خب خب امروز رفتیم مهرادمال

و حسابی گشتیم

من یه شومیز سفید بالاخره خریدممم که نیاز داشتم

و یه لاک مات مشکی و دو تا حلقه، یکی مشکی برای انگشت وسط دست راستم و یکی استیل برای شستم

بعد که من رفتم طبقه‌ی ۵ش که سرای فرهنگ و هنره

اول که یه جاش رو دیدم توی فروشگاه نشر چشمه‌ش که چیزهای هری پاتری بود

حتی یه نیمبوس ۲۰۰۰ لعنتی هم اون وسط بوددد D::::

(البته که فیک بود عزیزانم، روش مارک "فانتزیو بود"، نیمبوس فیک نخرید فقط از نمایندگی‌های کوچه دایاگن بخرین 😔😔😔) و چند تا چیز گریفیندوری، و هیچی از اسلدرین نبود 😭😭😭😂 و حتی ریونکلا و هافلپاف هم هیچی نداشتن 😭😭😭

بعدش هم که رفتم توی قسمت اصلی فروشگاهشون

و همین جوری داشتم می‌گشتم که یهو یه آقایی که به نظر ۲۴-۲۵ ساله بود اومد گفت دنبال کتاب خاصی هستین؟

منم اون لحظه دنبال کتاب خاصی نبودم ولی یهو به ذهنم رسید "خطر در خانه‌ی آخر" از آگاتا کریستی و همین جوری گفتم

اون هم من رو برد سمت یه قفسه که یه تیکه‌ش کتاب‌های کریستی بود و خب متاسفانه اون کتاب رو نداشتن

خلاصه که یارو شروع کرد به توضیح دادن درباره‌ی ژانر جنایی و کلی اطلاعاتم رو بالا برد و من رو هم با جنایی‌های آمریکایی هم آشنا کرد

و البته مقداری هم آگاتا کریستی رو کوبید 😭😂

و من توی فکرم این موضوع بود که چقدر من به اینا غبطه می‌خورم

این فروشنده‌هایی که توی کتابفروشی‌ان و وقتی باهاشون صحبت می‌کنی انقدر اطلاعاتشون زیاده

و من همه‌ش حس می‌کردم "وای خدا، چقدر من اطلاعاتم کمههههه" 😭😭😭😭 چقدر این آدما فرهیخته‌ن! (یا حداقلش به طرز خوب و جالبی اینطور به نظر می‌آن) و اینکه چقدر من مطالعه‌م کمههههه

و البته این موضوع رو هم که به مامانم گفتم گفتش که نه اتفاقاً، تو خیلی نسبت به همسن و سال‌هات فرهیخته‌تری (آخه ولی من دیدم آدمای همسن خودم که اطلاعاتشون از من بهترههههه)

خلاصه که این جوری

از نظر ظاهری هم فرد جذابی بود؛ موبور و پوست گندمی و چشم‌های عسلی داشت و پیراهن زرشکی‌رنگی تنش بود D: البته من این مدلی‌ام که معمولاً این شخصیته که اول جذبم می‌کنه و صدالبته که قیافه و ظاهر هم مهمه. (یک جورایی اگه "شخصیت" و "چهره" رو دو تا فیلتر در نظر بگیریم، برای من فیلتر "شخصیت" جلوتر از "چهره" قرار داره؛ یعنی اگه طرف جذاب‌ترین آدم دنیا هم باشه ولی نتونه از تست فیلتر شخصیت رد بشه، حتی به فیلتر قیافه هم نمی‌رسه که بخواد بررسی بشه.)

خلاصه که من داشتم چند تا از کتاب‌های پیشنهادی‌ش رو بررسی می‌کردم که یه خانوم دیگه هم به جمع ما اضافه شد

خانومه خیلی باحال بود و اونم ژانر جنایی دوست داشت و یه خوروه هم با هم درباره‌ی اون یارو مجری پادکست جنایی حرف زدیم که زنش رو کشته و اینکه چجوری این خبر باعث شده از ژانر جنایی یه مقدار عقب بکشیم 😭😂 از اونور هم من بهش درباره‌ی همین کتاب خطر در خانه‌ی آخر آگاتا کریستی گفتم و گفتم که خیلی محشر بودددد

اون آقاعه هم هم برای من هم برای اون خانومه هم توضیحاتی رو ارائه داد و کاشف هم به عمل اومد که خانومه ۷ سال دانمارک زندگی کرده والان هم داره ارشدش رو می‌خونه توی یه رشته‌ی مربوط یه زیسب‌شناسی که اصلاً نفهمیدم چی بود 😭😂 ولی خفن به نظر می‌اومد

و در مورد دانمارک و ایتالیا هم توضیح داد (اول ایتالیا بوده)

خلاصه که این جوری.

در نهایت هم وقتی می‌خواستم دیگه برم یه آقایی تقریباً هم‌سن و سال بابام ولی با ظاهر پیرتر و موهای سفیدتر و ریش بلندتر داشت برای خانوم صندوقدار حافظ می‌خوند که خیلی زیبا بود اون آقاعه عم که گفتم کنارشون بود

خلاصه که می‌خواستم دو کتاب بگیرم، یکی‌ش "خیابان گاندی، ساعت ۵" (دقیق اسمش یادم نیست یه همچین چیزی بود) که درباره‌ی یه پرونده‌یی واقعی ایرانی دهه هفتادی، "سمیه و شاهرخ" بود که تحلیلش می‌کرد

و یه دونه دیگه‌ش هم "قتل الفبایی" آگاتا کریستی بود

ولی دیدم که با پول توجیبی تداخل پیدا می‌کنه و این جوری باید تا مهر بر کنم که مجموعه‌ی لاکوود و شرکا رو بخرم

در نتیجه نخریدمشون که مامانم هم کلی بعداً سرزنشم کرد و گفت اصلاً اشکالی نداشت و اصلاً کتاب‌هات رو بگو من خودم بگیرم و تا جایی که بتونم برات کتاب می‌خرم و اینا :> که منم گفتم خب آخه پس مفهوم پول توجیبی و اینا چیزی که بازم مخالفت کرد و گفت که نه من برات هر چقدر بخوای و بتونم کتاب می‌خرم خودت رو از کتاب گرفتن منع نکن.

خلاصه که این گونه D:

همیشه توی این فروشگاهه (همیشه = دو دفعه‌ی اخیر که رفتم) به فروشنده‌های فرهیخته برمی‌خورم که حسابی اطلاعات دارن 😭😭😭 و همیشه غبطه می‌خورم که منم باید مطالعه‌م رو بیشتر کنمممم و من خیلی اطلاعاتم کمهههههه خدایاااا

این بود امروز (که البته توی این ساعت، شده دیروز D::::: )

بعدانوشت: یادم رفت بگمممممم بخش مهمش این بود که رفتیم پیتزا خوردیمممممم