220~

خب چند روز پیش رفتیم مهرادمال چون که پادکست رخ که بهش گوش می‌دم یه دورهمی گذاشته بود

حوصله‌ی تعریف کردن ندارم که دقیق چی شد 😭😭😭😂 ولی خوش گذشت. البته آخراش که برگشتیم خونه و با فک و فامیل یه اتفاقی افتاد که حالم خراب شد :/ هعی

+راستی بالاخره رفتیم خونه‌ی یکی از عموهام و اون دخترعمویی که داره مهاجرت می‌کنه رو دیدیم D: بهم دو تا کتاب هدیه داد، یکی‌ش از استیون کینگ و زبان اصلی، به نام "Carrie" و دیگری هم یه کتاب غیرداستانی به نام "وقتی زنان بخواهند".

مهرامال هم رفتیم کتابی که امیر سودبخش (خالق و سازنده پادکست رخ) نوشته بود رو گرفتم تا ازش امضا بگیرم، اسم کتاب "پیشگامان عصر نو" عه و درباره‌ی چند شخصیت زن هست که اگه اشتباه نکنم تیمشون هم درباره‌ی چند نفرشون اپیزود پادکست ساختن. فعلاً خوندمش و فعلاً داستان زندگی هلن کلر باقی مونده. بعضی‌جاها بافت متن تغییر می@کنه و محاوره‌ای می‌شه که یکم رو مخه ولی در کل کتاب خوب ومتوسط رو به پایینیه. هرچند برای اطلاعات عمومی خوبه.

219~ Yesterday

خب خب امروز رفتیم مهرادمال

و حسابی گشتیم

من یه شومیز سفید بالاخره خریدممم که نیاز داشتم

و یه لاک مات مشکی و دو تا حلقه، یکی مشکی برای انگشت وسط دست راستم و یکی استیل برای شستم

بعد که من رفتم طبقه‌ی ۵ش که سرای فرهنگ و هنره

اول که یه جاش رو دیدم توی فروشگاه نشر چشمه‌ش که چیزهای هری پاتری بود

حتی یه نیمبوس ۲۰۰۰ لعنتی هم اون وسط بوددد D::::

(البته که فیک بود عزیزانم، روش مارک "فانتزیو بود"، نیمبوس فیک نخرید فقط از نمایندگی‌های کوچه دایاگن بخرین 😔😔😔) و چند تا چیز گریفیندوری، و هیچی از اسلدرین نبود 😭😭😭😂 و حتی ریونکلا و هافلپاف هم هیچی نداشتن 😭😭😭

بعدش هم که رفتم توی قسمت اصلی فروشگاهشون

و همین جوری داشتم می‌گشتم که یهو یه آقایی که به نظر ۲۴-۲۵ ساله بود اومد گفت دنبال کتاب خاصی هستین؟

منم اون لحظه دنبال کتاب خاصی نبودم ولی یهو به ذهنم رسید "خطر در خانه‌ی آخر" از آگاتا کریستی و همین جوری گفتم

اون هم من رو برد سمت یه قفسه که یه تیکه‌ش کتاب‌های کریستی بود و خب متاسفانه اون کتاب رو نداشتن

خلاصه که یارو شروع کرد به توضیح دادن درباره‌ی ژانر جنایی و کلی اطلاعاتم رو بالا برد و من رو هم با جنایی‌های آمریکایی هم آشنا کرد

و البته مقداری هم آگاتا کریستی رو کوبید 😭😂

و من توی فکرم این موضوع بود که چقدر من به اینا غبطه می‌خورم

این فروشنده‌هایی که توی کتابفروشی‌ان و وقتی باهاشون صحبت می‌کنی انقدر اطلاعاتشون زیاده

و من همه‌ش حس می‌کردم "وای خدا، چقدر من اطلاعاتم کمههههه" 😭😭😭😭 چقدر این آدما فرهیخته‌ن! (یا حداقلش به طرز خوب و جالبی اینطور به نظر می‌آن) و اینکه چقدر من مطالعه‌م کمههههه

و البته این موضوع رو هم که به مامانم گفتم گفتش که نه اتفاقاً، تو خیلی نسبت به همسن و سال‌هات فرهیخته‌تری (آخه ولی من دیدم آدمای همسن خودم که اطلاعاتشون از من بهترههههه)

خلاصه که این جوری

از نظر ظاهری هم فرد جذابی بود؛ موبور و پوست گندمی و چشم‌های عسلی داشت و پیراهن زرشکی‌رنگی تنش بود D: البته من این مدلی‌ام که معمولاً این شخصیته که اول جذبم می‌کنه و صدالبته که قیافه و ظاهر هم مهمه. (یک جورایی اگه "شخصیت" و "چهره" رو دو تا فیلتر در نظر بگیریم، برای من فیلتر "شخصیت" جلوتر از "چهره" قرار داره؛ یعنی اگه طرف جذاب‌ترین آدم دنیا هم باشه ولی نتونه از تست فیلتر شخصیت رد بشه، حتی به فیلتر قیافه هم نمی‌رسه که بخواد بررسی بشه.)

خلاصه که من داشتم چند تا از کتاب‌های پیشنهادی‌ش رو بررسی می‌کردم که یه خانوم دیگه هم به جمع ما اضافه شد

خانومه خیلی باحال بود و اونم ژانر جنایی دوست داشت و یه خوروه هم با هم درباره‌ی اون یارو مجری پادکست جنایی حرف زدیم که زنش رو کشته و اینکه چجوری این خبر باعث شده از ژانر جنایی یه مقدار عقب بکشیم 😭😂 از اونور هم من بهش درباره‌ی همین کتاب خطر در خانه‌ی آخر آگاتا کریستی گفتم و گفتم که خیلی محشر بودددد

اون آقاعه هم هم برای من هم برای اون خانومه هم توضیحاتی رو ارائه داد و کاشف هم به عمل اومد که خانومه ۷ سال دانمارک زندگی کرده والان هم داره ارشدش رو می‌خونه توی یه رشته‌ی مربوط یه زیسب‌شناسی که اصلاً نفهمیدم چی بود 😭😂 ولی خفن به نظر می‌اومد

و در مورد دانمارک و ایتالیا هم توضیح داد (اول ایتالیا بوده)

خلاصه که این جوری.

در نهایت هم وقتی می‌خواستم دیگه برم یه آقایی تقریباً هم‌سن و سال بابام ولی با ظاهر پیرتر و موهای سفیدتر و ریش بلندتر داشت برای خانوم صندوقدار حافظ می‌خوند که خیلی زیبا بود اون آقاعه عم که گفتم کنارشون بود

خلاصه که می‌خواستم دو کتاب بگیرم، یکی‌ش "خیابان گاندی، ساعت ۵" (دقیق اسمش یادم نیست یه همچین چیزی بود) که درباره‌ی یه پرونده‌یی واقعی ایرانی دهه هفتادی، "سمیه و شاهرخ" بود که تحلیلش می‌کرد

و یه دونه دیگه‌ش هم "قتل الفبایی" آگاتا کریستی بود

ولی دیدم که با پول توجیبی تداخل پیدا می‌کنه و این جوری باید تا مهر بر کنم که مجموعه‌ی لاکوود و شرکا رو بخرم

در نتیجه نخریدمشون که مامانم هم کلی بعداً سرزنشم کرد و گفت اصلاً اشکالی نداشت و اصلاً کتاب‌هات رو بگو من خودم بگیرم و تا جایی که بتونم برات کتاب می‌خرم و اینا :> که منم گفتم خب آخه پس مفهوم پول توجیبی و اینا چیزی که بازم مخالفت کرد و گفت که نه من برات هر چقدر بخوای و بتونم کتاب می‌خرم خودت رو از کتاب گرفتن منع نکن.

خلاصه که این گونه D:

همیشه توی این فروشگاهه (همیشه = دو دفعه‌ی اخیر که رفتم) به فروشنده‌های فرهیخته برمی‌خورم که حسابی اطلاعات دارن 😭😭😭 و همیشه غبطه می‌خورم که منم باید مطالعه‌م رو بیشتر کنمممم و من خیلی اطلاعاتم کمهههههه خدایاااا

این بود امروز (که البته توی این ساعت، شده دیروز D::::: )

بعدانوشت: یادم رفت بگمممممم بخش مهمش این بود که رفتیم پیتزا خوردیمممممم

218~

خب خب دیروز رفتیم خونه‌ی این همکار مامانم که از پسر و دخترش توی این پست (کلیک) حرف زده بودم

حوصله‌ی تعریف کردن ندارم :|

فقط اینکه دفترهامون رو با هم مبادله کردیم الان دفتر ز دست منه که براش یه صفحه رو انجام بدم

دفتر منم دست اونه

خلاصه که این جوری

ح هم نبود

خانوم ر و ز هم همه‌ش توی آشپزخونه بودن

مثلاً قرار بود توی همون خونه من و ز کارمون رو تموم کنیم ولی خب نشد چون ز همه‌ش توی آشپزخونه بود :|

البته تهش یه مقداری کار انجام دادیم

خلاصه که اینجوری

217~ کیونکور 2

نتیجه‌ی کنکور تیرم بدتر بود از اردیبهشت

فیزیکش رو فکر می‌کردم بهتر زدم ولی 20 درصد کمتر از چیزی شد که انتظار داشتم.... گادددد

تازه کنکور زبانم هم با اینکه تیر سخت‌تر بود به نظرم و با اینکه درصد تیرم بیشتر شد ولی تراز اردیبهشتم بیشتره

درصدای کنکور ریاضی‌م بدتر بودن

و ترازش هم 700 تا تقریباً کمتر بود

حالا تراز امتحان نهایی بیاد ببینیم چی می‌شه

اصلاً نمی‌دونم چه رشته‌ای قراره بخونم :/

216~ The Owl House

خب خب بالاخره یکی دو روز پیش انیمیشن The Owl House روتموم کردم

جالبه فصل سوم فقط ۳ قسمتِ طولانی‌تر بود 😭

و ای کاش زودتر عضو فندومش شده بودممم

خیلی باحال بود

خوشمان آمد

از representation ش هم خیلی خوشم اومددد (اگه هموفوبیک هستید نبینید :| )

و معرفی می‌کنم کراش جدیدم رین ویسپرززززز [کلیک]

ضمایر ایشون They / Them هست D:

215~

حدس بزنین کی فکر کرده که دیشب باباش جدی گفته که "فردا ساعت ۷ صبح بیدار شو واسه کلاس رانندگی" و امروز تازه فهمیده باباش شوخی کرده؟! :||||

214~ دیروز

خب خب

دیشب با چند تا همکارهای مامانم که باهاشون رفیقه و با بچه‌های یکی‌شون و من رفتیم بیرون

طبق معمول رفتیم تنها جای آبرومند شهر کوچیکمون که یه کافه کتابه D::::

و اون خانونه، خانوم ر، بچه‌هاش که ۲ نفرن رو آورده بود، ز و ح

البته یه خانوم دیگه هم بود خانوم ب، که اون دخترش، ت، نیومد

ز دختره ح پسر

خلاصه که ما بچه‌ها یه میز جدا گرفتیم ولی نزدیک به مامانا

من و ز امسال همکلاسی بودیم

البته جمع چهارنفرمون که ت هم باشه کلی بچگی خاطره داریم

و من وقتی کلاس هفتم اینا بودم از سر کاملاً جوگیری و چون همه از "رل‌هاشون" حرف می‌زدن روی ح کراش بودم خیلی جوگیرانه (دیگه بچه‌های ۱۳-۱۴ ساله رو می‌شناسید)

به هر حال

ح دانشگاه می‌ره، پارسال کنکور داده

و دیروز که هر سه تامون حرف می‌زدیم، به قول کتاب فارسی درس کباب غاز، تریبون دستش بود و شده بود متکلم وحده

همه‌ش از دانشگاه حرف می‌زد، تازه خوبه دانشگاه آزاد هم می‌ره

خیلی تک بعدی بود انگار، با اینکه فکر نکنم باشه

ولی خب یه جوری از دانشگاه حرف می‌زد انگار من و ز هیییییچیییی از دانشگاه نمی‌دونیم

همه‌ش می‌گفت آدمای اونجا ۹۹٪خیلی داغونن و اصلاً امید پیدا کردن دوست تا ترم ۳ ۴ رو نداشته باش (بعداًنوشت: دانشگاه دولتی تاپ کشور هم این جوریه؟! دوست پیدا کردن رو تا حدودی می‌دونم ترم اول نمی‌شه اعتماد کرد ولی از نظر داغون بودن آدما؟)

بعد هم یه جوری مختلط بورن اونجا رو توضیح می‌داد انگار خبر نداشته که من ۲ سال تمام توی یه دبیرستان مختلط ایرانی بودم با سمی‌ترین افراد ممکن که قطعاً هیچ کدومشون توی یه دانشگاه درست و حسابی پیدا نمیشن

بعد جالبه صحبت‌هاش رو به مثلاً دانشگاه شریف هم تعمیم می‌داد :|

تازه طرفدار مارول هم هست، و یه بحث دهن سرویس کن در مورد civil war داشتیم

اون تیم کاپتان آمریکا بود منم که تیم آیرن من

لعنتی کم نمیاوردددد

منم کم نیاوردممم

تهش دیگه آتش بس کردیم با اومدن سیب‌زمینی 😂😭

خوراکی هم اولش من یه آیست موکا،‌ ز یه چای، و ح هم یه آیست آمریکانو سفارش داد

بعدش هم یه رول شکلات چیپسی سفارش دادیم

و بعداً هم یه سیب زمینی تنوری‌طور که یه جور سس مثل آب چلومرغی که مامانم درست می‌کنه و یه چیز کالباس‌مانند روش بود

و خیلییی محشر بودددد

بازی رومیزی هم کردیم، یه دست کودتا که من بردم، دو دست اونو که ح برد، یه نصفه دست که من در شرف برد بودم،

بعدش دیگه داشتن مغازه رو می‌بستن و مجبور شدیم بریم

خلاصه که همه رفتیم خونه‌ی ز و ح اینا که توی حیاطشون بشینیم (مامانشون دعوت کرد)

بعد از اون هم تا ۱ شب کلی حرف زدیم

تهش هم خانوم ب ما رو رسوند خونه‌مون

بعد جالبه وسط حیاط که من فرامرز اصلانی گذاشته بودم خانوم ب درخواست اهنگ از ابی داد

منم گذاشتم

و بلد بودددد قشنگ می.خوندددد

بعد هم که خواست ما رو برسونه کلی با آهنگ‌های ابی دور دور کردیم

یه آهنگ "شما" از ابی و یه دونه "گریز"

تیکه‌ی موردعلاقه‌م همون تیکه‌ی دور دور من و مامانم و خانوم ب بود DDDD:

.

(این پست رو نشستم یه دور ویرایش کردم اینقدر غلط تایپی داشت 😂😭 یه تیکه هم اضافه کردم :-/)

213~

امروز با فیت‌فیت قراره برم بیروننننن

وای خودش هم دعوتم کردددد

یسسسسسس

D:

براتون می‌نویسم D:

.

بعدا نوشت: واقعاً خوش گذشت DDDDD: خیلی خوب بودددد، واقعاً آدمیه که می‌تونم جلوش خودم باشم D:

212~

دوست عزیزی که توی کامنت‌های خصوصی اینقدر داری پیام می‌دی، لطفاً بس کن.

اگه می‌خواستم جوابی بدم می‌دادم.

اینم جوابت.

211~ خطر در خانه‌ی آخر

برگانمممممممم

واقعاً برگانمممم

این چی بود من خوندمممممم

آگاتا کریستی، ای کاش زودتر کشفت می‌کردمممممم

پوآروی لعنتییی چرا اینقدر عالیههههههههه

خیلی خب. آروم باشیم.

اولین کتابی بود که از آگاتا کریستی می‌خوندم، با اینکه تعریفش رو خیلی شنیده بودم و می‌دونستم محشره.

دیروز که رفتم کتابخونه، بالاخره کارتم رو تمدید کردم. و ۵ تا کتاب هم گرفتم D:

که یکی‌ش "خطر در خانه‌ی آخر" اثر آگاتا کریستی و با ترجمه‌ی مجتبی عبدالله‌نژاد بود.

خدای من. چقدر این کتاب محشر بودددد

چقدر پایان محشرتری داشتتتتت

وای وای وای وای

آگاتا خانِمممممم

دیشب نصفه شب تمومش کردممممم

تنها ایرادی که بود توی ترجمه بود که پرش داشت، مثلاً "جپ" بعضی جاها شده بود "جاپ"

ولی بقیه‌ش.... پرفکت بوددددد

اگه حتی یه ذره از ژانر معمایی و جنایی هم خوشتون میاد، این کتاب رو بخونیددددد

حتی نیازی نیست که داستان رو بررسی کنم و باعث لو دادن (اسپویل) داستان بشم.

وای آخراش داشتم به لاکریموسای موتزارت گوش می‌دادم و هیجانش رو ۱۰ برابر کرده بودددد

حصححصصحصحصحصحص

ولُم کنین.