253~ خیلی وقته
خیلی وقت بود چیزی اینجا ننوشته بودم
خیلی وقت بود که با آیوی هم وقت نگذرونده بودیم
امروز من رو بستنی مهمون کرد (به خاطر شرطی که باخته بود D:<)
و اینکه منم دستبندی که براش بافته بودم رو بهش دادم
خیلی خوشش اومد، البته باید براش اتصالش رو ردیف کنم
و اینکه خیلی خوشحالم که باهم دوستیم. We weren't meant to be lovers i guess. ولی خب. هنزو یکم به صورت رومنتیک دوستش دارم. هنوز هم وقتی بغلم کرد و دستش رفت توی موهام دلم یه ذره ریخت.
وای وقتی دم اتاقشون بودیم این جوری بود که کلی به دستبندی که براش درست کرده بودم زل زدم و دستش رو توی دستام گرفته بودم و ذوقش رو داشتم، بعد اون یهویی یه بوشه روی موهای سمت راستم / صورتم گذاشت و من این جوری شدم که انگار حس کردم خودم هم که چشمهام برق زدن... وای. و بعدش هم که بغلم کرد و دستش هم برد توی موهام and i'm done. خدایا. منطقیه که رومانتیکلی دوستش نداشته باشم. دارم تلاشم رو میکنم. اَی خِدا چرا این استریتههه 🥲😭😂
تازه عکس دوستش و دوستدختر دوستش رو نشونم داد. وای ولی خوبه که میتونم با اینکه we have history ولی میتونم روش حساب کنم سر اینکه باهاش حرف بزنم دربارهی my identity و کراشها و هر چی. And she's supportive!
و یه چیزهای دیگه هم همین طور. حوصله ندارم بنویسم.
فعلاً. باید بیشتر بنویسم.