بپرسم چون گذرونده این درسو) و منم همون جا خلاصه نشستم که تمرینه رو کامل کنم
این وسط هم آیوی خیلی سگ بود به قول خودش 😂😭 و از طرفی هم دلش خیلی کیک میخواست
من یادم بود هماتاقیم کیک آورده بود در نتیجه بهش گفتم میخوای برم برات بیارم؟ من سهمم رو نخوردم و اینا
و اونم گفت نه بابا فکر نکنم و اینا
و بعد به مامانش زنگ زد و بعدش هم باباش
و منم گفتم ولش کن بذار برم براش بیارم؛ رفتم سریع از اتاقم سهمم رو برداشتم و گذاشتم توی بشقاب و براش آوردم
و یادمه رو بروی کمدش نشسته بود و پشت به اتاق، حسابی پوکیده بود
بعد من زدم روی شونهش که برگرده و کیک رو ببینه که براش آوردم
کیک خیس شکلاتی هم بود
بعد اصلاً آیوی کیک رو که دید انگار چشماش برق زد و این جوری بود که وااااای عالیه و اینا و منم کلی ذوق که آیوی خوشحال شد :>>>>
خلاصه اینقدر ذوق کرده بود که گوشیش دکمهش خورد و تماسش قطع شد (داشت با ذوق میگفت الارا برام کیک آورددد 😂😭) و بعدش هم بغلم کرد
خلاصه که دوباره زنگ زد که تماسش با باباش رو ادامه بده و در همین حین هم کیک رو خورد و من و یکی از هماتاقیهاش هم یکم خوردیم
و بعد که تماسش تموم شد این جوری بود که مطمئنی نمیخوری؟ منم گفتم نه بخور من بازم سهم دارم (واقعاً هم داشتم) و خلاصه که کیکه رو خورد
و خیلی خوشحال بود (یه جملهی زیبایی گفت که ولش 😭😂)
و خلاصه که همین
بعدش که من همچنان نشسته بودم به ذهنم رسید که برم جعبهی نخهام رو بیارم که رنگ انتخاب کنه واسه اینکه دلم میخواست براش دستبند ببافم (چند شب پیش بهش گفته بودم)
ازش پرسیدم میخوای برات جعبهی نخهام رو بیارم اگه حوصلهش رو داری که رنگ انتخاب کنی؟ اونم پرسید که چقدر طول میکشه و منم گفتم ماکسیمم ۱۰ ثانیه؟! و اونم یه نگاه به ساعتش کرد و گفت ۳، ۲، ۱! 😂
خلاصه که رفتم نخها رو آوردم و خلاصه که از یه رنگ آبی نفتی و یه رنگ زرد خوشش اومد که قرار شد با نسبت ۶۷ / ۳۳ (بله همین قدر دقیق 😔😂) براش ببافم که سرمهایش بیشتر باشه
و اینکه آهان یه چیز دیگه هم گفت.
من چند وقتی بود که میخواستم با طرح یه سری گوشوارهای که داره براش یه دستبند هم ببافم، چند شب پیش یهویی وسط اتاق تمیز کردنش دستبند ست همون گوشوارهها رو پیدا کرد بین وسایلش و منم برگام ریخته بود، براش تعریف کردم جریان رو و اون موقع بهش گفتم من دلم میخواد یه دستبند برات ببافم ولی در کل و چه رنگی دوست داری؟ و اونم این جوری بود که خب من نمیدونم تو چه رنگهایی داری + it's gonna take time
خلاصه که دیشب که رنگها رو آورده اون قضیه رو منشن کرد و گفتش که ببین من واقعاً نمیدونستم دستبندش رو دارم، یعنی ببین چقدر شانست گند بوده و اگه اون شب اون دستبنده معلوم نمیشد و تو بافته بودی من اصلاً هیچ وقت نمیفهمیدم که دستبندش رو داشتم، خلاصه که همین.
آها بعد یه سوالی هم که آخر سر پرسید (چون با هوس کیک کردنش شوخی کرد که مثل زنهای باردار و اینا) و این بود که فکر میکنی من چقدر پتانسیل مادر شدن دارم؟ از ۰ تا ۱۰۰؟ likeمادری کردن و اینا
و ببین من جوابم ۷۸ بود چون حس میکن ماگه مسئولیت یه چبه گردنش باشه واقعاً گردن میگیره
که تعجب کرد و اینا (دلیل نیاوردم) و گفت نه من خیلی کمتر میبینم خودم رو
و بعد من این جوری بودم که نه ببین دو حالته، یا ۲۷، یا ۷۸. بعد اون پرسید چجوری یعنی چی؟
من توضیح ندادم ولی اون ۲۷ برای این بود که تصمیم به مادر شون بگیره واقعاً.
خلاصه که گفتم بهش که به نظرم دو حالته، یا ۲۷ هستی یا ۷۸
و خلاصه که گفت ۲۷ نزدیکتره واقعاً.
بعد من پرسیدم خب من چی به نظرت؟ و اونم گفت ۶۴
منم گفتم من خودم هم جواب رو نمیدونم واقعاً 😂
و بعدش گفتش که خودش ۳۲
بعد یهویی من اشاره کردم که عه نصفش شد و اونم گفتش که قشد نداشت یه عدد نصف بگه و اینا.
خلاصه که همین. بعدش که خواستم برم اومد بغلم کنه و من گفتم خیلی ممنونم بابت دیشب و اونم با ذوق گفت خیلی ممنون واسه امشب!!
و خلاصه خواستیم هم رو بغل کنیم که من دستم خورد و جای قاشق چنگالش افتاد 😭😂 وای خدایا خیلی ضایع بودددد
خلاصه که برش داشتم و گفتم sorry و اینا اونم گفت it's ok و اینا
و بعدش یه ذره چیز میزها رو جابهجا کردیم و بعدش همدیگه رو بغل کردیم
بغل کوتاهتری بود نسبت به پریشب ولی خب.
امروز هم خلاصه با چند تا از دخترا رفتیم بیرون که بعداً میام تعریف میکنم. خدایا خیلی حالم بهتره. خوشحالم :>
TW: S*icide
دیشب واقعاً شب افتضاحی بود. بیرون بودیم با بچهها، ولی اونا انگار من رو نمیدیدن. دلم میخواست تمومش کنم.
چندین بار دلم میخواست کمک بگیرم ولی ایگنور شدم. تا اینکه بالاخره به "ف.ص." گفتم و اون هم خواست بره به moonو آیوی بگه ولی من فرار کردم اتاقمون 😭😂 بعد یهویی اینا در زدن و من توی دستشویی قایم شدم 😭😂 شیر آب رو هم باز کردم و یه آبی هم به صورتم زدم.
خلاصه که کلی آهنگ خوندن و من رو بغل کردن. خوب بود
ولی این بخش اصلیش نیست.
خلاصه که شب اتاقشون بودم و آخر شب که دیگه فقط "ی" و آیوی مونده بودن، من آیوی رو بغل کردم که دیگه میخواستم برگردم. بغلمون طولانی شد، و منم وسطش گفتم که "دلم میخواد یه چیزی رو بهت بگم."
بعد گفت "maybe later?"
و منم حدس زدم فکر کرده که میخوام یه چیزی در مورد ما دوتا بهش بگم، در نتیجه گفتم "نه، it's not about you it's about me"
بعدش گفت "باشه"، ولی من نتونستم بگم. فقط تونستم بگم "I"، همین. و بعدش یه لحظه من رو نیمه جدا کرد از بغلمون و بهم نگاه کردو با چشم ابرو و لبخونی اشاره کرد که "جلوی "ی" میخوای بگی؟ میخوای بریم بیرون؟"
و منم این جوری بودم که اممممم نمیدونم. خلاصه که رفتیم بیرون و اون کاپشن نیاورده بود ولی من یه لحظه برگشتم اتاقمون و کاپشن برداشتم.
خلاصه که بیرون هم سگ سرما بود و ما روی نیمکت توی حیاط خوابگاه نشستیم (البته فقط من نشستم چون نیمکته سرد بود و آیوی نمیخواست بشینه)
و خلاصه که آیوی کلی اصرار کرد که بگم ولی من نمیدونستم. نمیدونستم که میخوام بگم یا نه، چون حس میکردم نکنه دیدش نسبت به من عوض بشه، نکنه بعداً پشیمون بشم که بهش گفتم؟
و اینها رو هم بهش گفتم (قبل اینکه بگم کلی سوال پرسید در مورد حرفم) و بعد این جوری بود که "اگه ممکنه پشیمون بشی پس نگو." خلاصه که این جوری و نمیدونم واقعاً چجوری بحث خیلی یهویی به این رسید که پرسید
"Are u having s*icidal thoughts?"
و من این جوری بودم که یه ذره خنده کردم و گفتم "maybeeeeee?!?!" که یه ذره sacastic گفته باشم و خودش بدونه
و اون اونجوری که don't bullsh!t me و گفت که نه خب ما این همه شوخی میکنیم در مورد امین مسئله که وای خدایا از حجم کارای دانشگاه میخوام برم بمیرم و اینا، و پرسید الارا واقعاً؟!
و منم گفتم اوهوم.
و نمیدونم واقعاً بعدش چی شد (فکر کنم اینا رو باید همون شب مینوشتم ولی همون موقع هم خیلی جیزها رو یادم رفته بود)
و یه جایی این موقعها پرسید که حالا حرفی که میخواستی بزنی چی بود و من این جوری بودم که دقیقاً همین بود. بعد ازم پرسید که
"If you wanted to say it in you own words?"
و من این جوری بودم که
"I really thought I was gonna off myself today."
و اونم این جوری بود که منظورت چیه که offو منم گفتم همین مسئله.
و اونم یه چند تا حرف قشنگ زد. یکی این بود که "تو اگه واقعاً میخواستی این کاررو بکنی الان اینجا نبودی و کمک نمیخواستی." که به نظرم خیلی درست بود.
یکیش هم یه speech واقعاً زیبا بود. حیف که یادم نیست درست و حسابی ولی داشت میگفت اگه این کار رو بکنی there's not that cup of tea you wanted, you can't read another book
وای خدایا چرا درست و حسابی یادم نیست 😭😭😭😭 گاد
و اینکه در مورد شرایط خودش هم توضیح داد و گفت این رو تا حالا به کسی (از این زندگی جدیدش حداقل) نگفته، ولی اون هم went through this و اینکه. نمیدونم. یادم نیست. ولی یه چیزی تو مایههای اینکه خودش هم میدونه چه حسی داشتم. و این هم گفتش که اگه مثلا جامون عوض میشد میگفت من دوست ندارم حرفهای it's gonna be alright و اینا رو در این وضعیت بشنوم.
و اینکه پرسید ازم که
"You said if you were to tell this to someone, that would be me, why?"
که خب جواب منم این بود که با مقداری مکث گفتم خب یه دلیلش اینه که واقعاً به هیچ کس دیگهای نمیتونم بگم،
i can't tell my parents obviously, and I can't tell my driends, like,, you know?
و اینکه یه دلیل دیگهش هم اینکه
You alread know a lot about me and I kinda trust you because of that; so yeah. That's the reason.
که فکر کنم جوابی نداد و با یه لخند کمعمقی بهم نگاه کرد.
آهان یه حرف دیگهای هم که زد این بود که خب ببین من به یه افترلایف اعتقاد ندارم و این جوریام که اگه تمومش کنم دیگه تمومه واقعاً ولی تو اعتقاد داری، و من این جوری بودم که نه اتفاقاً ببین یکی از دلایلی که جلوم رو میگیره اتفاقاً همینه که آقا نکنه من تناسخ پیدا کنم و بیفتم توی یه زندگی داغونتر با مشکلاتی که الان دارم ولی بدترشون که مثلاً درس بگیرم و اینا؟
و اینکه آهان از یه جایی به بعد (فکر کنم بعد از اینکه توضیح دادم که چرا آیوی) اومد بغلم کنه. من نشسته بودم روی نیمکت و اون ایستاده بود، من دستام دور کمرش حلقه بود و سرم رو روی شکمش گذاشتم و اون بالا سرم بود و دستاش از بالا روی کت ف و بالای کمرم.. و با دست راستش داشت سرم رو نوازش میکرد و وسطاش گریهش گرفت. و من یاد یه چتی که داشیم افتادم که حرف زدیم و دربارهی همین که من تا حالا گریهی آیوی رو ندیده بودم. و خدای من، داشت قلبم میریخت، واقعاً به قول آهنگ آرکتیک مانکیز:
But I crumble completely when you cry
این جوری بودم که عزیز دلم. عزیزم. عزیزم. نمیدونم چی بگم. ولی گریههات بدجوری داره دلم رو آتیش میزنه. حیف که خودم اشکم نمیاومد 🥲
خلاصه که من که سرم اصلاً توی کاپشنش بود رسماً و نمیدیدمش ولی صدای گریه و فین فینش میاومد. اول فکر میکردم به خاطر سرماست که فین فین داره میکنه ولی میدونستم دارم خودم رو گول میزنم. و خدای من، دستش که روی سرم بود. تا حالا بهش نگفتم، ولی she has the gentlest touch ever. به خصوص وقتی دستاش توی موهامه و وقتی دستش رو میگیرم. خیلی gentle عه و واقعاً it drives me so crazy 😭😭 واقعاً چطوری؟! خدای من. دیگه نمیشه گفت عاشقتم ولی هنوز مووآن هم نکردم آیوی. به قول خودت، i've lost that hope ولی خب طول میکشه واسه مووآن. خوشحالم که هستی به عنوا نیک دوست واقعاً. Totally platonic.
خلاصه که این جوری و بعضی وقتها فکر کنم سر خودش رو هم حس کردم یه بار که گذاشته شد روی سر خودم. بعد از چند دقیقه پرسید که
Did you see me cry?
و من گفتم no. و بعد دوباره پرسید که
Have you ever seen me cry?
و منم که باز یاد اون چت افتاده بودم این جوری بودم که no.
و اون این جوری بود که
Well you can see it now.
و من یه لحظه خودم رو یه ذره جدا کردم که بتونم ببینمش ولی نتونستم درست و حسابی ببینمش و خب اون هم من رو کشید توی بغلش و من بیشتر غرق شدم. خلاصه که بعدش که بالاخره رها کردیم i looked at her. توی چشمهاش نگاه کردم. چشمهاش غم داشتن و زیباترین چشمهایی بودن که دیده بودم. یکم رد خیی اشک روی گونههاش خیلی محو معلوم بود. لبخند خیلیییی کوچیکی زده بود و از نگاهش غم میبارید. و منم با نگاه غمآلودم به اون دو تا چشم نگاه میکردم. خلاصه که این لحظه مثل چندین دقیقه طول کشید و اون خیلی سریع برگشت و پشتش رو بهم کرد و عینکش رو در آورد و داشت اشکهاش رو پاک میکرد. و بعد دوباره عینکش رو زد و برگشت سمتم و با همون نگاه یه چیزی گفت که من درست نفهمیدم و فکر کردم یه چیزی توی مایههای این گفته که من دارم گریه میکنم اون وقت تو نه؟! 😭😂
و بعد من این جوری شدم که وای 😭😂 ببین i cry over the stupidest sh!t ever like the stupidest movie, and like now I can't cry for god's sake
و من دستم رو روی صورتم گرفته بودم و یکم سرم رو به پایین خم بود در حالی که من همچنان نشسته بودم و اون ایستاده بود، اون هم وسط این توضیحات من دستش رو داشت میکشید توی موهای من و من یاد اون روز افتادم که دقیقاً همین کار رو توی همین موقعیت نشستن / ایستادهمون کرده بود و من کلی flustered شده بودم و اون گفت که فکر کنم نفهمیدی چی گفتم من که نگفتم چرا گریه نمیکنی، بعد من این جوری بودم که بهش نگاه کردم و گفتم آهان خب دوباره بگو چون فکر کنم نفهمیدم، و اون این جوری بود که گفتم b!tch you made me cry و با یکم خنده این رو گفت، و منم دوباره سرم رو پایین انداختم و گفتم آهانن... و اون با موهام داشت بازی میکرد و این جوری بود که you don't need to explain youself, even if I had asked you, you can just say "shove it up you a$s" و منم خندهم گرفتم و بیشتر با دستم صورتم رو پوشوندم (عادته موقع خندیدن به این جور چیزا) و اونم خندهش گرفت 😭😂 و من این جوری بودم که فکر کن بعد این همه حرفی که زدی من بگم shove it up your a$s خب خیلی ناسپاس میشم که و جفتمون داشتیم میخندیدیم.
آهان و اینکه یک سری هم یه ماشین با یه آهنگ خیلی سم تو مایههای مازندرانی داشت از خیابون کنار خوابگاه رد میشد وسط حرفهایی که آیوی داشت بهم میزد و منم خندهم گرفت و اونم خندهش گرفت و گفت بابا واقعاً میخوای بری؟! ببین آخه چقدر باحاله این دنیا (یه همچین چیزی) like can you get fhis from otherwhere
خلاصه که دیگه چیز دیگهای یادم نمیآد از حرفهاش. تهش هم این جوری بود که خب دیگه اگه اوکیای پاشیم بریم کپهی مرگمون رو روی bedهامون بذاریم 😂 و منم این جوری بودم که وره و بلند شدم ایستادم و خب مشخصه که بغلم کرد دوباره.. این بار یه بغل واقعاً طولانی بود. خیلی طولانی و دلچسب. خدایا چقدر دلم این بغل رو میخواست. در حدی طولانی شد که دیگه من دستام خسته شده بورن. آها بعد اینکه من کلاه هودیم از سرم افتاده بود که اوایل بغلمون اومد بذاره روی سرم و من دوباره برش داشتم و اون هم این جوری بود که نخیر سردت میشه. و من این جوری بودم که خب الان نمیتونم این بغل رو embrace کنم به صورت full و اون هم خندهش گرفت از ترکیب کلماتم و منم همین طور 😭😂 و تکرارش کرد و باز هم خندید و بعدش توی سکوت به بغل کردن ادامه داد..
آهان بعد ازم وسطاش پرسید how do you feel. منم یه کم فکر کردم و این جوری بودم که هممممم... i feel better, i feel calm, و یه چیز دیگه هم که یادم نیست.
همون پترن همیشگی بغلمون رو داشتیم.. هر از چند گاهی یکم تکون میخورد یه چیزی مثل slow dance و یکم جابهجامون میکرد... بعد از چند دقیقه من بهش گفتم how you ever noticed the way we hug? Like the pattern? و اونم این جوری بود که اوهوم. آره. وای چقدر خوشحال شدم که اونم متوجه شده بود. و بعد گفت we can also do it this way و بعد دست راستش رو گذاشت روی سرم و خمش کرد تا سرم روی شونهش مقدار بیشتری قرار گرفت و شروع کرد به نوازش کرد سرم. وقتی شروع کرد همون حس butterflies یه لحظه کل وجودم رو گرفت، همون دلهرهای که یه لحظه میریخت توی کل بدنم و همون shill که عاشقشم واقعاً. واقعاً نمیدونم چجوری توصیف کنم این gentle touchش رو. روی بالای کلهم انگار فقط هوا رو جابهجا میکرد و وقتی به پشت سر و گردنم میرسید یه مقدار خیلی کمی توی موهام انگشتهاش فرو میرفت. و اینکه یه ذره پایینتر از موهام میره (موهام پسرونهن) و یکمی هم به از مرز خط موهام روی گردنم هم رد میشه که خیلی خوبه 😭🥲😂
به بغل کردنمون ادامه دادیم. دیگه آخرش منم هم دستام خسته شده بود و میدونستم آیوی هم سردشه. در نتیجه گفتم ببین i would, like, keep on hugging forever ولی اگه comfortable نیستی چون میدونم سردته یا your hands are sour و حتی دستای منم sour هستن و اینا، you can let go at any moment you want. و اونم این جوری بود که if you permit me to do so و منم یه چند لحظه چیزی نگفتم و موندم و این جوری بودم که منظورم رو از permit نمیفهمم و اونم این جوری بود که از permission میآد و معنی allow میده و اینا و منم این جوری بودم که داداش میدونم ولی یه مقدار زیادی رسمی و اداریه و اونم این جوری بود که از قصد اتفاقاً این جوری گفتم منم گفتم آهان... و بعد از چند لحظه هم گفتم permission ما هم دست شماست 😔🫶 و اونم گفت اوووو 😔✨️ آره خلاصه 😂
یه کم دیگه هم فکر کنم بغله رو ادامه دادیم تا اینکه بالاخره جدا شدیم و لحظهی آخر جدا شدنمون وقتی از هم دور شدیم من یه چند لحظه دستام رو دور کمرش نگه داشتم و توی چشماش نگاه کردم. مثل فیلمها نگاهم بین دو تا چشمهاش جابهجا میشد.
خلاصه که همین. دیگه واقعاً رفتیم بخوابیم و نمیدونم واقعاً چی شد که وسط راه به فکتهایی عجیبی از جیش کردن رسیدیم 😂😂😂
و اینکه تهش هم گفتم ممنون و اینا. خدایا. چقدر خوب بود که این همه تونستیم وقت بگذرونیم. واقعاً محشر.
امشب هم یه اتفاقهایی افتاد که دیگه فردا مینویسمش. دارم از خستگی میمیرم.
خداحافظ همگی. خوشحالم دیگه. :>
حالم بد.
انگار قلبم داره منفجر میشه.
غم.
و نمیتونم هم با آیوی درد دل کنم چون مسافرته و نمی.خوام حال خوشش خراب بشه (حالا انگار اصلاً الان سین میکنه)
دیروز افتضاح بود
حرفهایی شنیدم از پدرم که باعث میشه باور نکنم وقتی میگن دوستم دارن.
آخرین بار که اون جور حرفها رو شنیدم دو سال پیش بود، اون شب لعنتی، که مامانم اون حرفها رو زد.
چشم چپم درد میکنه.
آیوی...
دلم میخواست بمیرم. دلم میخواست همون شب میرفتم خودم رو میکشتم.
تا عذاب وجدان بگیرن. پشیمون بشن.
میدونم ولی دل و جراتش رو ندارم.
حس میکنم جراتم داره بیشتر میشه و ترسناکه. اگه جراتش رو پیدا کنم میدونم کار رو تموم میکنم. هنوز ولی جراتش رو پیدا نکردم.
بدبختی اینه که دلم میخواد اسمم یاد همه بمونه ولی برای این، باید اول زندگی کنم و به یه جایی برسم. چه پارادوکسی.
به کی بگم خدایا. این غم. غم غم غم غم غم.
وقتی آیوی رو ببینم دلم میخواد بغلش کنم. بعد یهو گریهم بگیره. بعد یهو یه لحظه کمی از بغلش جدا کنه (در حالی که هنوز نگهم داشته) و زل بزنه توی چشمام که داره ازشون اشک میریزه و بغضی که داره میشکنه. چشماش رو تصور میکنم. حرفی میزنه؟ نمیدونم. فکر نکنم چیزی بپرسه. حس میکنم اون وقت من رو محکمتر بغل کنه. بعدش این وسط moon هم میآد و از یه طرف دیگه من رو بغل میکنه. منی که شکستم. الارایی که به همه امید میداد. الارای پر از انرژی مثبت. دیدید چجوری شکست؟ :)
اون وقت از شانس گند من میبینی مثل اون شب میشه. نکنه ایگنورم کنه؟ اگه ایگنورم کنه واقعاً میزنم زیر گریه.
آیوی، کم کم داره حس romanceام نسبت بهت کم میشه و این دوست داشتنم داره میشه platonic.
از یه طرفی ولی دام نمیخواد جلوش گریه کنم. حس میکنم نقطه ضعف دادم دستش. البته نه اینکه تا الان بهش نقطه ضعف ندادم؟! منِ اسکل واقعاً نمیدونم چجوری توی اون ۴ روز اردو با کله fell in love و اعتماد کردم تا فیها خالدون به این دختر. تا الان که کاملاً اعتمادم رو نگه داشته. واقعاً امیدوارم پشیمونم نکنه. چجوری اینقدر زود اعتمادم رو جلب کرد؟!؟!؟!
واقعاً نمیخوام بهش بگم با مامان بابام مشکل دارم. هر چند که آیوی به طرز وحشتناگی در موردم حدسهای خیلی درستی میزنه، کاملاً احساساتم رو خیلی درست میخونه و تشخیص میده، با یه نگاه.
حتی اون روز توی اردو یادمه به شوخی گفت daddy issues داری (وقتی گفتم یکی از استادهامون خیلی وایب بابام رو بهم میده) و یادمه این جوری بودم که shut uppppp و جفتمون داشتیم میخندیدیم ولی من واقعاً ترسیدم. چون کاملاً درست فهمیده بود. حتی پریشب که بهش گفتم اعصابم خورده و ناراحتم و پرسید چرا و منم گفتم نمیتونم بگم، اونم گفت privacy policy و درک میکنم و اینا؛ ولی حس میکردم که میدونه.
یه سری مامان بهم زنگ زده بود و بعدش آیوی ازم پرسید الارا چرا اینقدر استرس میگیری؟! و من یادم نیست چی گفتم.
واسه همین تقریباً مطمئنم که میدونه. ولی به روی خودش نمیاره. ممنونم. واقعاً دلم نمیخواد به روم بیاره. خودم هم نمیخوام. چون اون وقت هر وقت از مامان باباش بگه حس میکنم قراره عذاب وجدان بگیره و در نتیجه منم عذاب وجدان میگیرم و ادامهی ماجرا.
و از اون ور. سنپای لعنتی. چند شبه یادش افتادم و ور حدی عذابم میده که دلم میخواد برم دم خونهشون و بگم بچ. بیا پایین. تو روم نگاه کن و بگو چرا ولم کردی. چرا دیگه پیام نمیدادی. عوضی. ازت متنفرم. مگه من چیکار کرده بودم؟ مگه من چیکار کردم؟! مگه من چیکار کردم 🥲
توی یه ویدیوی یوتیوب دیده بودم که وقتی توی رابطهی یه نفر با والدش، نقش قربانی و ظالم داشته باشیم، اون طرف هم توی روابطش با دیگران همین نقشها رو میگیره. یکی از این دوتاست. یا طرف خودش دوباره قربانیه و دوستش ظالمه، یا برعکس! دقیاً همون ظلم.ها رو از خودش نشون میده و دوستش رو قربانی میکنه!
و منم دقت کردم دیدم چقدر روابط دوستی منم همین بوده! هر چی دوستی که تموم شده، یا طرف من رو ول کرده، یا من طرف رو ول کردم. مثل پ.ک. ، یا آ.ن. .
پ.ک. رو حس میکنم تا حدی مقصر بودم. ولی خب چیکار کنم. واقعاً خوشم نمیاومد ازش. حس میکنم این روابطم شده کارمای رفتارم باهاش.
ولی آ.ن. کاملاً حق با من بود. چرا خوشیهاش با اون دختره بود در حالی که فقط غم و غصهش رو میریخت سر من؟! چرا افسردگیش فقط برای من بود و خوشگذرونیش با اون دخترهی لعنتی؟
میدونم از روی اعتمادش بود که میتونست دردهاش رو با من به اشتراک بذاره، ولی چرا خوشیهاش نه؟ چرا؟
من چه گناهی کردم خدایا.
ع.پ. توی گروه گفت الارا بچگی متفاوتی داشته اصلاً. (سر یه قضیهای) و من این جوری بودم که (توی دلم گفتم) که خدایا بسه دیگه. نمیخوام متفاوت باشم. مامان، بابا، فک و فامیلمون، همهشون این حرفها رو میزدن. الارا تو چقدر با همسن و سالهات فرق داری. چقدر خاصی. خب این خاص بودن بخوره توی سرم؛ وقتی هیچ دوستی ندارم به چه دردم میخوره؟ وقتی هیچ کی پای حرفهام نمیشینه؟! حتی خواهر آ.ن. هم این حرف رو زده بود! توی استخر گفت آبجیم میگه تو با بقیه متفاوتی. موندم منظورش متفاوت خوب بود یا بد. هیچ وقت از آ.ن. نپرسیدم.
خسته شدم.
ای کاش بجز اینجا کسی دیگه رو داشتم که میتونستم باهاش حرف بزنم.
تراپیست؟ هاهاها. اسمش رو نیارید. همین دیروز سر اینکه به بابام یادآوری کردم که بهم گفته بودی بعد از امتحانا میبرمت تراپی، اون دعوای حسابی شد. اون همخ چرت و پرت بهم گفت.
هزار بار تا حالا بعد از مرگم رو تصور کردم. اینکه چی قراره بشه. واکنش بقیه چیه.
خدایا بسه. بسه. بسه. بسه. بسه. کمک.
ویدیومسجهایی که آیوی توی گروه گذاشته و دیدن خوشگذرونیش قلبم رو مچاله میکنه. حسادت نمیکنما، مثل سگ غبطه میخورم. لعنتی. لعنتی. لعنتی.
امروز با آیوی حرف زدیم
چقدر خوب بود
مسائل مربوط به خودمون رو خیلی خوب بیان کردیم
و کلی هم خندیدیم که کار رو راحتتر میکرد
و از چیزهای مختلف هم حرف زدیم، random sh!t و اینا
و دربارهی احساساتم توی این یه ماه بهش گفتم
و یه سوالی که ازم پرسید این بود که
Have your feelings toward me changer in the past month
و من این جوری بودم که ببین این یه ماه واقعاً رولرکوستر احساسات بوده واسهم، ولی نه، تغییری نکرده، هر چند که الان دارم سعی میکنم خیلی آروممممم موو آن کنم، چون اگه یهویی مووآن کنم مثل اینه که یه چیزی که توی یه جای عمیقه (قلب مثلاً) رو یهویی بکشی بیرون و خب سر راهش همه چیز رو نابود میکنه و پاره میکنه،
و در ادامه هم پرسید که
Is it hope that makes it slower for you to move on?
منظورش امید به این بود که این رابطه فراتر از دوستی بشه
و منم گفتم آره یه مقدار کوچولویی، البته نه زیاد
و بعد از یه مقداری مکث و مقدمهی یکی دو جملهای که یادم نیست گفتش که lose your hope.
که خب یعنی آقا ما فرندزون شدیم چه فرندزونی 😭😂😂
نه ولی جدا از شوخی. واقعاً احساس آرامش داشتم وقتی رسیدم خونه. خیلی حس خوبی داشتم و دارم.
البته با این lose your hope هم یه شوخیای رد و بدل شد چون که این جوری بود که داداش کلا امیدت به زندگی رو از دست میخوای بده 😂😭 (حوصلهی توضیح شوخیه رو ندارم ولی بامزه بود) و خلاصه این شوخی هم انگار پروسهش رو آروم کرد و از رنج جملهش کم کرد
و بعدش هم چند لحظه بعد گفتش که I'm sorry و منم یه مقداری مکث کردم و در نهایت، جملهی معروفم (بین دوتامون) رو بهش گفتم که همیشه در جواب بهش میگم توی این جور موقعیتها، که هست It's not your fault.
و بعدش بهم گفت که "وااای الارا منتظر این جملهت بودم و یه لحظه فکر کردم نمیخوای بگیش و این جوری بودم که نکنه الان جدی فکر میکنه ایتس مای فالت" و اینا و منم خندهم گرفته بود
واقعیت اینه که تقصیرش نیست اصلاً. اصلاً و ابداً. کاملاً درک میکنم. فقط خب یه خورده سختم بود بعدش. یعنی، دلیل مکثم این نبود که به نظرم تقصیر آیویه، دلیلش این بود که حقیقت برام تلخ بود. اینکه میدونم مقصر نیست و خب کاری هم نمیتونم بکنم برام تلخ بود. اینکه کاری نمیشد کرد.
و بعدش هم البته کلی چرت و پرت گفتیم و خندیدیم و واقعاً خوش گذشت. تهش هم بغل کردیم ولی بغل خیلی کوتاهی بود
خلاصه که این جوری. آیوی. اول از همه که امیدوارم هیچ وقت اینجا رو پیدا نکنی 😂😭 ولی اینا رو توی دلم دارم بهت میگم. دوست دارم. دختر فوقالعادهای هستی. You've got such a beautiful soul. و صدالبته که a beautiful face and body too. ولی مهمتر از همه شخصیت و soul. خوشحالم که دیدمت، خوشحالم که باهات آشنا شدم، خوشحالم که باهات دوست شدم، و خوشحالم که بهت دل بستم. تهش، درسته که نشد که بشه. ولی امیدوارم دوستهای خیلی خوبی برای هم بمونیم. فکر میکنم بمونیم. فکر کنم یه مدتی دیگه، بتونم مثل خودت i love you رو خیلی platonic بگم. حس خوبی دارم.
وای ریاضی 1 بدون نمودار پاس شدممممم
دقیقاً 10 گرفتم 😭😭😭😂😂😂
و اینکه شیمی رو هم 20 گرفتم D:
فقط امتحانای زبان و فیزیک مونده. خدایا فیزیک رو کمک 😭 اصلاً تمرکز ندارم واسه خوندن.
دیشب رفته بودم اتاق آیوی و moon اینا، و خوب بود... خیلی حس خوبی گرفتم و برگشتم... کل هم با "اِل" حرف زدم و کلی بغلم کرد.. کلی حس خوب. و اینکه "ننه برقی" هم از روی یه سری شواهدی بهم گفتش که "اِلارا تا حالا فکر کردی تو شاید واقعاً آتیزِم داشته باشی" و من این جوری بودم که دقیقااااا و خودم هم حدس زدهههه بودمممممم 😭😭😭😭
شومیز مشکیم گم شده :| خیلی عجیبه... مطمئنم توی دانشگاه نبوده و معلوم نیست کجا گذاشتمش 😭
دیروز با جمع اکیپمون رفتیم برج آزادی، به این مناسب که هر کی بالاترین نمرهی ریاضی رو گرفته بود باید شیرینی میداد و خب یکی از پسرامون D: بهمون چایی داد که خیلی چسبید D: احتمالاً پنجشنبه که دیگه امتحانا تموم شدن یه جایی بریم... معلوم نیست هنوز.
امشب شام ندارم D::::::: میخوام میوههایی که دارم توی یخچال رو سالاد کنم.
وای خدایا زبان رو هم 20 بگیرم عالی میشه... و فیزیک... تربیت بدنی که چیزی حدود 16 اینا بشم و تفسیر هم اصلااااا نمیدونم... باید تکلیف تفسیر رو هم بنویسم و حتماً هم تکلیف امتیازیش رو هم انجام میدم که تا حد امکان به 20 ش نزدیک شم... خلاصه که از هرچی برای جبرانی 4 واحد ریاضی 1 لعنتی استفاده میکنم D::::::
یه برنامهای برای انتخاب واحد چیدم، خیلی بینقصه ولی در صورتی که بهم ادبیات برسه با استادی که میخوام... که خیلیییی بعیده. این ترم هم نه آز داشتم نه نقشهکشی و ترم بعدی فقط نقشهکشی رو میخوام بردارم چون لود جفت اینا زیاده... و اینکه اگه خیلی مجبور شم احتمالاً مبانی برنامه نویسی هم بردارم 😭😭😭 اگه ادبیات برسه عالی میشه.
امروز ناهار آیوی رو من گرفتم براش آوردم، روش هم یه یادداشت گذاشتم که به فرانسوی نوشتم "نوش جان" D: و اینکه توی چت ازم تشکر کرد و گفتش که یه چیزی هم اتفاق افتاده که بعدا میاد برام تعریف کنه... نمیدونم چی :/ امیدوارم جالب باشه D:
وای خدای من.
داشتم بهش فکر میکردم. و کلی مکالمه رو توی ذهنم تصور میکردم.
تهش این جوری بودم که، با خودم گفتم: "هعی آیوی، تو که الان احتمالاً تو فکر من هم نیستی!"
بعدش یاد این افتادم که اگه مثلاً ساعت رند ببینی یعنی یکی داره بهت فکر میکنه، و با خودم گفتم "آیوی، امیدوارم هروقتی که ساعت رند دیدم، معنیش این باشه که تو هم داری به من فکر میکنی..."
و بعد این جوری بودم که حاجی فکر کن چقدر شبیه فیلمها میشه اگه الان ساعت رو ببینم و رند باشه، بعد معنیش این باشه که آیوی داره بهم فکر میکنه؛
و گوشیم رو برداشتم، ۲۳:۳۲.
واااااااات 😭😭😭😭😭
برگانم. برگانم. برگانممممممم 😭😭😭😭😭
معنیش هم سرچ کردم و گفت که داداش استعدادهات رو در یاب که آیندهی خوبی داشته باشی (دقیقاً منظورش به تنبلیهای الانمههه 😭😭😭😂)
و در زمینهی عشق و عاشقی هم باز هم معنی این بود که نیاز داری به تعادل توی روابطت و من این جوریام که I know 😭😭😭
(یکی از) بهترین تعریفهایی که شنیدم توی عمرم
این بود که
این پسره (ه.م.) بهم گفت شبیه فروغ فرخزادی
واوووووو DDDDD:
جریان چی بود؟ من داشتم میگفتم متنهای ادبی اینا نوشتم و اینا (بحث کلاس ادبیات بود)
و اون هم این حرف رو زد
خیلی هم platonic بود ولی خوشمان آمد D: (موهای کوتاهم هم تا حدودی شبیه موکوتاهیهاشه؟ نمیدانم.)
بعدش هم "ن" میگفت الارا مثل یه دانشمنده انگاری، حکیم و اینا (از بس اطلاعات خیلی random بلدم xDDDD)
خلاصه که حسابی کیف کردم :>
اومدم یه مقداری از چهارشنبه تعریف کنم
با جمعی از همکلاسیها رفتیم اتاق فرار
خیلی خوش گذشت
بعدش یه سریهامون جدا شدن،
و بعد ما 7 نفری که مونده بودیم رفتیم برج آزادی
چایی خوردیم، آهنگ خوندیم
و کلی خوش گذشت
من کلی فیلمبرداری کردم و در نهایت هم یه ادیت خفن زدم (پدرم در اومد ولی باحال شد)
در نهایت هم وقتی داشتم از آیوی خداحافظی میکردم، بالاخره جراتش رو پیدا کردم که روی گونهش رو ببوسم
بعد از اینکه بغل کردیم همدیگه رو
و اینکه موقعی که بغلش کردم تونستم یه دستی هم توی موهاش بکشم
همین.