125~
بالاخره رفتم پیوی پدرخوانده
و آرومتر شدم.
پیروی این پست (کلیک کنین)
منم یه کتاب برداشتم که فال کتاب بگیرم :] خیلی همین جوری
کتاب "رنگ شگفتانگیز روح"
ص 304
پاراگراف 6
"جواب دادم: «من نمیترسم.» از اینکه مجبور بودم دروغ بگویم، معذب شده بودم. صورتم داغ شد."
هوم. دقیقاً.
به شدت پشیمونم که پارسال به وبم سر نزدم و اون همه خاطره رو ثبت نکردم :(
جوری که سرم شلوغه.
جوری که دلم میخواد زودتر داستانم رو تموم کنم تا بهونهای بشه واسه اینکه آیدی پدرخوانده رو از رفیقم بگیرم و با پدرخوانده دربارهی istj حرف بزنم.
جوری که پریشب خوابش رو دیدم. یعنی خواب چتش رو دیدم. اونم توی شاد :| ولی خودش و سینوس بهم تیکه میانداختن توی چت تو خواب ولی خیلی غیرمستقیم.
میدونم که واقعی نبود. (کیک بود؛ جرررر وای چرا من جدی نمیشم.)
جوری که حس دلتنگیم نسبت به istj روی سینهم سنگینی میکنه.
جوری که حس میکنم کلاس زبان این ترم رو دارم گند میزنم. اولین منفی در تاریخ کل کلاس زبانهام از 12 سالگی رو این ترم گرفتم.
امتحان هندسهی امروز به شدت آسون بود اما وقتگیر؛ اما بدبختی یه سوال رو که معلم روی تخته نوشته بود، وسط امتحان رفت پای تخته و یه "1" رو تبدیل کرد به "x" و تازه اعلام هم کرد رو به بچهها، ولی من حاضرم قسم بخورم که نشنیدم. گفت بهم نمرهی اون سوال رو کلاً نمیده. یک و نیم فا*ینگ نمره. تازه نه از بیست، بلکه شاید از 10 یا... نمیدونم. بارمبندی نکرده بود سوالا رو. تازه اون سوال رو اگه تغییر نداده بود کاملاً درست حل کرده بودم. تازه حی اگه میفهمیدم که تغییرش داده و با صورت جدید هم حل میکردم، بازم به جواب میرسیدم. البته یه سوال جایزهدار رو حل کردم که احتمالاً نمرهش رو جبران میکنه. نمیدونم. ولی گریهم گرفت بعد کلاسش. دوستام هم که همچنان باهام شوخی میکردن. اَه. یه سردردی هم گرفتم بعدش که هنوزم مونده.
جوری که کل تستای مبحث شتاب ثابت تا سر نمودارهاش رو باید امروز بزنم. 200 فا*ینگ تست.
جوری که دارم فحش میدم. فحش دادن کار زشتیه ولی. شخصیت آدم رو پایین میاره. من فقط وقتیایی که به خودم حرف میزنم شاید فحش بدم. به دیگران هیچ وقت فحش نمیدم، حتی اگه خیلی ناراحتم کرده باشم، حتی توی دلم هم فحش نمیده. یه چیزی جلوم رو میگیره.