283~

در یک اقدام ناگهانی برای امیلی نامه نوشتم

و پست کردم و الان هم رسیده خوابگاه دانشگاهشون

تاااا حالا برگرده خوابگاهشون هفته‌ی بعدی و ببینه.

و اینکه پریروز با آیوی ناهار خوردیم

و منم بهش دو تا خبر بزرگ (اینکه می‌خوام تتو بزنم + زن دارم) رو بهش گفتم

اول تتوم رو بهش گفتم و اون هم معلوم بود که دلش می‌خواد کرم بریزه و نریخت و خب ممنونم ازش (ته دلم یه مقداری از اذیت شدنش خوشحال بودم، چرا دروغ بگم 😔)

ولی چیزی که نسبت به آیوی عوض شده برام، اینه که خب دوست دارم براش جذاب باشم، ولی جالبه که اون برای من جذاب نیست (مثل مردها! این یعنی دیگه نسبت بهش attraction ندارم!) حسم بهتره نسبت به خودم.

و بعدش هم بهش گفتم که اون روز که رفتم پست داشتم برای یه دخترخانومی پست می‌کردم 😔😂 و آره خلاصه‌. البته جزئات ارائه ندادم به اون صورت ولی خب. اون هم خیلی خوشحال شد و دو بار بهم گفت که "وای چشمااات" که منظورش این بود که از ذوق برق می‌زنن. و اینکه ازم شیرینی هم خواست نامرد 😂😭 که گفتم باباااا هنوز افیشال نشده و اینا.

هعی

دوباره دارم درس نمی‌خونم. متاسفانه عهدم رو شکستم و در حال کپ زدن این ددلاین دینامیکم هستم. ولی فقط همین یک بار! میانترمش رو هم بدم دیگه کپ نخواهم زد. مشکل اینه که تمرینه از مباحث بعد میانترمه و ما هنوز میانترمش رو ندادیم 😭😭😭 به هر حال. دیروز هم پریود شدم و یه سرماخوردگی خفیف هم دارم، در نتیجه یه مقداری به خودم تخفیف دادم. ولی نباید بیشتر!

282~

در حال آتش گرفتن هستم.

اونم سر یه امتحان (دیف)

که می‌تونستم فول بشم و سر یه چیز خیلیییییی مسخره نشدم

و دو نفری فول شدن که آتش حسادتم نسبت بهشون شعله‌وره

عالی.

281~ کلی چیزمیز

وای کلی اتفاق افتاد که باید می‌اومدم تعریف می‌کردم ولی ماتحتم گشادتر از این حرف‌ها بود

اول از همه: شب 2 آذر / بامداد 3 آذر

شبی بود که امیلی بهم drunk text و drunk call داد وایییی. خیلی عجیب بود.

راستی امتحان دیفم هم عاااالی بود و اینقدر از اینکه حسابی خونده بودم و بلد بودم راضی بودم که توی امتحان کلی ذوق داشتم می‌کردم D:

ولی خب سر یه دو معادلۀ دومجهول آخرِ یه سوال، یه نمرۀ کوچولو یحتمل کم بشه. امیدوارم انفاق کنن 😭😭😭

بگذریم و برگردیم به امیلی

دیشب هم دوباره با هم کال داشتیم

این بار از روی یه عکس من سوال می‌پرسیدم و دو تایی جواب می‌دادیم

این سری بحثمون عمیق‌تر هم شد و یه مقداری هم به شخصیت هم پرداختیم. متوجه شدیم که attachment style مون دقیقاً برعکس همه (وای دوباره نههههه 😭) و اینکه از خانواده‌ش هم برام گفت. منم از AuDHD ام هم براش گفتم

یه تفاوت دیگه‌ای هم که داریم علاقۀ اون به کوه و طبیعته. البته منم یواش یواش دارم برمی‌گردم بهش، ولی خب فوبیام اذیتم می‌کنه :<

دیگه چی... آهان از لاو لنگوئج‌هامون هم گفتیم، اون physical touch اصلی‌شه و من هم quality time. البته فیزیکال تاچ هم برای من دومی‌ش حساب می‌شه و کوالیتی تام هم برای اون همین طور D:

و ایکه گفتش برای ارشد می‌خواد بیاد تهران. وای اگه بشه خیلی خوب می‌شه :> فعلاً که یه سال باید صبر کنیم 😭

نمی‌دونم، باید بیشتر همدیگه رو بشناسیم تا تصمیم بگیریم. یه سری از چیزهای دیگه هم مشترک بینمون هست، مثلاً جفتمون کت‌پرسنیم و... . ولی خب امیدوارم که تفاوت‌های دیگه‌مون مشکل ایجاد نکنه.

وای این وسط یه داستان دیگه هم هست

ظاهراً یه پسره از هوافضا روی من کراش زده (به بهونۀ جزوه هم اومده بود پیوی‌م، خیلی مودب و جنتلمن D:)

بنده خدا هم ظاهراً قصد داشت سه‌شنبه قبلی بهم پیشنهاد بده با دو تا از دوستاش (یه دختر و یه پسر دیگه) بریم بیرون که خب دانشگاه تعطیل شد =)))))

خلاصه که همین.

280~ دیف

وای

داشتم تمرین دیف (معادلات دیفرانسیل) حل می‌کردم واسه میانترمش که نزدیکه

و سر یه سوال تونستم زور بزنم و یه ایده‌ی خفن به ذهنم بیاد! 😭😭😭😭 وای خوشحالم.

از این نظر که حس می‌کنم اون spark مغزم برگشته. به عنوان یک عدد gifted kid سابق.

279~

وای قطعاً اون پسره روی آیوی کراشه

متاسفانه از استاک کردن توییتر آیوی فهمیدم 😔

و اینکه با امیلی که گفتم داریم حرف می‌زنیم، متاسفانه رابطه‌مون لانگ‌دیستنس می‌شه :( نمی‌دونم چیکار کنم. فعلاً به حرف زدن باهاش ادامه می‌دم؛ به هر حال ممکنه که اصلاً به همدیگه نخوریم و وارد رابطه‌ی عاطفی نشیم! صرفاً دوست بمونیم هم خوبه.

ولی از نظر رابطه؟! واقعاً نمی‌دونم. از یه طرف من شرایطم رو می‌دونم که پارتنر خوب سخت گیر میاد (به خاطر گرایشم.) و از طرفی هم مخالف این حرف هستم.

ببینیم چی می‌شه واقعاً.

وای یکی دو روز پیش هم داشتم با امیلی چت می‌کردم (سر کلاس بودم و آیوی هم کنارم بود) بعد آیوی دید نیشم بازه این جوری بودش که داری می‌خندی... you're looking at girls aren't you?! 😔 بعد من این جوری بودم که I'm talking to A GIRL. با تاکید روی A. که یهو چشماش گرد شدن و این جوری بودش که is she... THE girl؟ و بعد من این جوری بودم که شونه بالا انداختم و could be.

وای میانترم‌ها هم دارن می‌آن. هفته‌ی بعدی پنجشنبه اولین میانترممه. وای پاره‌ام.

278~ این چند روز

یه پسره هست که حدس می‌زنیم آیوی روش کراش باشه

خلاصه این یه رفتارهای عجیبی با من داشت که من شک کردم روی من کراش باشه! 😭😂 وای-

دیدید این فیلم‌ها که دو تا دختر سر یه پسر دعواشون می‌شه، بعدش پسره رو ول می‌کنن و می‌رن با هم؟

این دقیقاً برعکس ماجرای من و آیوی میشه که 😂😂😭😭😭😭

بگذریم. شاید هم حاصل توهمات من باشه. پسره خوبه ولی خب منم به طور کلی از آقاپسرا خوشم نمیاد 😔

به هر حال! یه اتفاق خیلی سنگین و عجیب افتااااد

یکی دو شب پیش یه خانومی‌ای که خیلی رندم به دیلی‌ش ریکوئست داده بودم خیلی وقت پیشا و اکسپتم هم کرده بود، توی چنلش نوشته بود که وای دوست‌دختر می‌خوام و ای کاش یکی همین الان می‌اودم می‌گفت بیا من دوست‌دخترم و اینا و بعد اصافه کرده بود که کاملاً جدیه! خلاصه که رفتم ناشناسش ساعت ۱۲ نصفه شب هم بود و گمونم زده بود به سرم 😭😂 خلاصه که با هم حرف زدیم و خب رفتم پیوی‌ش و الان یکی دو روزه حالا از روزمره‌هامون می‌گیم فعلاً. من یه خورده سرم خلوت‌تر بشه سعی می‌کنم بحث‌های بیشتر رو باز کنم. فعلاً مثل سگ سرم شلوغه. (ادیت: از این به بعد، اینجا اسمش "امیلی" عه.)

خلاصه که ببینیم چی می‌شه! شاید ما هم بالاخره دوست‌دختر‌دار شدیم 😭😭😭

277~ دیروز

وای این چند وقته سرم مثل سگ شلوغ بود

و دیروز رفتیم با شیرو و آیوی و یه دختره‌ی دیگه رفتیم اون کافه معروفه

و سر ناهار یه داستانی پیش اومد که انگار دوباره همه چیز رو بین من و آیوی باز کرد

هرچند! که فکر می‌کنم فقط منظورش این باشه که "i remember."

می‌رم ادامه‌ی مطلب می‌نویسم

رمزش هم همون همیشگی فقط اعدادش عدد این پست باشه.

# ادامه نوشته

276~

این هفته، هفته‌ی اول دانشگاه بود

و واقعاً پاره شدم

شاید ۴ تا کلاس توی یکشنبه-سه‌شنبه‌ها ایده‌ی جالبی نبود 🤡

چه کنم که چاره‌ی دیگه‌ای ندارم مگه اینکه توی ترمیم کللللل برنامه‌م رو بکوبم از اول بسازم (که همچین قصدی ندارم)

ولی! نکته‌ی خوبش اینه که اونقدر خسته‌م که حتی وقت فکر کردم به غم‌هام رو ندارم. هاه.

یه مسئولیت هم واسه جشن ورودی‌هامون گردن گرفتم که امیدوارم پاره‌ترم نکنه (🤡🤡🤡)

و باید بخونم. باید همین هفته‌های اول استاتیکم رو مرور کنم چون پایه‌ی ضعیفی دارم. ای خاک تو سر من، ای کاش ترم قبلی عین آدم خونده بودم.

به هر حال.

در مورد آیوی. احساسات مزخرفی نسبت بهش دارم. همزمان هم دلتنگشم، هم دلم نمی‌خواد ببینمش. نمی‌دونم. مووآن؟ احتمالاً؟! نمی‌دونم. زیاد توی ذهنم میاد. تابستون خیلی اوکی بودم ولی این اواخر... نمی‌دونم.

می‌دونی، دلتنگ آیوی نیستم. دلتنگ اون کارهای به خصوص روابط عاشقانه‌ام.

فکر کنم چوم پریود شدم از این نظر داغون‌ترم و بیشتر دلم زن می‌خواد؟! آه. خیلی وقت بود که به زن خواستن فکر نمی‌کردم.

در واقع، دارم سعی می‌کنم dqte کردن رو decenter کنم. دلم می‌خواد رو خودم و وقتی که تنهایی با خودم می‌گذرونم، کار کنم. سخته. ولی من می‌تونم. تنهایی هم خوش‌گذرونی‌های خودش رو داره D:

شاید دارم خودم رو گول می‌زنم، شاید هم نه.

فردا دیگه رسماً کار رو شروع می‌کنم. دیگه هفته‌ی اول و آسون‌گیری‌های هفته‌ی اول تموم شد. وقت درس خوندن و کار کردنه.

275~ این چند روز

این چند روز مسافرت بودیم، مشهد

و خوش گذشت

و در مورد تتو با مامانم حرف زدم

در نهایت ولی خیلی اواخر سفر مزخرف بود

خیلی کلافه می‌شدم در کل (overstimulated)

روی مود جالبی نیستم. ولی دووم میارم

وقتی رسیدیم خونه و بعد از استراحت و...، درس‌ها رو شروع می‌کنم

ریاضی ۲ هم شروع کرده بودم از چند وقت پیش و خوب داره پیش می‌ره

و اینکه انتخاب واحد این ترم خیلی مزخرف بود

هر چند که شانسی که آوردم اینه که با اینکه علم مواد بهم نرسید ولی درخواست آموزشی‌م رو رسیدگی کردن و خدا رو شکر با استادی که می‌خواستم بهم دادن

و اینکه فیزیک ۲ هم با نمودار پاس کردم و اوکی شد. فقط مونده آز ۲ که توی انتخاب واحد برنداشتم چون فکر می‌کردم افتادم فیزیک ۲ رو و قصد برداشتن فیزیک ۲ و آز رو باهاش همنیاز کردن رو نداشتم

ترم ۳ ترم سختی خواهد بود؟ از نظر درسی شاید. احتمال زیاد. ریاضی ۲، دیف (معادلات دیفرانسیل)، دینامیک. این سه تا قراره درس‌های سخت باشن و شاید هم مقمص (مقاومت مصالح) چون که استاتیک رو با ۱۳.۶ پاس کردم و اصلاً پایه‌ی خوبی ندارم.

از نظر روحی روانی؟ فکر می‌کنم بهتر عمل کنم.

مامان واسه تتویی که می‌خوام برای تولد ۲۰ سالگی‌م بزنم، حسابی شرط و شروط گذاشته. معدل الف بودن یکی از شرط‌هاست.

البته چیزی هم که هست اینه که شرط‌هایی که گذاشته اهداف خودم هم هستن.

کلی چیز میز از مشهد خریدم. یه ماگ، یه لیوان واسه نگه داشتن قلمموهام (از ماگی که "سنپای" بهم هدیه داده بود و به این منظور استفاده می‌کردم، متنفرم.) یه جفت گوشواره‌ی عجیب غریب، آویز گوشی (شکل اردکه و دو تا خریدم که با ف.س. ست کنیم :>) و جوراب رنگین‌کمونییییییی که خیلیییی می‌خواستممممم، و یه شمع واسه اتاقم که خیلی پاییزی و خوبه. فقط خیلی دکوریه و فکر کنم نتونم روشنش کنم 😭😂

همین. فعلاً.

274~

دیروز خیلی بدجور سرما خوردم و مریض شدم

امروز بهترم

و اینکه یه چیز دیگه هم اینه که نمرات پایانترم فیزیک ۲ هم اومد و افتادم فکر کنم =) دقیق حساب نکردم ولی خب معلومه که افتادم

و نمی‌دونم چه خاکی به سرم بریزم

هنوز به مامان بابا نگفتم

آه

از اونور اوضاع با استار نمی‌دونم چجوری قراره پیش بره

هنوز حسم قوی نیست نسبت بهش

و می‌ترسم یه چیزی رو باهاش شروع کنم و بعدش مجبور بشم تمومش کنم

اه نمی‌دونم

نمی‌دونم اونم تا حدی ازم خوشش میاد یا نه

بعضی وقت‌ها این جوری‌ام که شاید؟ بعضی وقت‌ها هم این جوری‌ام که نه احتمالاً.

از اونور دلم نمی‌خواد به اصطلاح "توی آب‌نمک نگهش دارم"

چون از یه طرفی دلم می‌خواد ورودی‌های ۰۴ رو هم ببینم و شاید با یکی از اونها دیت کنم

ولی بعیده واقعاً

اه نمی‌دونممممممم

273~ دیروز

دیروز ارائۀ پروژه داشتم

و همه چیز خیلی خوب و عالی و پرفکت پیش رفت

ولی کلی استرس داشتم از صبحش

و کل روز کلاً دو تا کیک بیشتر نخورده بودم =)

و اینکه شبش اینقدر خسته بودم و گرسنه‌م بود

و انگار که فشاری که روم بود یهو خودش رو نشون داد و گریه‌م گرفت

و اینکه آیوی هم دیروز برگشت و با moon کلی ادا اطوار در آوردم

البته نمی‌دونم شاید من سوء تعبیر می‌کنم

ولی خب

حتی وسط حرفم پریدن. اه. مسخره‌های ذوق‌کورکن

به هر حال. واقعاً برام مهم نبود.

روی هم‌اتاقی آیوی و Moon کراش زدم انگاری =))))))

و نمی‌دونم هنوز که چقدر از حسم مطمئنم

می‌دونم که بایه از این نظر اوکی‌ام

ولی اینکه بخواد با هم باشیم؟ نمی‌دونم

هر چند حس می‌کنم با هم بتونیم جور باشیم.

و اینکه این وسط آیوی چی میشه نمی‌دونم واقعاً 🤡🤡🤡

تازه قراره بعد امتحانا به آیوی بگم بریم با هم حرف بزنیم

و بهش بگم که بیا و به دیگران (دوستای مشترک نزدیکمون که می‌دونن جفتمون کوئیریم) بگیم که ما یه مدتی توی یه situationship ای بودیم توی ترم یک

و راحت بشم واقعاً

حتی یه لیست کامل دلیل هم براش نوشتم (حداقل 7 دلیل با توضیح فراوانه!)

و خب این جوری. امیدوارم که بهترین پیش بیاد.

و اینکه فردا هم امتحان دارم و استرسش رو دارم و می‌ترسم که فول نکنم

واقعاً به نمرۀ بیست این امتحان نیاز دارم

توش خوبم ولی می‌ترسم گند بزنم

آه

بعدش هم چهارشنبه امتحان ادبیات رو دارم که اون رو می‌دونم اوکیه

یه دور خوندیمش با moon

و اینکه آهان دیروز وقتی ایوی و moon ما رو تنها گذاشتن من و این هم‌اتاقی‌شون که روش کراشم (اسم مستعاری که براش انتخاب می‌کنم: استار)

خلاصه که من و استار تنها موندیم و من دیدم یه نفر روی دستش نقاشی‌های doodle های رندم کشیده

گفتم منم بلدم اسکلت بکشم D: و براش کشیدم

هعی. حس می‌کنم شاید دوستش دارم. هنوز اونقدر عمیق نیست. but i can see us together. kinda

271~

جنگ هم بالاخره آتش‌بس شد انگار.

با شیرو کلی حرف زدیم این چند مدته. وای وقتی بالاخره توی تلگرام آنلاین شدم، اومدم توی گروه دسته‌جمعی‌مون گفتم، و اومد پیوی‌م سلام علیک D: دوستش دارم

یه چنل جدید هم زدم که توش مطالب کوئیر می‌نویسم. لینکش رو توی دیلی‌م گذاشتم. آیوی هم نیومد. بهترررررررر

ولی شیرو اومد D:

با شیرو آروم داریم پیش می‌ریم.... خوبه. وای دوستش دارم ولییی D:

و فکر می‌کنم از آیوی هم مووآن کردم. دیگر تمامممم.

حال روانی مزخرفی دارم ولی اوکی.

268~

وای دو روز دیگه سه تا امتحان دارم و قراره پدر صاحابم در بیاد 😭😭😭

وای.

دیشب خواب آیوی رو دیدم. دوستم داشت. من رو درک می‌کرد و دوست می‌داشت. توی خوابم هم همون موقع بهش گفتم چقدر بی‌انصافی. انگار می‌دونستم واقعی نیست. این جوری بودم که وقتی دوستم نداری اذیتم نکن... انگار کل اتفاقات واقعیت رو توی خواب یادم بود.

و بعدش که بیدار شدم اصلاً این جوری بودم که اون آیوی بود که توی خوابم دیدم؟ حداقل آیوی واقعی نبود. آیوی‌ای بود که من دلم می‌خواست باشه...

الان وقت فکر کردن بهش رو ندارم. باید رو امتحانام تمرکز کنم. و به علاوه، این جوری‌ام که شیرو بهتره. اتفاقاً جور ابراز احساساتش شاید شبیه خوابم بود. نمی‌خوام دیگه به آیوی، چیزی که فقط پتانسیل بود، فکر کنم. می‌خوام تمرکزم روی خودم باشه، و شیرو.

267~ چهارشنبه و اکنون.

چهارشنبه با دو تا از دخترا و دو تا از پسرا رفتیم کریم‌خان

خوش گذشت

اون فروشگاه استیکر رو رفتیم

و من کم کم داره از اون دختره خوشم میاد

یه دختره‌ست که می‌دونم بای هم هست

اینجا "شیرو" صداش می‌کنم.

حس می‌کنم اونم کم کم داره از من خوشش میاد؟ امیدوارم.

و اینکه آیوی.... نمی‌دونم. کم کم دارم مووآن می‌کنم ویگه.

الان اتاق آیوی‌اینام. آیوی داشت توی دفترش یه چیزایی می‌نوشت. منم یهویی به ذهنم رسید بنویسم. می‌خواستم بنویسم.

و اینکه پنجشنبه هم طبق معمول با مامان بابا دعوام شد. دیگه به پارت ثابتی از دیدنشون تبدیل شده. اه.

:(

درس‌ها.... کاری براشون نکردم. باید کاری کنم. نمی‌شه این طوری.

خسته‌م.

:(((

265~ status

خبری نیست جز افسردگی.

البته امشب می‌رم کنسرت موسیقی کلاسیک. امیدوارم که خوش بگذره D: تنهایی قراره برم.

دیروز هم کلاس‌های ta رو پیچوندم و با بچه‌ها رفتیم نمایشگاه کتاب. خوش گذشت ولی خسته‌کننده بود.

264~ امروز

آقا

ما امروز بالاخره رفتیم با هم نشستیم و کادوی آیوی رو بهش دادم و خیلی ذوق کرد و خیلی دوستش داشت که خوشحالم می‌کنه :>

تازه همون اولش که دیده بودش این جوری بود که روی گونه‌م رو بوسید. وای. وای وای واییییی

همون جوری که یه بار هم‌اتاقی‌ش رو بوسیده بود و من کلی در موردش فکر کرده بودم 😭😭😭

این جوری بود که دستش رو آورد نزدیک چونه‌م و این جوری بود که "بیا جلو" و منم که اومدم جلو اونم اومد و یه بوسه روی گونه‌ی چپ گذاشت در حالی که چونه‌م رو نگه داشته بود

خیلی لطیف و gentle بود 😭😭😭 وای.

بقیه‌ش رو ادامه‌ی مطلب می‌نویسم 😭😭😭

# ادامه نوشته

263~ girls?!

پست قبلی رو همین الان گذاشتم با اینکه دیروز نصفش رو داشتم می‌نوشتم

و خلاصه که آیوی داره نادیده‌م می‌گیره ولی کاملاً مشخصه از قصده

دیگه حسی ندارم واقعاً. از وقتی اون شب دیدم که بدون romantic interest، نسبت بهم سکشوال attraction حس می‌کنه، این جوری بودم که وای نه. وای نه نمی‌خوام.

و کلی هم از attractionای که بهش حس می‌کنم کم شده

و دیشب وای یه دختره خیلی باهام touchy رفتار کرد (توی خوابگاه باهاش سلام علیک دارم و دوست هم‌اتاقی‌مه بیشتر) و وات د فاک؟! شماره‌م رو گرفت و شماره‌ش رو هم داد؟ I have no idea if she's gae but we kinda vibin. Let's see.

از طرفی هم دلم می‌خواد اون دختره رو ببینم، یه دختره که حسابی خوشگله و چشاش قشنگه و توی خوابگاه با هم حرف زدیم، امیدوارم دوباره ببینمش و gae باشه و بتونیم با هم دیت کنیم.

اَی قدرتِ haircut حیحیحییییی D:< (با لحن قدرت تریاک خوانده شود)

.

+ راستی امتحان استاتیک رو با اینکه آسون بود واقعاً ریدم و واقعاً تقصیر خودمه. سوالات کاملاً از کتاب بود، اگه عین آدم خونده بودم واقعاً امتحان آسونی بود و پتانسیل full mark شدنش رو داشتم.

262~ موهام و دیشب

خب

از وقتی موهام رو کوتاه کردم واقعاً احساس قدرتتتت می‌کنمممم

من یک عدد masc سگی هستمممممم D:<

از طرفی هم دیروز که آیوی من رو دید انگار واقعاً خوشش اومده بود و به نظرش جذاب بودم

وای از توی چشماش داشتم حسش رو می‌خوندم

و بعد داشت باهام لاس می‌زد (البته کلاً لاس زدن platonic رو که با همه می‌زنه ولی مثلاً خیر سرش قرار بود با من لاس نزنه)

بعدش هم ‌که پروفم رو عوض کردم و بعدش هم دیگه بریم ادامه‌ی مطلب 😔✨️

# ادامه نوشته

261~

موهام رو دوباره پسرونه زدممممم

خیلی خوب شده D:

و واسه آیوی و "فگ" و moon و اون دختره فرستادمش

راستی "فگ" هم همون رفیقمه که اسمش بسیار شایستۀ خودشه 😔😂
خلاصه که کلی تعریف کردن

ایشالا از شنبه شروع لاس و لاشی‌بازی 😔😔😔😂😂😂😂✨

260~ دیشب

دیشب حالم زیاد خوش نبود

با آیوی رفتیم قدم زدیم

و خلاصه که دیدگاه متفاوت خودش رو درم ورد زندگی ارایه کرد و اینا

یه حرفی هم که زد درباره‌ی یه موضوعی توی ناهار بود و بحث اینکه به صورت platonic با ملت لاس می‌زنه

بحث این شد که بعضی وقت‌ها ما یهویی حس می‌کنیم که مثلاً واو من یه موجود زنده‌م! و اینا

بعد گفتش که امروز هم سر سلف یه مومنت این مدلی داشته که وای نکنه من لاشی‌ام واقعاً؟! 😂😔 و در مورد هم حرف زد و اینا

و آهان یه حرف گوگولی هم که در موردم زد این بود که گفت تو واقعاً آدم پری هستی و در مورد موضوعات مختلف اطلاعات داری و یه سری اینترست مشخصی داری و این واقعاً جذابه و آدم رو به وجد میاره

و من حالا حالم زیاد خوش خوش نبود و چهره‌م چیزی رو اونقدر نشون داد ولی واقعاً ذوق کرده بودم ولی انگار ذوقم دیگه واسه‌ش دیر بود :(
خلاصه که این جوری. ادامه‌ش رو رمزدار نوشتم، پسورد هم بپرسین

# ادامه نوشته

258~ امشب

عید هیچی درس نخوندم. فقط نقشه‌کشی رو تکلیف‌هاش رو انجام دادم و یه گزاز نوشتم. و همین طور گند زدم به ساعت خوابم.

امشب می‌خوام تا صبح بیدار بمونم که هم کار انجام بدم هم ساعت خوابم رو درست کنم.

گاد.

257~ پروف

پس از سال‌ها پروفایل وبم رو آپدیت کردم

واقعاً نیاز به یه آپدیت داشت D:

256~

از وقتی برگشتم خونه متوجه شدم دارم مثل آدم خواب می‌بینم. وقتایی که دانشگاهم به ظرز عجیبی خواب نمی‌بینم. یا اونقدر قاراشمیشه که بلافاصله بعد از بیدار شدن همه‌ش یادم می‌ره.

دو شبه خواب آیوی رو دیدم.

فایده‌ای هم داره که تعریفشون کنم؟


با مامان بازم دعوام شد. شب تولد آیوی بود. داغون بودم. ولی به آیوی هیچی نگفتم. نباید هم گفت. بچه تولدش بود. نمی‌خواستم ناراحت بشه.


ویرانم ولی می‌رانم. :">

درگیر سالیدورکسم. خوشم میاد. اگه یه ذره اندازه‌ها رو بهتر روی عکس‌های تمرینا می‌زدن راحت‌تر هم بود. نرم‌افزار خوبیه. حس مهندسای واقعی بهم دست می‌ده.


کادوی آیوی ناتمومه هنوز، ولی فرصت دارم کاملش کنم. بعد از میانترم‌ها احتمالاً بریم بیرون و بهش کادوش رو بدم. می‌خواستم وسط عید ببینمش، ولی تهران نیست. امروز برمی‌گردن شهرشون. امروز بازم روش کار می‌کنم.

255~ آپدیت

خسته‌م. دائماً احساس خستگی می‌کنم.

از اول ترم هیچ کاری نکردم و هیچ درسی نخوندم. چندین کلاس رو نرفتم و الان هیچی به هیچی واقعاً.

امیدوارم همت کنم و برم کتابخونه و درس بخونم.

بالاخره سر پریود نشدنم رفتیم دکتر و آزمایش نوشت برام و آمپول که بشم. چند روز پیش آمپوله رو زدم. هنوز پریود نشدم.

مامان بابا فکر می‌کنن افسردگی دارم. تبریک! بالاخره متوجه شدین D:::::::::::: و فکر می‌کنن با تهدید و guil-trip کردن من همه چیز رو می‌تونن درست کنن!

حتی حوصله ندارم روی کادوی تولد آیوی کار کنم.

رنک‌ها هم اومد. بی‌حسم نسبت بهش. نسبت به همه چیز احساس بی‌حسی و numb بودن دارم.

امروز آلبوم جدید تامینو می‌آد. این رو واسه‌ش خوشحالم.

امروز سالگرد فوت فرامرز اصلانی نازنینم هم هست. روحت شاد، یادت گرامی.

همه‌ش سردرد و احساس خواب‌آلودگی، گلودرد، چشم‌درد، خستگی، خستگی، خستگی ناشی از خوابیدن زیاد، دلم می‌خواد فقط توی تخت‌خوابم تا ابد دراز بکشم، توی فکر و خیالم رها. وای خدایا چقدر درد حس می‌کنم. نمی‌خوام. نمی‌خوام. نمی‌خوام.

+ سریال کلایدوسکوپ رو تموم کردم. جالب و عالی بود. به این ترتیب دیدم که اول سفید، بعد از بنفش به ترتیب رنگ‌های رنگین‌کمون تا صورتی.

+ این the perks of being a wallflower رو هم دیدم و عاشقش شدم. new comfort movie.

254~ تولد

دیروز به مناسبت تولدم با آیوی و moon رفتیم بیرون

خیابون انقلاب رفتیم

و کلی گشتیم و خیلی خوش گذشت

من یه انگشتر، یه گردنبند و یه جفت گوشواره خریدم D: آیوی هم انگشتر و دو جفت گوشواره و کتاب خرید و moon هم دو تا انگشتر

و رفتیم شیرینی فرانسه و اونا ماکارون رو امتحان کردن ولی من هوسش رو نداشتم و به جاش تارت هل و پسته گرفتم که محشر بود :>

خلاصه که وقتی برگشتیم خوابگاه روی یکی از ماکارون‌های باقی مونده یه شمع گذاشتیم و تولد مبارک خوندن و فوت کردم به همراه آرزو 😔😂

و آیوی هم بهم کادوش رو داد، برام نوار کاست فرامرز اصلانی گرفته بود 😭😭😭😭 به همراه یه فوتوکارت از آهنگ 505 آرکتیک مانکیز. وای خدای من. کلی بغلش کردم و خیلی ذوق بودممممم. توی بغلش که بودم اول روی جای اتصال گردن به شونه‌م یه بوسه گذاشت. بعدش که با ذوق سرم پایین بود و روبروش داشتم به کاسته نگاه می‌کردم یه بوسه هم روی پیشونی‌م، همون جای قبلی گذاشت. خدایا 😭

از اونور هم آهنگ فرامرز اصلانی گذاشته بودن که محشر بود. بعدش هم کلی وقت گذروندیم. یه تیکه هم نصفه شبی روی دو تا صندلی کنار هم نشسته بودیم، حرف می‌زدیم، اونم گوشی‌م رو نمی‌دونم چی شد که گرفت و رفت توی آهنگ‌هام و کلی بالا و پایین کرد. از اون ور هم کلی من سرم رو روی شونه‌ش گذاشتم و کلی هم اون سرش رو روی شونه‌م گذاشت (خسته و انگار مست بودیم 😂😭)

و بعدش هم که ف.خ. مداد چشمش رو خواست و آیوی هم قرص داد بهش، بعدش هم خودش برای خودش زیر چشماش خط کشید، مثل الهه‌های مصر باستان شده بود و حتی زیباتر،

I couldn't stop looking at those eyes.

و خیلی پیش اومد که توی چشم‌های هم زل می‌زدیم. وای خدایا چرا اینقدر فاگینک گورجس بود. بعد می‌گن چرا نمی‌تونی مووآن کنی. هی می‌دیدمش و دلم قنج می‌رفت و هی توی ذهنم می‌اومد که هیچ وقت نمی‌تونی باهاش باشی. 🥲 نشد که بشه.

این وسطا هم کلی از کوئیر بودن من حرف و جوک اینا زدیم (moon استریته ولی هموفوب نیست اصلاً) و این وسط هم آیوی بهم گفت که بایه. و منم تعجب کردم. جالبه. ولی پرفرنسش مردان (سر اینم که گفتم یه خنده‌ی تلخی کرد که ای بابا 😔😂)

این وسط هم کلی به شوخی لاس زدیم (البته من یه کوچولو ششاید جدی‌تر بودم :)))) ) ولی خب.

یه سری هم که تنها بودیم برای لحظاتی و سرم روی شونه‌ش بود و آخر شب بود، گفتم بهش که

You look so fucking gorgeous.

و اونم یه thank youی خیلی این جوری گفت که انگار ای بابا تو هنوز منو دوست داری که 😭😂 حس کردم. و اونم بهم گفت you're lovely. منم گفتم thank you. بعدش خواستم درباره‌ی چشم‌هاش فکر کنم حرف بزنم که moon برگشت و نتونستم.

خلاصه که آخر شب هم تنها شدیم و یه بغل عمیق و طولانی داشتیم، و بهش گفتم. وقتی توی بغلش بودم گفتم که

I imagine myself saying a lot of things but i just don't say them.

و از اونور هم بهش تهش گفتم دوستت دارم. اونم بهم همین رو گفت و منم در ادامه گفتم "با یه درصد بالایی پلاتونیکی" و خندیدیم. اونم بعدش دوباره گفت i love you too. وای خدایا دلم می‌خواست گریه کنم. خودش هم متوجه شده بود انگار. متوجه شده بود که چقدر سختمه که مووآن کنم. چقدر احساساتم عجیبن.

و بعدش هم شب بخیر و اینا و رفتم. جالب بود.

253~ خیلی وقته

خیلی وقت بود چیزی اینجا ننوشته بودم

خیلی وقت بود که با آیوی هم وقت نگذرونده بودیم

امروز من رو بستنی مهمون کرد (به خاطر شرطی که باخته بود D:<)

و اینکه منم دستبندی که براش بافته بودم رو بهش دادم

خیلی خوشش اومد، البته باید براش اتصالش رو ردیف کنم

و اینکه خیلی خوشحالم که باهم دوستیم. We weren't meant to be lovers i guess. ولی خب. هنزو یکم به صورت رومنتیک دوستش دارم. هنوز هم وقتی بغلم کرد و دستش رفت توی موهام دلم یه ذره ریخت.

وای وقتی دم اتاقشون بودیم این جوری بود که کلی به دستبندی که براش درست کرده بودم زل زدم و دستش رو توی دستام گرفته بودم و ذوقش رو داشتم، بعد اون یهویی یه بوشه روی موهای سمت راستم / صورتم گذاشت و من این جوری شدم که انگار حس کردم خودم هم که چشم‌هام برق زدن... وای. و بعدش هم که بغلم کرد و دستش هم برد توی موهام and i'm done. خدایا. منطقیه که رومانتیکلی دوستش نداشته باشم. دارم تلاشم رو می‌کنم. اَی خِدا چرا این استریتههه 🥲😭😂

تازه عکس دوستش و دوست‌دختر دوستش رو نشونم داد. وای ولی خوبه که می‌تونم با اینکه we have history ولی می‌تونم روش حساب کنم سر اینکه باهاش حرف بزنم درباره‌ی my identity و کراش‌ها و هر چی. And she's supportive!

و یه چیزهای دیگه هم همین طور. حوصله ندارم بنویسم.

فعلاً. باید بیشتر بنویسم.

252~ دیروز

دیروز من و چند تا از دخترای ورودی‌مون تصمیم گرفتیم به مناسبت ولنتاین و سینگل بودن جمع (😂) یه بیرونی جایی بریم

در نتیجه رفتیم پل طبیعت و پارک آب و آتش و گنبد مینا و اینا

این وسط جلسه‌ی انجمن علمی دانشکده هم بود که من از توی همون جمع و به صورت مجازی بودم 😂 خیلی سم بود

خلاصه که خیلی خوش گذشت و کلی دلقک بازی در آوردیم و از سینگلی نالیدیم 😂

تهش هم من رفتم اتاق moon و آیوی‌اینا و حکم بازی کردیم (من و ف.ص. تیم بودیم و به طرز گندشانسی می‌باختیم 😭😂 هرچند در نهایت ۴-۱ باختیم)

و بعدش هم یه بازی کردیم با پاسور که اسم نداره ولی من و ف.ص. و "د" وقتی که بهشون یاد دادم تصمیم گرفتیم یه اسم براش بذاریم، و اسم هم براش گذاشتیم، و خلاصه حالا هر وقت می‌خوایم بازی کنیم اسم ساختگی‌مون رو می‌گیم و می‌خوایم ببینینم تا کِی می‌تونیم به اسکل کردن یک دانشگاه ادامه بدیم 😂 یه جورایی راز مشترکمونه که ما سه تا فقط می‌دونیم که معنی اسمه واقعاً چیه (ترکیبی از اسم سه تامونه 😂😂😂 ولی شبیه یه کلمه‌ی واقعی به نظر می‌آد)

در نهایت هم من شب برگشتم خونه و الان هم دارم برمی‌گزدم خوابگاه دوباره البته وسطاش یه خرید هم می‌خوایم بریم

آره خلاصه :>

251~ دیشبببب

آقا دیروز خیلی حالم بهتر شده بور به خصوص که با آیوی حرف زده بودم شب قبلش

و خلاصه که با م.ج. و هم‌اتاقی‌ش "ر" رفتیم انقلاب

خیلی خوب بود

و کتابی که می‌خواستم رو گرفتم

از طرفی هم بعدش که برگشتم رفتم اتاق آیوی moon اینا (واسه درس نقشه‌کشی مشکل داشتم و خواستم از moon سوال بپرسم چون گذرونده این درسو) و منم همون جا خلاصه نشستم که تمرینه رو کامل کنم

این وسط هم آیوی خیلی سگ بود به قول خودش 😂😭 و از طرفی هم دلش خیلی کیک می‌خواست

من یادم بود هم‌اتاقی‌م کیک آورده بود در نتیجه بهش گفتم می‌خوای برم برات بیارم؟ من سهمم رو نخوردم و اینا

و اونم گفت نه بابا فکر نکنم و اینا

و بعد به مامانش زنگ زد و بعدش هم باباش

و منم گفتم ولش کن بذار برم براش بیارم؛ رفتم سریع از اتاقم سهمم رو برداشتم و گذاشتم توی بشقاب و براش آوردم

و یادمه رو بروی کمدش نشسته بود و پشت به اتاق، حسابی پوکیده بود

بعد من زدم روی شونه‌ش که برگرده و کیک رو ببینه که براش آوردم

کیک خیس شکلاتی هم بود

بعد اصلاً آیوی کیک رو که دید انگار چشماش برق زد و این جوری بود که وااااای عالیه و اینا و منم کلی ذوق که آیوی خوشحال شد :>>>>

خلاصه اینقدر ذوق کرده بود که گوشی‌ش دکمه‌ش خورد و تماسش قطع شد (داشت با ذوق می‌گفت الارا برام کیک آورددد 😂😭) و بعدش هم بغلم کرد

خلاصه که دوباره زنگ زد که تماسش با باباش رو ادامه بده و در همین حین هم کیک رو خورد و من و یکی از هم‌اتاقی‌هاش هم یکم خوردیم

و بعد که تماسش تموم شد این جوری بود که مطمئنی نمی‌خوری؟ منم گفتم نه بخور من بازم سهم دارم (واقعاً هم داشتم) و خلاصه که کیکه رو خورد

و خیلی خوشحال بود (یه جمله‌ی زیبایی گفت که ولش 😭😂)

و خلاصه که همین

بعدش که من همچنان نشسته بودم به ذهنم رسید که برم جعبه‌ی نخ‌هام رو بیارم که رنگ انتخاب کنه واسه اینکه دلم می‌خواست براش دستبند ببافم (چند شب پیش بهش گفته بودم)

ازش پرسیدم می‌خوای برات جعبه‌ی نخ‌هام رو بیارم اگه حوصله‌ش رو داری که رنگ انتخاب کنی؟ اونم پرسید که چقدر طول می‌کشه و منم گفتم ماکسیمم ۱۰ ثانیه؟! و اونم یه نگاه به ساعتش کرد و گفت ۳، ۲، ۱! 😂

خلاصه که رفتم نخ‌ها رو آوردم و خلاصه که از یه رنگ آبی نفتی و یه رنگ زرد خوشش اومد که قرار شد با نسبت ۶۷ / ۳۳ (بله همین قدر دقیق 😔😂) براش ببافم که سرمه‌ای‌ش بیشتر باشه

و اینکه آهان یه چیز دیگه هم گفت.

من چند وقتی بود که می‌خواستم با طرح یه سری گوشواره‌ای که داره براش یه دستبند هم ببافم، چند شب پیش یهویی وسط اتاق تمیز کردنش دستبند ست همون گوشواره‌ها رو پیدا کرد بین وسایلش و منم برگام ریخته بود، براش تعریف کردم جریان رو و اون موقع بهش گفتم من دلم می‌خواد یه دستبند برات ببافم ولی در کل و چه رنگی دوست داری؟ و اونم این جوری بود که خب من نمی‌دونم تو چه رنگ‌هایی داری + it's gonna take time

خلاصه که دیشب که رنگ‌ها رو آورده اون قضیه رو منشن کرد و گفتش که ببین من واقعاً نمی‌دونستم دستبندش رو دارم، یعنی ببین چقدر شانست گند بوده و اگه اون شب اون دستبنده معلوم نمی‌شد و تو بافته بودی من اصلاً هیچ وقت نمی‌فهمیدم که دستبندش رو داشتم، خلاصه که همین.

آها بعد یه سوالی هم که آخر سر پرسید (چون با هوس کیک کردنش شوخی کرد که مثل زن‌های باردار و اینا) و این بود که فکر می‌کنی من چقدر پتانسیل مادر شدن دارم؟ از ۰ تا ۱۰۰؟ likeمادری کردن و اینا

و ببین من جوابم ۷۸ بود چون حس می‌کن ماگه مسئولیت یه چبه گردنش باشه واقعاً گردن می‌گیره

که تعجب کرد و اینا (دلیل نیاوردم) و گفت نه من خیلی کمتر می‌بینم خودم رو

و بعد من این جوری بودم که نه ببین دو حالته، یا ۲۷، یا ۷۸. بعد اون پرسید چجوری یعنی چی؟

من توضیح ندادم ولی اون ۲۷ برای این بود که تصمیم به مادر شون بگیره واقعاً.

خلاصه که گفتم بهش که به نظرم دو حالته، یا ۲۷ هستی یا ۷۸

و خلاصه که گفت ۲۷ نزدیک‌تره واقعاً.

بعد من پرسیدم خب من چی به نظرت؟ و اونم گفت ۶۴‌

منم گفتم من خودم هم جواب رو نمی‌دونم واقعاً 😂

و بعدش گفتش که خودش ۳۲

بعد یهویی من اشاره کردم که عه نصفش شد و اونم گفتش که قشد نداشت یه عدد نصف بگه و اینا.

خلاصه که همین. بعدش که خواستم برم اومد بغلم کنه و من گفتم خیلی ممنونم بابت دیشب و اونم با ذوق گفت خیلی ممنون واسه امشب!!

و خلاصه خواستیم هم رو بغل کنیم که من دستم خورد و جای قاشق چنگالش افتاد 😭😂 وای خدایا خیلی ضایع بودددد

خلاصه که برش داشتم و گفتم sorry و اینا اونم گفت it's ok و اینا

و بعدش یه ذره چیز میزها رو جابه‌جا کردیم و بعدش هم‌دیگه رو بغل کردیم

بغل کوتاه‌تری بود نسبت به پریشب ولی خب.

امروز هم خلاصه با چند تا از دخترا رفتیم بیرون که بعداً میام تعریف می‌کنم. خدایا خیلی حالم بهتره. خوشحالم :>

250~ دیشب.

TW: S*icide

دیشب واقعاً شب افتضاحی بود. بیرون بودیم با بچه‌ها، ولی اونا انگار من رو نمی‌دیدن. دلم می‌خواست تمومش کنم.

چندین بار دلم می‌خواست کمک بگیرم ولی ایگنور شدم. تا اینکه بالاخره به "ف.ص." گفتم و اون هم خواست بره به moonو آیوی بگه ولی من فرار کردم اتاقمون 😭😂 بعد یهویی اینا در زدن و من توی دستشویی قایم شدم 😭😂 شیر آب رو هم باز کردم و یه آبی هم به صورتم زدم.

خلاصه که کلی آهنگ خوندن و من رو بغل کردن. خوب بود

ولی این بخش اصلی‌ش نیست.

خلاصه که شب اتاقشون بودم و آخر شب که دیگه فقط "ی" و آیوی مونده بودن، من آیوی رو بغل کردم که دیگه می‌خواستم برگردم. بغلمون طولانی شد، و منم وسطش گفتم که "دلم می‌خواد یه چیزی رو بهت بگم."

بعد گفت "maybe later?"

و منم حدس زدم فکر کرده که می‌خوام یه چیزی در مورد ما دوتا بهش بگم، در نتیجه گفتم "نه، it's not about you it's about me"

بعدش گفت "باشه"، ولی من نتونستم بگم. فقط تونستم بگم "I"، همین. و بعدش یه لحظه من رو نیمه جدا کرد از بغلمون و بهم نگاه کردو با چشم ابرو و لبخونی اشاره کرد که "جلوی "ی" می‌خوای بگی؟ می‌خوای بریم بیرون؟"

و منم این جوری بودم که اممممم نمی‌دونم. خلاصه که رفتیم بیرون و اون کاپشن نیاورده بود ولی من یه لحظه برگشتم اتاقمون و کاپشن برداشتم.

خلاصه که بیرون هم سگ سرما بود و ما روی نیمکت توی حیاط خوابگاه نشستیم (البته فقط من نشستم چون نیمکته سرد بود و آیوی نمی‌خواست بشینه)

و خلاصه که آیوی کلی اصرار کرد که بگم ولی من نمی‌دونستم. نمی‌دونستم که می‌خوام بگم یا نه، چون حس می‌کردم نکنه دیدش نسبت به من عوض بشه، نکنه بعداً پشیمون بشم که بهش گفتم؟

و این‌ها رو هم بهش گفتم (قبل اینکه بگم کلی سوال پرسید در مورد حرفم) و بعد این جوری بود که "اگه ممکنه پشیمون بشی پس نگو." خلاصه که این جوری و نمی‌دونم واقعاً چجوری بحث خیلی یهویی به این رسید که پرسید

"Are u having s*icidal thoughts?"

و من این جوری بودم که یه ذره خنده کردم و گفتم "maybeeeeee?!?!" که یه ذره sacastic گفته باشم و خودش بدونه

و اون اونجوری که don't bullsh!t me و گفت که نه خب ما این همه شوخی می‌کنیم در مورد امین مسئله که وای خدایا از حجم کارای دانشگاه می‌خوام برم بمیرم و اینا، و پرسید الارا واقعاً؟!

و منم گفتم اوهوم.

و نمی‌دونم واقعاً بعدش چی شد (فکر کنم اینا رو باید همون شب می‌نوشتم ولی همون موقع هم خیلی جیزها رو یادم رفته بود)

و یه جایی این موقع‌ها پرسید که حالا حرفی که می‌خواستی بزنی چی بود و من این جوری بودم که دقیقاً همین بود. بعد ازم پرسید که

"If you wanted to say it in you own words?"

و من این جوری بودم که

"I really thought I was gonna off myself today."

و اونم این جوری بود که منظورت چیه که offو منم گفتم همین مسئله.

و اونم یه چند تا حرف قشنگ زد. یکی این بود که "تو اگه واقعاً می‌خواستی این کار‌رو بکنی الان اینجا نبودی و کمک نمی‌خواستی." که به نظرم خیلی درست بود.

یکی‌ش هم یه speech واقعاً زیبا بود. حیف که یادم نیست درست و حسابی ولی داشت می‌گفت اگه این کار رو بکنی there's not that cup of tea you wanted, you can't read another book

وای خدایا چرا درست و حسابی یادم نیست 😭😭😭😭 گاد

و اینکه در مورد شرایط خودش هم توضیح داد و گفت این رو تا حالا به کسی (از این زندگی جدیدش حداقل) نگفته، ولی اون هم went through this و اینکه. نمی‌دونم. یادم نیست. ولی یه چیزی تو مایه‌های اینکه خودش هم می‌دونه چه حسی داشتم. و این هم گفتش که اگه مثلا جامون عوض می‌شد می‌گفت من دوست ندارم حرف‌های it's gonna be alright و اینا رو در این وضعیت بشنوم.

و اینکه پرسید ازم که

"You said if you were to tell this to someone, that would be me, why?"

که خب جواب منم این بود که با مقداری مکث گفتم خب یه دلیلش اینه که واقعاً به هیچ کس دیگه‌ای نمی‌تونم بگم،

i can't tell my parents obviously, and I can't tell my driends, like,, you know?

و اینکه یه دلیل دیگه‌ش هم اینکه

You alread know a lot about me and I kinda trust you because of that; so yeah. That's the reason.

که فکر کنم جوابی نداد و با یه لخند کم‌عمقی بهم نگاه کرد.

آهان یه حرف دیگه‌ای هم که زد این بود که خب ببین من به یه افترلایف اعتقاد ندارم و این جوری‌ام که اگه تمومش کنم دیگه تمومه واقعاً ولی تو اعتقاد داری، و من این جوری بودم که نه اتفاقاً ببین یکی از دلایلی که جلوم رو می‌گیره اتفاقاً همینه که آقا نکنه من تناسخ پیدا کنم و بیفتم توی یه زندگی داغون‌تر با مشکلاتی که الان دارم ولی بدترشون که مثلاً درس بگیرم و اینا؟

و اینکه آهان از یه جایی به بعد (فکر کنم بعد از اینکه توضیح دادم که چرا آیوی) اومد بغلم کنه. من نشسته بودم روی نیمکت و اون ایستاده بود، من دستام دور کمرش حلقه بود و سرم رو روی شکمش گذاشتم و اون بالا سرم بود و دستاش از بالا روی کت ف و بالای کمرم.. و با دست راستش داشت سرم رو نوازش می‌کرد و وسطاش گریه‌ش گرفت. و من یاد یه چتی که داشیم افتادم که حرف زدیم و درباره‌ی همین که من تا حالا گریه‌ی آیوی رو ندیده بودم. و خدای من، داشت قلبم می‌ریخت، واقعاً به قول آهنگ آرکتیک مانکیز:

But I crumble completely when you cry

این جوری بودم که عزیز دلم. عزیزم. عزیزم. نمی‌دونم چی بگم. ولی گریه‌هات بدجوری داره دلم رو آتیش می‌زنه. حیف که خودم اشکم نمی‌اومد 🥲

خلاصه که من که سرم اصلاً توی کاپشنش بود رسماً و نمی‌دیدمش ولی صدای گریه و فین فینش می‌اومد. اول فکر می‌کردم به خاطر سرماست که فین فین داره می‌کنه ولی می‌دونستم دارم خودم رو گول می‌زنم. و خدای من، دستش که روی سرم بود. تا حالا بهش نگفتم، ولی she has the gentlest touch ever. به خصوص وقتی دستاش توی موهامه و وقتی دستش رو می‌گیرم. خیلی gentle عه و واقعاً it drives me so crazy 😭😭 واقعاً چطوری؟! خدای من. دیگه نمی‌شه گفت عاشقتم ولی هنوز مووآن هم نکردم آیوی. به قول خودت، i've lost that hope ولی خب طول می‌کشه واسه مووآن. خوشحالم که هستی به عنوا نیک دوست واقعاً. Totally platonic.

خلاصه که این جوری و بعضی وقت‌ها فکر کنم سر خودش رو هم حس کردم یه بار که گذاشته شد روی سر خودم. بعد از چند دقیقه پرسید که

Did you see me cry?

و من گفتم no. و بعد دوباره پرسید که

Have you ever seen me cry?

و منم که باز یاد اون چت افتاده بودم این جوری بودم که no.

و اون این جوری بود که

Well you can see it now.

و من یه لحظه خودم رو یه ذره جدا کردم که بتونم ببینمش ولی نتونستم درست و حسابی ببینمش و خب اون هم من رو کشید توی بغلش و من بیشتر غرق شدم. خلاصه که بعدش که بالاخره رها کردیم i looked at her. توی چشم‌هاش نگاه کردم. چشم‌هاش غم داشتن و زیباترین چشم‌هایی بودن که دیده بودم. یکم رد خیی اشک روی گونه‌هاش خیلی محو معلوم بود. لبخند خیلیییی کوچیکی زده بود و از نگاهش غم می‌بارید. و منم با نگاه غم‌آلودم به اون دو تا چشم نگاه می‌کردم. خلاصه که این لحظه مثل چندین دقیقه طول کشید و اون خیلی سریع برگشت و پشتش رو بهم کرد و عینکش رو در آورد و داشت اشک‌هاش رو پاک می‌کرد. و بعد دوباره عینکش رو زد و برگشت سمتم و با همون نگاه یه چیزی گفت که من درست نفهمیدم و فکر کردم یه چیزی توی مایه‌های این گفته که من دارم گریه می‌کنم اون وقت تو نه؟! 😭😂

و بعد من این جوری شدم که وای 😭😂 ببین i cry over the stupidest sh!t ever like the stupidest movie, and like now I can't cry for god's sake

و من دستم رو روی صورتم گرفته بودم و یکم سرم رو به پایین خم بود در حالی که من همچنان نشسته بودم و اون ایستاده بود، اون هم وسط این توضیحات من دستش رو داشت می‌کشید توی موهای من و من یاد اون روز افتادم که دقیقاً همین کار رو توی همین موقعیت نشستن / ایستاده‌مون کرده بود و من کلی flustered شده بودم و اون گفت که فکر کنم نفهمیدی چی گفتم من که نگفتم چرا گریه نمی‌کنی، بعد من این جوری بودم که بهش نگاه کردم و گفتم آهان خب دوباره بگو چون فکر کنم نفهمیدم، و اون این جوری بود که گفتم b!tch you made me cry و با یکم خنده این رو گفت، و منم دوباره سرم رو پایین انداختم و گفتم آهانن... و اون با موهام داشت بازی می‌کرد و این جوری بود که you don't need to explain youself, even if I had asked you, you can just say "shove it up you a$s" و منم خنده‌م گرفتم و بیشتر با دستم صورتم رو پوشوندم (عادته موقع خندیدن به این جور چیزا) و اونم خنده‌ش گرفت 😭😂 و من این جوری بودم که فکر کن بعد این همه حرفی که زدی من بگم shove it up your a$s خب خیلی ناسپاس می‌شم که و جفتمون داشتیم می‌خندیدیم.

آهان و اینکه یک سری هم یه ماشین با یه آهنگ خیلی سم تو مایه‌های مازندرانی داشت از خیابون کنار خوابگاه رد می‌شد وسط حرف‌هایی که آیوی داشت بهم می‌زد و منم خنده‌م گرفت و اونم خنده‌ش گرفت و گفت بابا واقعاً می‌خوای بری؟! ببین آخه چقدر باحاله این دنیا (یه همچین چیزی) like can you get fhis from otherwhere

خلاصه که دیگه چیز دیگه‌ای یادم نمی‌آد از حرف‌‌هاش. تهش هم این جوری بود که خب دیگه اگه اوکی‌ای پاشیم بریم کپه‌ی مرگمون رو روی bedهامون بذاریم 😂 و منم این جوری بودم که وره و بلند شدم ایستادم و خب مشخصه که بغلم کرد دوباره.. این بار یه بغل واقعاً طولانی بود. خیلی طولانی و دلچسب. خدایا چقدر دلم این بغل رو می‌خواست. در حدی طولانی شد که دیگه من دستام خسته شده بورن. آها بعد اینکه من کلاه هودی‌م از سرم افتاده بود که اوایل بغلمون اومد بذاره روی سرم و من دوباره برش داشتم و اون هم این جوری بود که نخیر سردت می‌شه. و من این جوری بودم که خب الان نمی‌تونم این بغل رو embrace کنم به صورت full و اون هم خنده‌ش گرفت از ترکیب کلماتم و منم همین طور 😭😂 و تکرارش کرد و باز هم خندید و بعدش توی سکوت به بغل کردن ادامه داد..

آهان بعد ازم وسطاش پرسید how do you feel. منم یه کم فکر کردم و این جوری بودم که هممممم... i feel better, i feel calm, و یه چیز دیگه هم که یادم نیست.

همون پترن همیشگی بغلمون رو داشتیم.. هر از چند گاهی یکم تکون می‌خورد یه چیزی مثل slow dance و یکم جابه‌جامون می‌کرد... بعد از چند دقیقه من بهش گفتم how you ever noticed the way we hug? Like the pattern? و اونم این جوری بود که اوهوم. آره. وای چقدر خوشحال شدم که اونم متوجه شده بود. و بعد گفت we can also do it this way و بعد دست راستش رو گذاشت روی سرم و خمش کرد تا سرم روی شونه‌ش مقدار بیشتری قرار گرفت و شروع کرد به نوازش کرد سرم. وقتی شروع کرد همون حس butterflies یه لحظه کل وجودم رو گرفت، همون دلهره‌ای که یه لحظه می‌ریخت توی کل بدنم و همون shill که عاشقشم واقعاً. واقعاً نمی‌دونم چجوری توصیف کنم این gentle touchش رو. روی بالای کله‌م انگار فقط هوا رو جابه‌جا می‌کرد و وقتی به پشت سر و گردنم می‌رسید یه مقدار خیلی کمی توی موهام انگشت‌هاش فرو می‌رفت. و اینکه یه ذره پایین‌تر از موهام می‌ره (موهام پسرونه‌ن) و یکمی هم به از مرز خط موهام روی گردنم هم رد می‌شه که خیلی خوبه 😭🥲😂

به بغل کردنمون ادامه دادیم. دیگه آخرش منم هم دستام خسته شده بود و می‌دونستم آیوی هم سردشه. در نتیجه گفتم ببین i would, like, keep on hugging forever ولی اگه comfortable نیستی چون می‌دونم سردته یا your hands are sour و حتی دستای منم sour هستن و اینا، you can let go at any moment you want. و اونم این جوری بود که if you permit me to do so و منم یه چند لحظه چیزی نگفتم و موندم و این جوری بودم که منظورم رو از permit نمی‌فهمم و اونم این جوری بود که از permission می‌آد و معنی allow می‌ده و اینا و منم این جوری بودم که داداش می‌دونم ولی یه مقدار زیادی رسمی و اداریه و اونم این جوری بود که از قصد اتفاقاً این جوری گفتم منم گفتم آهان... و بعد از چند لحظه هم گفتم permission ما هم دست شماست 😔🫶 و اونم گفت اوووو 😔✨️ آره خلاصه 😂

یه کم دیگه هم فکر کنم بغله رو ادامه دادیم تا اینکه بالاخره جدا شدیم و لحظه‌ی آخر جدا شدنمون وقتی از هم دور شدیم من یه چند لحظه دستام رو دور کمرش نگه داشتم و توی چشماش نگاه کردم. مثل فیلم‌ها نگاهم بین دو تا چشم‌هاش جابه‌جا می‌شد.

خلاصه که همین. دیگه واقعاً رفتیم بخوابیم و نمی‌دونم واقعاً چی شد که وسط راه به فکت‌هایی عجیبی از جیش کردن رسیدیم 😂😂😂

و اینکه تهش هم گفتم ممنون و اینا. خدایا. چقدر خوب بود که این همه تونستیم وقت بگذرونیم. واقعاً محشر.

امشب هم یه اتفاق‌هایی افتاد که دیگه فردا می‌نویسمش. دارم از خستگی می‌میرم.

خداحافظ همگی. خوشحالم دیگه. :>

249~ مرگ به وقت بهار

خب این کتاب. 4 ستاره می‌گیره و نمره‌ی 18 از 20 توی دفتر کتاب‌هام.

واقعاً what the f. البته از نظر خوبش.

اگه از این خوشتون می‌آد که اعتراف کنید به ندونستن، به نظرم از این کتاب لذت خواهید برد. کتاب مثل نشستن پای حرف‌های یه آد مدرست و حسابی بود که من هیچی از حرف‌هاش سر در نمیارم ولی دارم لذت می‌برم و هر از چند گاهی در موافع نادری یهویی می‌فهمم یارو چی می‌گه.

از اون کتاب‌هاییه که می‌دونم اگه برای بار دوم بخونمش بیشتر قراره بفهممش. فعلاً ولی سراغش نمی‌رم. خسته‌م کرد، اما از این خستگی زیاد ناراضی نیستم :">