287~
انتخاب واحد خوب پیش رفت
فعلا خوابگاهم تا ببینیم چی میشه
چندین اتفاق افتاده ولی حوصلۀ نوشتن ندارم 😭
انتخاب واحد خوب پیش رفت
فعلا خوابگاهم تا ببینیم چی میشه
چندین اتفاق افتاده ولی حوصلۀ نوشتن ندارم 😭
امروز امتحان دینامیک داشتیم
بدجوری ریدیم
۲۴ تا سوال ۹۰ دقیقه
تستی بود باید چرکنویس هم بعدش آپلود میکردی
ترتیب سوالها رندم بود و نمیتونستی برگردی سوال قبلی
بارم سوالها هم یکی نبود بین ۱ تا ۵ نمره بود جمعاً ۶۰ نمره
وای بدجوری ریدم
اصلاً هم از قبل نگفته بودن این جوری میخواد بشه البته شنیده بودیم یه چیزهایی
فقط امیدوارم پاس شم این درس لعنتی رو
اه قراره گند بخوره توی معدل این ترمم به خاطر این ۴ واحد لعنتی
ریدم روی تک تک سردهای این دانشگاه
وای از استرش هم داشتم میمردم
کل شب کابوس امتحان داشتم میدیدم اصلاً نتونستم بخوابم
وای خدایا بدنم و سرم درد میکنه از فشار روانی.
در یک اقدام ناگهانی برای امیلی نامه نوشتم
و پست کردم و الان هم رسیده خوابگاه دانشگاهشون
تاااا حالا برگرده خوابگاهشون هفتهی بعدی و ببینه.
و اینکه پریروز با آیوی ناهار خوردیم
و منم بهش دو تا خبر بزرگ (اینکه میخوام تتو بزنم + زن دارم) رو بهش گفتم
اول تتوم رو بهش گفتم و اون هم معلوم بود که دلش میخواد کرم بریزه و نریخت و خب ممنونم ازش (ته دلم یه مقداری از اذیت شدنش خوشحال بودم، چرا دروغ بگم 😔)
ولی چیزی که نسبت به آیوی عوض شده برام، اینه که خب دوست دارم براش جذاب باشم، ولی جالبه که اون برای من جذاب نیست (مثل مردها! این یعنی دیگه نسبت بهش attraction ندارم!) حسم بهتره نسبت به خودم.
و بعدش هم بهش گفتم که اون روز که رفتم پست داشتم برای یه دخترخانومی پست میکردم 😔😂 و آره خلاصه. البته جزئات ارائه ندادم به اون صورت ولی خب. اون هم خیلی خوشحال شد و دو بار بهم گفت که "وای چشمااات" که منظورش این بود که از ذوق برق میزنن. و اینکه ازم شیرینی هم خواست نامرد 😂😭 که گفتم باباااا هنوز افیشال نشده و اینا.
هعی
دوباره دارم درس نمیخونم. متاسفانه عهدم رو شکستم و در حال کپ زدن این ددلاین دینامیکم هستم. ولی فقط همین یک بار! میانترمش رو هم بدم دیگه کپ نخواهم زد. مشکل اینه که تمرینه از مباحث بعد میانترمه و ما هنوز میانترمش رو ندادیم 😭😭😭 به هر حال. دیروز هم پریود شدم و یه سرماخوردگی خفیف هم دارم، در نتیجه یه مقداری به خودم تخفیف دادم. ولی نباید بیشتر!
وای کلی اتفاق افتاد که باید میاومدم تعریف میکردم ولی ماتحتم گشادتر از این حرفها بود
اول از همه: شب 2 آذر / بامداد 3 آذر
شبی بود که امیلی بهم drunk text و drunk call داد وایییی. خیلی عجیب بود.
راستی امتحان دیفم هم عاااالی بود و اینقدر از اینکه حسابی خونده بودم و بلد بودم راضی بودم که توی امتحان کلی ذوق داشتم میکردم D:
ولی خب سر یه دو معادلۀ دومجهول آخرِ یه سوال، یه نمرۀ کوچولو یحتمل کم بشه. امیدوارم انفاق کنن 😭😭😭
بگذریم و برگردیم به امیلی
دیشب هم دوباره با هم کال داشتیم
این بار از روی یه عکس من سوال میپرسیدم و دو تایی جواب میدادیم
این سری بحثمون عمیقتر هم شد و یه مقداری هم به شخصیت هم پرداختیم. متوجه شدیم که attachment style مون دقیقاً برعکس همه (وای دوباره نههههه 😭) و اینکه از خانوادهش هم برام گفت. منم از AuDHD ام هم براش گفتم
یه تفاوت دیگهای هم که داریم علاقۀ اون به کوه و طبیعته. البته منم یواش یواش دارم برمیگردم بهش، ولی خب فوبیام اذیتم میکنه :<
دیگه چی... آهان از لاو لنگوئجهامون هم گفتیم، اون physical touch اصلیشه و من هم quality time. البته فیزیکال تاچ هم برای من دومیش حساب میشه و کوالیتی تام هم برای اون همین طور D:
و ایکه گفتش برای ارشد میخواد بیاد تهران. وای اگه بشه خیلی خوب میشه :> فعلاً که یه سال باید صبر کنیم 😭
نمیدونم، باید بیشتر همدیگه رو بشناسیم تا تصمیم بگیریم. یه سری از چیزهای دیگه هم مشترک بینمون هست، مثلاً جفتمون کتپرسنیم و... . ولی خب امیدوارم که تفاوتهای دیگهمون مشکل ایجاد نکنه.
وای این وسط یه داستان دیگه هم هست
ظاهراً یه پسره از هوافضا روی من کراش زده (به بهونۀ جزوه هم اومده بود پیویم، خیلی مودب و جنتلمن D:)
بنده خدا هم ظاهراً قصد داشت سهشنبه قبلی بهم پیشنهاد بده با دو تا از دوستاش (یه دختر و یه پسر دیگه) بریم بیرون که خب دانشگاه تعطیل شد =)))))
خلاصه که همین.
وای
داشتم تمرین دیف (معادلات دیفرانسیل) حل میکردم واسه میانترمش که نزدیکه
و سر یه سوال تونستم زور بزنم و یه ایدهی خفن به ذهنم بیاد! 😭😭😭😭 وای خوشحالم.
از این نظر که حس میکنم اون spark مغزم برگشته. به عنوان یک عدد gifted kid سابق.
وای قطعاً اون پسره روی آیوی کراشه
متاسفانه از استاک کردن توییتر آیوی فهمیدم 😔
و اینکه با امیلی که گفتم داریم حرف میزنیم، متاسفانه رابطهمون لانگدیستنس میشه :( نمیدونم چیکار کنم. فعلاً به حرف زدن باهاش ادامه میدم؛ به هر حال ممکنه که اصلاً به همدیگه نخوریم و وارد رابطهی عاطفی نشیم! صرفاً دوست بمونیم هم خوبه.
ولی از نظر رابطه؟! واقعاً نمیدونم. از یه طرف من شرایطم رو میدونم که پارتنر خوب سخت گیر میاد (به خاطر گرایشم.) و از طرفی هم مخالف این حرف هستم.
ببینیم چی میشه واقعاً.
وای یکی دو روز پیش هم داشتم با امیلی چت میکردم (سر کلاس بودم و آیوی هم کنارم بود) بعد آیوی دید نیشم بازه این جوری بودش که داری میخندی... you're looking at girls aren't you?! 😔 بعد من این جوری بودم که I'm talking to A GIRL. با تاکید روی A. که یهو چشماش گرد شدن و این جوری بودش که is she... THE girl؟ و بعد من این جوری بودم که شونه بالا انداختم و could be.
وای میانترمها هم دارن میآن. هفتهی بعدی پنجشنبه اولین میانترممه. وای پارهام.
وای این چند وقته سرم مثل سگ شلوغ بود
و دیروز رفتیم با شیرو و آیوی و یه دخترهی دیگه رفتیم اون کافه معروفه
و سر ناهار یه داستانی پیش اومد که انگار دوباره همه چیز رو بین من و آیوی باز کرد
هرچند! که فکر میکنم فقط منظورش این باشه که "i remember."
میرم ادامهی مطلب مینویسم
رمزش هم همون همیشگی فقط اعدادش عدد این پست باشه.
این هفته، هفتهی اول دانشگاه بود
و واقعاً پاره شدم
شاید ۴ تا کلاس توی یکشنبه-سهشنبهها ایدهی جالبی نبود 🤡
چه کنم که چارهی دیگهای ندارم مگه اینکه توی ترمیم کللللل برنامهم رو بکوبم از اول بسازم (که همچین قصدی ندارم)
ولی! نکتهی خوبش اینه که اونقدر خستهم که حتی وقت فکر کردم به غمهام رو ندارم. هاه.
یه مسئولیت هم واسه جشن ورودیهامون گردن گرفتم که امیدوارم پارهترم نکنه (🤡🤡🤡)
و باید بخونم. باید همین هفتههای اول استاتیکم رو مرور کنم چون پایهی ضعیفی دارم. ای خاک تو سر من، ای کاش ترم قبلی عین آدم خونده بودم.
به هر حال.
در مورد آیوی. احساسات مزخرفی نسبت بهش دارم. همزمان هم دلتنگشم، هم دلم نمیخواد ببینمش. نمیدونم. مووآن؟ احتمالاً؟! نمیدونم. زیاد توی ذهنم میاد. تابستون خیلی اوکی بودم ولی این اواخر... نمیدونم.
میدونی، دلتنگ آیوی نیستم. دلتنگ اون کارهای به خصوص روابط عاشقانهام.
فکر کنم چوم پریود شدم از این نظر داغونترم و بیشتر دلم زن میخواد؟! آه. خیلی وقت بود که به زن خواستن فکر نمیکردم.
در واقع، دارم سعی میکنم dqte کردن رو decenter کنم. دلم میخواد رو خودم و وقتی که تنهایی با خودم میگذرونم، کار کنم. سخته. ولی من میتونم. تنهایی هم خوشگذرونیهای خودش رو داره D:
شاید دارم خودم رو گول میزنم، شاید هم نه.
فردا دیگه رسماً کار رو شروع میکنم. دیگه هفتهی اول و آسونگیریهای هفتهی اول تموم شد. وقت درس خوندن و کار کردنه.
این چند روز مسافرت بودیم، مشهد
و خوش گذشت
و در مورد تتو با مامانم حرف زدم
در نهایت ولی خیلی اواخر سفر مزخرف بود
خیلی کلافه میشدم در کل (overstimulated)
روی مود جالبی نیستم. ولی دووم میارم
وقتی رسیدیم خونه و بعد از استراحت و...، درسها رو شروع میکنم
ریاضی ۲ هم شروع کرده بودم از چند وقت پیش و خوب داره پیش میره
و اینکه انتخاب واحد این ترم خیلی مزخرف بود
هر چند که شانسی که آوردم اینه که با اینکه علم مواد بهم نرسید ولی درخواست آموزشیم رو رسیدگی کردن و خدا رو شکر با استادی که میخواستم بهم دادن
و اینکه فیزیک ۲ هم با نمودار پاس کردم و اوکی شد. فقط مونده آز ۲ که توی انتخاب واحد برنداشتم چون فکر میکردم افتادم فیزیک ۲ رو و قصد برداشتن فیزیک ۲ و آز رو باهاش همنیاز کردن رو نداشتم
ترم ۳ ترم سختی خواهد بود؟ از نظر درسی شاید. احتمال زیاد. ریاضی ۲، دیف (معادلات دیفرانسیل)، دینامیک. این سه تا قراره درسهای سخت باشن و شاید هم مقمص (مقاومت مصالح) چون که استاتیک رو با ۱۳.۶ پاس کردم و اصلاً پایهی خوبی ندارم.
از نظر روحی روانی؟ فکر میکنم بهتر عمل کنم.
مامان واسه تتویی که میخوام برای تولد ۲۰ سالگیم بزنم، حسابی شرط و شروط گذاشته. معدل الف بودن یکی از شرطهاست.
البته چیزی هم که هست اینه که شرطهایی که گذاشته اهداف خودم هم هستن.
کلی چیز میز از مشهد خریدم. یه ماگ، یه لیوان واسه نگه داشتن قلمموهام (از ماگی که "سنپای" بهم هدیه داده بود و به این منظور استفاده میکردم، متنفرم.) یه جفت گوشوارهی عجیب غریب، آویز گوشی (شکل اردکه و دو تا خریدم که با ف.س. ست کنیم :>) و جوراب رنگینکمونییییییی که خیلیییی میخواستممممم، و یه شمع واسه اتاقم که خیلی پاییزی و خوبه. فقط خیلی دکوریه و فکر کنم نتونم روشنش کنم 😭😂
همین. فعلاً.
دیروز خیلی بدجور سرما خوردم و مریض شدم
امروز بهترم
و اینکه یه چیز دیگه هم اینه که نمرات پایانترم فیزیک ۲ هم اومد و افتادم فکر کنم =) دقیق حساب نکردم ولی خب معلومه که افتادم
و نمیدونم چه خاکی به سرم بریزم
هنوز به مامان بابا نگفتم
آه
از اونور اوضاع با استار نمیدونم چجوری قراره پیش بره
هنوز حسم قوی نیست نسبت بهش
و میترسم یه چیزی رو باهاش شروع کنم و بعدش مجبور بشم تمومش کنم
اه نمیدونم
نمیدونم اونم تا حدی ازم خوشش میاد یا نه
بعضی وقتها این جوریام که شاید؟ بعضی وقتها هم این جوریام که نه احتمالاً.
از اونور دلم نمیخواد به اصطلاح "توی آبنمک نگهش دارم"
چون از یه طرفی دلم میخواد ورودیهای ۰۴ رو هم ببینم و شاید با یکی از اونها دیت کنم
ولی بعیده واقعاً
اه نمیدونممممممم
دیروز ارائۀ پروژه داشتم
و همه چیز خیلی خوب و عالی و پرفکت پیش رفت
ولی کلی استرس داشتم از صبحش
و کل روز کلاً دو تا کیک بیشتر نخورده بودم =)
و اینکه شبش اینقدر خسته بودم و گرسنهم بود
و انگار که فشاری که روم بود یهو خودش رو نشون داد و گریهم گرفت
و اینکه آیوی هم دیروز برگشت و با moon کلی ادا اطوار در آوردم
البته نمیدونم شاید من سوء تعبیر میکنم
ولی خب
حتی وسط حرفم پریدن. اه. مسخرههای ذوقکورکن
به هر حال. واقعاً برام مهم نبود.
روی هماتاقی آیوی و Moon کراش زدم انگاری =))))))
و نمیدونم هنوز که چقدر از حسم مطمئنم
میدونم که بایه از این نظر اوکیام
ولی اینکه بخواد با هم باشیم؟ نمیدونم
هر چند حس میکنم با هم بتونیم جور باشیم.
و اینکه این وسط آیوی چی میشه نمیدونم واقعاً 🤡🤡🤡
تازه قراره بعد امتحانا به آیوی بگم بریم با هم حرف بزنیم
و بهش بگم که بیا و به دیگران (دوستای مشترک نزدیکمون که میدونن جفتمون کوئیریم) بگیم که ما یه مدتی توی یه situationship ای بودیم توی ترم یک
و راحت بشم واقعاً
حتی یه لیست کامل دلیل هم براش نوشتم (حداقل 7 دلیل با توضیح فراوانه!)
و خب این جوری. امیدوارم که بهترین پیش بیاد.
و اینکه فردا هم امتحان دارم و استرسش رو دارم و میترسم که فول نکنم
واقعاً به نمرۀ بیست این امتحان نیاز دارم
توش خوبم ولی میترسم گند بزنم
آه
بعدش هم چهارشنبه امتحان ادبیات رو دارم که اون رو میدونم اوکیه
یه دور خوندیمش با moon
و اینکه آهان دیروز وقتی ایوی و moon ما رو تنها گذاشتن من و این هماتاقیشون که روش کراشم (اسم مستعاری که براش انتخاب میکنم: استار)
خلاصه که من و استار تنها موندیم و من دیدم یه نفر روی دستش نقاشیهای doodle های رندم کشیده
گفتم منم بلدم اسکلت بکشم D: و براش کشیدم
هعی. حس میکنم شاید دوستش دارم. هنوز اونقدر عمیق نیست. but i can see us together. kinda
فکر میکنم که از شیرو خوشم نمیاد. البته حس میکنم قرار نیست با هم جور بشیم. نمیدانم.
تصمیم گرفتم ترم سه به بهترین نسخۀ خودم تبدیل بشم. برم موهام رو کوتاه کنم، به شدت درس بخونم، پیش روانپزشک برم و تشخیص AuDHDم رو بگیرم و دارو.
اهداف ترم 3:
- معدل الف + رنک شدن. (15 نفر اول.)
- مباحث پیشرفتهی سالیدورکس رو یاد گرفتن
- انجام دادن weekly bingo و کوئستها
- نوشتن برای دو تا از نشریههای دانشگاه
- اون دورهی ادبیات استاد خوشگله
- غیبت نکردن سر تمام کلاسها.
وای دو روز دیگه سه تا امتحان دارم و قراره پدر صاحابم در بیاد 😭😭😭
وای.
دیشب خواب آیوی رو دیدم. دوستم داشت. من رو درک میکرد و دوست میداشت. توی خوابم هم همون موقع بهش گفتم چقدر بیانصافی. انگار میدونستم واقعی نیست. این جوری بودم که وقتی دوستم نداری اذیتم نکن... انگار کل اتفاقات واقعیت رو توی خواب یادم بود.
و بعدش که بیدار شدم اصلاً این جوری بودم که اون آیوی بود که توی خوابم دیدم؟ حداقل آیوی واقعی نبود. آیویای بود که من دلم میخواست باشه...
الان وقت فکر کردن بهش رو ندارم. باید رو امتحانام تمرکز کنم. و به علاوه، این جوریام که شیرو بهتره. اتفاقاً جور ابراز احساساتش شاید شبیه خوابم بود. نمیخوام دیگه به آیوی، چیزی که فقط پتانسیل بود، فکر کنم. میخوام تمرکزم روی خودم باشه، و شیرو.
چهارشنبه با دو تا از دخترا و دو تا از پسرا رفتیم کریمخان
خوش گذشت
اون فروشگاه استیکر رو رفتیم
و من کم کم داره از اون دختره خوشم میاد
یه دخترهست که میدونم بای هم هست
اینجا "شیرو" صداش میکنم.
حس میکنم اونم کم کم داره از من خوشش میاد؟ امیدوارم.
و اینکه آیوی.... نمیدونم. کم کم دارم مووآن میکنم ویگه.
الان اتاق آیویاینام. آیوی داشت توی دفترش یه چیزایی مینوشت. منم یهویی به ذهنم رسید بنویسم. میخواستم بنویسم.
و اینکه پنجشنبه هم طبق معمول با مامان بابا دعوام شد. دیگه به پارت ثابتی از دیدنشون تبدیل شده. اه.
:(
درسها.... کاری براشون نکردم. باید کاری کنم. نمیشه این طوری.
خستهم.
:(((
عید هیچی درس نخوندم. فقط نقشهکشی رو تکلیفهاش رو انجام دادم و یه گزاز نوشتم. و همین طور گند زدم به ساعت خوابم.
امشب میخوام تا صبح بیدار بمونم که هم کار انجام بدم هم ساعت خوابم رو درست کنم.
گاد.
از وقتی برگشتم خونه متوجه شدم دارم مثل آدم خواب میبینم. وقتایی که دانشگاهم به ظرز عجیبی خواب نمیبینم. یا اونقدر قاراشمیشه که بلافاصله بعد از بیدار شدن همهش یادم میره.
دو شبه خواب آیوی رو دیدم.
فایدهای هم داره که تعریفشون کنم؟
با مامان بازم دعوام شد. شب تولد آیوی بود. داغون بودم. ولی به آیوی هیچی نگفتم. نباید هم گفت. بچه تولدش بود. نمیخواستم ناراحت بشه.
ویرانم ولی میرانم. :">
درگیر سالیدورکسم. خوشم میاد. اگه یه ذره اندازهها رو بهتر روی عکسهای تمرینا میزدن راحتتر هم بود. نرمافزار خوبیه. حس مهندسای واقعی بهم دست میده.
کادوی آیوی ناتمومه هنوز، ولی فرصت دارم کاملش کنم. بعد از میانترمها احتمالاً بریم بیرون و بهش کادوش رو بدم. میخواستم وسط عید ببینمش، ولی تهران نیست. امروز برمیگردن شهرشون. امروز بازم روش کار میکنم.
خستهم. دائماً احساس خستگی میکنم.
از اول ترم هیچ کاری نکردم و هیچ درسی نخوندم. چندین کلاس رو نرفتم و الان هیچی به هیچی واقعاً.
امیدوارم همت کنم و برم کتابخونه و درس بخونم.
بالاخره سر پریود نشدنم رفتیم دکتر و آزمایش نوشت برام و آمپول که بشم. چند روز پیش آمپوله رو زدم. هنوز پریود نشدم.
مامان بابا فکر میکنن افسردگی دارم. تبریک! بالاخره متوجه شدین D:::::::::::: و فکر میکنن با تهدید و guil-trip کردن من همه چیز رو میتونن درست کنن!
حتی حوصله ندارم روی کادوی تولد آیوی کار کنم.
رنکها هم اومد. بیحسم نسبت بهش. نسبت به همه چیز احساس بیحسی و numb بودن دارم.
امروز آلبوم جدید تامینو میآد. این رو واسهش خوشحالم.
امروز سالگرد فوت فرامرز اصلانی نازنینم هم هست. روحت شاد، یادت گرامی.
همهش سردرد و احساس خوابآلودگی، گلودرد، چشمدرد، خستگی، خستگی، خستگی ناشی از خوابیدن زیاد، دلم میخواد فقط توی تختخوابم تا ابد دراز بکشم، توی فکر و خیالم رها. وای خدایا چقدر درد حس میکنم. نمیخوام. نمیخوام. نمیخوام.
+ سریال کلایدوسکوپ رو تموم کردم. جالب و عالی بود. به این ترتیب دیدم که اول سفید، بعد از بنفش به ترتیب رنگهای رنگینکمون تا صورتی.
+ این the perks of being a wallflower رو هم دیدم و عاشقش شدم. new comfort movie.
آقا دیروز خیلی حالم بهتر شده بور به خصوص که با آیوی حرف زده بودم شب قبلش
و خلاصه که با م.ج. و هماتاقیش "ر" رفتیم انقلاب
خیلی خوب بود
و کتابی که میخواستم رو گرفتم
از طرفی هم بعدش که برگشتم رفتم اتاق آیوی moon اینا (واسه درس نقشهکشی مشکل داشتم و خواستم از moon سوال بپرسم چون گذرونده این درسو) و منم همون جا خلاصه نشستم که تمرینه رو کامل کنم
این وسط هم آیوی خیلی سگ بود به قول خودش 😂😭 و از طرفی هم دلش خیلی کیک میخواست
من یادم بود هماتاقیم کیک آورده بود در نتیجه بهش گفتم میخوای برم برات بیارم؟ من سهمم رو نخوردم و اینا
و اونم گفت نه بابا فکر نکنم و اینا
و بعد به مامانش زنگ زد و بعدش هم باباش
و منم گفتم ولش کن بذار برم براش بیارم؛ رفتم سریع از اتاقم سهمم رو برداشتم و گذاشتم توی بشقاب و براش آوردم
و یادمه رو بروی کمدش نشسته بود و پشت به اتاق، حسابی پوکیده بود
بعد من زدم روی شونهش که برگرده و کیک رو ببینه که براش آوردم
کیک خیس شکلاتی هم بود
بعد اصلاً آیوی کیک رو که دید انگار چشماش برق زد و این جوری بود که وااااای عالیه و اینا و منم کلی ذوق که آیوی خوشحال شد :>>>>
خلاصه اینقدر ذوق کرده بود که گوشیش دکمهش خورد و تماسش قطع شد (داشت با ذوق میگفت الارا برام کیک آورددد 😂😭) و بعدش هم بغلم کرد
خلاصه که دوباره زنگ زد که تماسش با باباش رو ادامه بده و در همین حین هم کیک رو خورد و من و یکی از هماتاقیهاش هم یکم خوردیم
و بعد که تماسش تموم شد این جوری بود که مطمئنی نمیخوری؟ منم گفتم نه بخور من بازم سهم دارم (واقعاً هم داشتم) و خلاصه که کیکه رو خورد
و خیلی خوشحال بود (یه جملهی زیبایی گفت که ولش 😭😂)
و خلاصه که همین
بعدش که من همچنان نشسته بودم به ذهنم رسید که برم جعبهی نخهام رو بیارم که رنگ انتخاب کنه واسه اینکه دلم میخواست براش دستبند ببافم (چند شب پیش بهش گفته بودم)
ازش پرسیدم میخوای برات جعبهی نخهام رو بیارم اگه حوصلهش رو داری که رنگ انتخاب کنی؟ اونم پرسید که چقدر طول میکشه و منم گفتم ماکسیمم ۱۰ ثانیه؟! و اونم یه نگاه به ساعتش کرد و گفت ۳، ۲، ۱! 😂
خلاصه که رفتم نخها رو آوردم و خلاصه که از یه رنگ آبی نفتی و یه رنگ زرد خوشش اومد که قرار شد با نسبت ۶۷ / ۳۳ (بله همین قدر دقیق 😔😂) براش ببافم که سرمهایش بیشتر باشه
و اینکه آهان یه چیز دیگه هم گفت.
من چند وقتی بود که میخواستم با طرح یه سری گوشوارهای که داره براش یه دستبند هم ببافم، چند شب پیش یهویی وسط اتاق تمیز کردنش دستبند ست همون گوشوارهها رو پیدا کرد بین وسایلش و منم برگام ریخته بود، براش تعریف کردم جریان رو و اون موقع بهش گفتم من دلم میخواد یه دستبند برات ببافم ولی در کل و چه رنگی دوست داری؟ و اونم این جوری بود که خب من نمیدونم تو چه رنگهایی داری + it's gonna take time
خلاصه که دیشب که رنگها رو آورده اون قضیه رو منشن کرد و گفتش که ببین من واقعاً نمیدونستم دستبندش رو دارم، یعنی ببین چقدر شانست گند بوده و اگه اون شب اون دستبنده معلوم نمیشد و تو بافته بودی من اصلاً هیچ وقت نمیفهمیدم که دستبندش رو داشتم، خلاصه که همین.
آها بعد یه سوالی هم که آخر سر پرسید (چون با هوس کیک کردنش شوخی کرد که مثل زنهای باردار و اینا) و این بود که فکر میکنی من چقدر پتانسیل مادر شدن دارم؟ از ۰ تا ۱۰۰؟ likeمادری کردن و اینا
و ببین من جوابم ۷۸ بود چون حس میکن ماگه مسئولیت یه چبه گردنش باشه واقعاً گردن میگیره
که تعجب کرد و اینا (دلیل نیاوردم) و گفت نه من خیلی کمتر میبینم خودم رو
و بعد من این جوری بودم که نه ببین دو حالته، یا ۲۷، یا ۷۸. بعد اون پرسید چجوری یعنی چی؟
من توضیح ندادم ولی اون ۲۷ برای این بود که تصمیم به مادر شون بگیره واقعاً.
خلاصه که گفتم بهش که به نظرم دو حالته، یا ۲۷ هستی یا ۷۸
و خلاصه که گفت ۲۷ نزدیکتره واقعاً.
بعد من پرسیدم خب من چی به نظرت؟ و اونم گفت ۶۴
منم گفتم من خودم هم جواب رو نمیدونم واقعاً 😂
و بعدش گفتش که خودش ۳۲
بعد یهویی من اشاره کردم که عه نصفش شد و اونم گفتش که قشد نداشت یه عدد نصف بگه و اینا.
خلاصه که همین. بعدش که خواستم برم اومد بغلم کنه و من گفتم خیلی ممنونم بابت دیشب و اونم با ذوق گفت خیلی ممنون واسه امشب!!
و خلاصه خواستیم هم رو بغل کنیم که من دستم خورد و جای قاشق چنگالش افتاد 😭😂 وای خدایا خیلی ضایع بودددد
خلاصه که برش داشتم و گفتم sorry و اینا اونم گفت it's ok و اینا
و بعدش یه ذره چیز میزها رو جابهجا کردیم و بعدش همدیگه رو بغل کردیم
بغل کوتاهتری بود نسبت به پریشب ولی خب.
امروز هم خلاصه با چند تا از دخترا رفتیم بیرون که بعداً میام تعریف میکنم. خدایا خیلی حالم بهتره. خوشحالم :>
فردا فیزیکه و آخریش
خدایا فیزیک 1 رو نرینم
لطفاً لطفاً لطفاً 😭😭😭
وای ریاضی 1 بدون نمودار پاس شدممممم
دقیقاً 10 گرفتم 😭😭😭😂😂😂
و اینکه شیمی رو هم 20 گرفتم D:
فقط امتحانای زبان و فیزیک مونده. خدایا فیزیک رو کمک 😭 اصلاً تمرکز ندارم واسه خوندن.
دیشب رفته بودم اتاق آیوی و moon اینا، و خوب بود... خیلی حس خوبی گرفتم و برگشتم... کل هم با "اِل" حرف زدم و کلی بغلم کرد.. کلی حس خوب. و اینکه "ننه برقی" هم از روی یه سری شواهدی بهم گفتش که "اِلارا تا حالا فکر کردی تو شاید واقعاً آتیزِم داشته باشی" و من این جوری بودم که دقیقااااا و خودم هم حدس زدهههه بودمممممم 😭😭😭😭
شومیز مشکیم گم شده :| خیلی عجیبه... مطمئنم توی دانشگاه نبوده و معلوم نیست کجا گذاشتمش 😭
دیروز با جمع اکیپمون رفتیم برج آزادی، به این مناسب که هر کی بالاترین نمرهی ریاضی رو گرفته بود باید شیرینی میداد و خب یکی از پسرامون D: بهمون چایی داد که خیلی چسبید D: احتمالاً پنجشنبه که دیگه امتحانا تموم شدن یه جایی بریم... معلوم نیست هنوز.
امشب شام ندارم D::::::: میخوام میوههایی که دارم توی یخچال رو سالاد کنم.
وای خدایا زبان رو هم 20 بگیرم عالی میشه... و فیزیک... تربیت بدنی که چیزی حدود 16 اینا بشم و تفسیر هم اصلااااا نمیدونم... باید تکلیف تفسیر رو هم بنویسم و حتماً هم تکلیف امتیازیش رو هم انجام میدم که تا حد امکان به 20 ش نزدیک شم... خلاصه که از هرچی برای جبرانی 4 واحد ریاضی 1 لعنتی استفاده میکنم D::::::
یه برنامهای برای انتخاب واحد چیدم، خیلی بینقصه ولی در صورتی که بهم ادبیات برسه با استادی که میخوام... که خیلیییی بعیده. این ترم هم نه آز داشتم نه نقشهکشی و ترم بعدی فقط نقشهکشی رو میخوام بردارم چون لود جفت اینا زیاده... و اینکه اگه خیلی مجبور شم احتمالاً مبانی برنامه نویسی هم بردارم 😭😭😭 اگه ادبیات برسه عالی میشه.
امروز ناهار آیوی رو من گرفتم براش آوردم، روش هم یه یادداشت گذاشتم که به فرانسوی نوشتم "نوش جان" D: و اینکه توی چت ازم تشکر کرد و گفتش که یه چیزی هم اتفاق افتاده که بعدا میاد برام تعریف کنه... نمیدونم چی :/ امیدوارم جالب باشه D:
فردا:
صبح تا ناهار: ریاضی (جمعبندی + رفع اشکال)
ناهار تا 17: شیمی (فصل 4 باید تموم بشه)
17 تا شب: ریاضی (خوندن تمامی مباحث مربوط به انتگرال + حل تمرینهای آدامز + اگه وقت شد: تمرینهای 707)
عالیه. D::::::::::
الارا بشین درس بخون. تو رو خدا 😭😭😭😭
+ یکم دیشب با آیوی حرف زدیم. خیلی حس خوبی گرفتم. دلم براش تنگ شده. حس میکنم خیلی میفهمه و خیلی منطقی با موضوع ما داره رفتار میکنه. البته یه ذره از دستش ناراحت هستما... ولی خب. برای اون هم سخت بوده این چند وقت. هر چند نه به اون اندازهای که برای من سخت بوده. البته نمیدونم. من که خبر ازش نداشتم. ولی میدونسته که من حس میکردم داره ایگنورم میکنه. خدایا هرچی صلاحه لطفاً..
++ احتمالاً چهارشنبه شب برگردم خوابگاه. اونجا میشه بهتر درس خوند + پنجشنبهش برامون کلاس رفع اشکال گذاشتن.
+++ بابا گفت میتونه بعد از امتحاناتم من رو پیش تراپیست ببره. وای خدایا. امیدوارم یه فایدهای داشته باشه و خلاص بشم.
کارها:
• تمرینهای فصل 10 فیزیک
• تمرینهای فصل 11 فیزیک
• ریاضی
• تکلیف زبانم
تصمیم گرفتم ریاضی رو حذف نکنم
ایشالا که میخونم و پاس میشم
پایانترمش رو 7 از 12 بگیرم حله ایشالا
تنها درسی که الان افتضاحم همونه بین میانترمها
و پایانترم ها قراره سخت تر هم باشن چون مثلا فیزیک این جوریه که میانترم عملاً از درسهای دبیرستان بود ولی پایانترمش چیزهای جدیده مثل چرخش و اینا
شیمی هم اگررررر همت کنم خوبه
کلاً باید همت کنم 😭😭😭
خیلی بیانگیزه و بیتمرکزم در حالی که میدونم قراره پارههههه بشمممم
و باید از این فرصتها استفاده کنم و بخونم ولی هی نمیشه.
خب دوستان یک آپدیتی بدم تا حوصلهی نوشتن رو دارم
اینکهههه خب دیروز میانترم فیزیک ۱ بود
به نظرم خوب نوشتم
بعدش که از سالن اومدیم بیرون و توی محوطهی دانشگاه بودیم
من توی جمع بودم ولی جمع پسرا که دقیقاً کنارمون بود رو ندیدم
ولی شنیدم چند تا پسر دارن میگن "...آره این رنک ۱ دخترا و اون رنک ۱ پسرا"
بعد از چند لحظه هم یکیشون گفت "چه نادیده هم میگیره"
خلاصه که چند لحظه بعد جمع دخترا هم با پسرا قاطی شد یهو دیدم عه این پسرایی که کنارمون بودن پسرای مکانیک خودمونن D:
بعدش یکیشون (ه.م) بهم گفت به نظرم تو رنک ۱ فیزیک میشی
بعد گفتم من؟ 😂
بعد گفتن آره و اینا منم این جوری بودم که عه دارین دربارهی من حرف میزنین؟ 😂
بعد همون ه.م. گفت من به تو امید دارم
بعد من این جوری بودم که امید نداشته باش 😂
جالبه آخه سر کلاسها هم من اونقدر نشون ندادم که بلدم و اینا و دخترایی هستن که به نظرم خیلی از من بهترن
ولی انگیزه شد که تلاش کنم و حداقل بین دخترا رنک ۱ بشم
یکی این
یکی هم اینکه بعلهههه یکی دو هفته پیش یکشنبه بالاخره با آیوی حرف زدیم و مکالمهمون رو کامل کردیم
و قراز شد فقط دوست بمونیم (حداقل فعلاً) و اینکه منم بهش گفتم هر وقت و اگه خواستی بهم بگو و من اوکی هستم که به مرحلهی بعدی از ارتباطمون بریم
خلاصه که
سه شنبه شب ولی اتاقشون که بودم کنارم بود و سرش رو روی شونههام گذاشته بود
البته moon (اسم مستعار برای یکی دیگه از دخترا که دوست من و آیوی عه) هم روی پاهامون دراز کشیده بود 😂
ولی خب آیوی سمت چپ من نشسته بود
و در حالی که سرش روی شونهم بود دستم رو نوازش کرد
کلاً اون سه شنبه شب همهمون فاز غم گرفته بودیم 😭😂 و moon هم آهنگ گذاشته بود
و دو بار هم این اتفاق افتاد
بار اول کف دستهامون نزدیک هم بود و اون یه لحظه انگشت شستش رو به دستم زد و منم با انگشت اشاره جوابش رو دادم و این پروسه ادامه داشت
و خب جالب بود و حس خوبی داشت چون اون شبی که حرف زدیم قرار شد که دست هم رو نگیریم چون اوکی نبود با این قضیه
و بار دومش هم که دستم رو جا به جا کرده بودم و رد یقهی لباس moon روی ساعدم مونده بود
و با دستش ساعدم رو نوازش میکرد
خلاصه که خیلی دوستش دارم :>
در نهایت هم که من و اون هم دیگه رو خیلی طولانی بغل کردیم
و فکر کنم اولش یک لحظه یه بوسهی کوچیک روی گونهم گذاشت
ولی مطمئن نیستم
چهارشنبه شب هم که موقعی که براش یه ایمیل زده بودم و جلوی خودم ایمیلم رو باز کرد، به جای اینکه جواب بده، همون جا ازم تشکر کرد و یه بوسه گذاشت روی دستش و دستش رو زد به گونهم
خلاصه که این جوری. D:✨️
آقا رتبهها اومد (دیر دارم اینجا میگم 😭😂)
عدد دقیقش رو نمیگم ولی بدونین خیلی راضیام :>>>
نتیجهی کنکور تیرم بدتر بود از اردیبهشت
فیزیکش رو فکر میکردم بهتر زدم ولی 20 درصد کمتر از چیزی شد که انتظار داشتم.... گادددد
تازه کنکور زبانم هم با اینکه تیر سختتر بود به نظرم و با اینکه درصد تیرم بیشتر شد ولی تراز اردیبهشتم بیشتره
درصدای کنکور ریاضیم بدتر بودن
و ترازش هم 700 تا تقریباً کمتر بود
حالا تراز امتحان نهایی بیاد ببینیم چی میشه
اصلاً نمیدونم چه رشتهای قراره بخونم :/
The irony is that:
نمرهی فیزیکت، شیمیت و حسابانت ۲۰ باشه
ولی هویت اجتماعی رو ۱۷.۲۵ گرفته باشی :)
(بدترین نمرهم با اختلافه. بدترین نمرهی بعدیم، سلامت و بهداشت، ۱۸ عه. )
#آزادی 🗿🔥🔥🔥
بالاخره تموم شددددد
بالاخره این کنکور لعنتی تموم شد
آرهههههههههه
ولی عجیبه که کسایی که ازم ۳-۴ سال کوچیکترن، و حتی همسن و سالهام، نمیدونن مثلاً "راهنمایی" یعنی چی
یه جا دیده بودم طرف کلاس هشتمی بود ولی سطح تحصیلاتش رو توی پروفایل بلاگفاش نوشته بود "دانشآموز پیشدانشگاهی" 😔
ولی من راحتترم که بگم "وقتی راهنمایی بودم..." تا اینکه بگم "وقتی متوسطهی اول بودم..." :-|
البته این سیستم رو دیگه پیشدانشگاهی و ایناش عجیبه. اون رو استفاده نمیکنم. ولی اینکه راهنمایی و دبیرستان و اینا... اینا خوبن و راحتتر میکنن کار آدم رو.
+ کسی داره این پست رو مینویسه که پست قبلی چقدررر دربارهی هدر دادن وقتش غر زده. بعد بلافاصله میاد اینا رو مینویسه. ای امان از خودم.
این چند روز رو (از آخرین امتحان) کاملاً هدر دادم. هیچ کاری نکردم.
الان یادم افتاده دوشنبه آزمون دارم. منی که "مثلاً" کل ریاضیها رو توی این چند روزی که گذشت خوندم و تست زدم.
میترسم گندش در بیاد.
واقعاً نمیدونم چرا نمیتونم خودم رو مجبور کنم درس بخونم.
اه اه اه اه اه
داغونم. با اینکه میدونم افتضاحه، ولی باز هم به این کار ادامه میدونم. انگار داره عادی میشه.
نباید هدر میدادم این وقتها رو.
هر روزی که میگذشت به این فکر میکردم. آیا باعث میشد واقعاً شروع کنم؟ نه.
حتی میترسم که فکری که دربارهی فردا دارم هم درست باشه. یعنی فردا رو هم به چرت و پرت بگذرونم و درس نخونم.
وای خدا.. خدایا تو که این همه بهم هوش و استعداد دادی، چرا تنبلی رو توی وجودم گذاشتی؟! (یعنی این حرفی که الان زدم، ناشکریه؟ خدایا ببخش :< )
مامان اگه بفهمه این چند روز رو نخوندم جرم میده.
خدایا. کمک. کمکم کن. لطفاً. لطفاً. خواهش میکنم.