خیلی وقت بود چیزی اینجا ننوشته بودم

خیلی وقت بود که با آیوی هم وقت نگذرونده بودیم

امروز من رو بستنی مهمون کرد (به خاطر شرطی که باخته بود D:<)

و اینکه منم دستبندی که براش بافته بودم رو بهش دادم

خیلی خوشش اومد، البته باید براش اتصالش رو ردیف کنم

و اینکه خیلی خوشحالم که باهم دوستیم. We weren't meant to be lovers i guess. ولی خب. هنزو یکم به صورت رومنتیک دوستش دارم. هنوز هم وقتی بغلم کرد و دستش رفت توی موهام دلم یه ذره ریخت.

وای وقتی دم اتاقشون بودیم این جوری بود که کلی به دستبندی که براش درست کرده بودم زل زدم و دستش رو توی دستام گرفته بودم و ذوقش رو داشتم، بعد اون یهویی یه بوشه روی موهای سمت راستم / صورتم گذاشت و من این جوری شدم که انگار حس کردم خودم هم که چشم‌هام برق زدن... وای. و بعدش هم که بغلم کرد و دستش هم برد توی موهام and i'm done. خدایا. منطقیه که رومانتیکلی دوستش نداشته باشم. دارم تلاشم رو می‌کنم. اَی خِدا چرا این استریتههه 🥲😭😂

تازه عکس دوستش و دوست‌دختر دوستش رو نشونم داد. وای ولی خوبه که می‌تونم با اینکه we have history ولی می‌تونم روش حساب کنم سر اینکه باهاش حرف بزنم درباره‌ی my identity و کراش‌ها و هر چی. And she's supportive!

و یه چیزهای دیگه هم همین طور. حوصله ندارم بنویسم.

فعلاً. باید بیشتر بنویسم.