276~

این هفته، هفته‌ی اول دانشگاه بود

و واقعاً پاره شدم

شاید ۴ تا کلاس توی یکشنبه-سه‌شنبه‌ها ایده‌ی جالبی نبود 🤡

چه کنم که چاره‌ی دیگه‌ای ندارم مگه اینکه توی ترمیم کللللل برنامه‌م رو بکوبم از اول بسازم (که همچین قصدی ندارم)

ولی! نکته‌ی خوبش اینه که اونقدر خسته‌م که حتی وقت فکر کردم به غم‌هام رو ندارم. هاه.

یه مسئولیت هم واسه جشن ورودی‌هامون گردن گرفتم که امیدوارم پاره‌ترم نکنه (🤡🤡🤡)

و باید بخونم. باید همین هفته‌های اول استاتیکم رو مرور کنم چون پایه‌ی ضعیفی دارم. ای خاک تو سر من، ای کاش ترم قبلی عین آدم خونده بودم.

به هر حال.

در مورد آیوی. احساسات مزخرفی نسبت بهش دارم. همزمان هم دلتنگشم، هم دلم نمی‌خواد ببینمش. نمی‌دونم. مووآن؟ احتمالاً؟! نمی‌دونم. زیاد توی ذهنم میاد. تابستون خیلی اوکی بودم ولی این اواخر... نمی‌دونم.

می‌دونی، دلتنگ آیوی نیستم. دلتنگ اون کارهای به خصوص روابط عاشقانه‌ام.

فکر کنم چوم پریود شدم از این نظر داغون‌ترم و بیشتر دلم زن می‌خواد؟! آه. خیلی وقت بود که به زن خواستن فکر نمی‌کردم.

در واقع، دارم سعی می‌کنم dqte کردن رو decenter کنم. دلم می‌خواد رو خودم و وقتی که تنهایی با خودم می‌گذرونم، کار کنم. سخته. ولی من می‌تونم. تنهایی هم خوش‌گذرونی‌های خودش رو داره D:

شاید دارم خودم رو گول می‌زنم، شاید هم نه.

فردا دیگه رسماً کار رو شروع می‌کنم. دیگه هفته‌ی اول و آسون‌گیری‌های هفته‌ی اول تموم شد. وقت درس خوندن و کار کردنه.

275~ این چند روز

این چند روز مسافرت بودیم، مشهد

و خوش گذشت

و در مورد تتو با مامانم حرف زدم

در نهایت ولی خیلی اواخر سفر مزخرف بود

خیلی کلافه می‌شدم در کل (overstimulated)

روی مود جالبی نیستم. ولی دووم میارم

وقتی رسیدیم خونه و بعد از استراحت و...، درس‌ها رو شروع می‌کنم

ریاضی ۲ هم شروع کرده بودم از چند وقت پیش و خوب داره پیش می‌ره

و اینکه انتخاب واحد این ترم خیلی مزخرف بود

هر چند که شانسی که آوردم اینه که با اینکه علم مواد بهم نرسید ولی درخواست آموزشی‌م رو رسیدگی کردن و خدا رو شکر با استادی که می‌خواستم بهم دادن

و اینکه فیزیک ۲ هم با نمودار پاس کردم و اوکی شد. فقط مونده آز ۲ که توی انتخاب واحد برنداشتم چون فکر می‌کردم افتادم فیزیک ۲ رو و قصد برداشتن فیزیک ۲ و آز رو باهاش همنیاز کردن رو نداشتم

ترم ۳ ترم سختی خواهد بود؟ از نظر درسی شاید. احتمال زیاد. ریاضی ۲، دیف (معادلات دیفرانسیل)، دینامیک. این سه تا قراره درس‌های سخت باشن و شاید هم مقمص (مقاومت مصالح) چون که استاتیک رو با ۱۳.۶ پاس کردم و اصلاً پایه‌ی خوبی ندارم.

از نظر روحی روانی؟ فکر می‌کنم بهتر عمل کنم.

مامان واسه تتویی که می‌خوام برای تولد ۲۰ سالگی‌م بزنم، حسابی شرط و شروط گذاشته. معدل الف بودن یکی از شرط‌هاست.

البته چیزی هم که هست اینه که شرط‌هایی که گذاشته اهداف خودم هم هستن.

کلی چیز میز از مشهد خریدم. یه ماگ، یه لیوان واسه نگه داشتن قلمموهام (از ماگی که "سنپای" بهم هدیه داده بود و به این منظور استفاده می‌کردم، متنفرم.) یه جفت گوشواره‌ی عجیب غریب، آویز گوشی (شکل اردکه و دو تا خریدم که با ف.س. ست کنیم :>) و جوراب رنگین‌کمونییییییی که خیلیییی می‌خواستممممم، و یه شمع واسه اتاقم که خیلی پاییزی و خوبه. فقط خیلی دکوریه و فکر کنم نتونم روشنش کنم 😭😂

همین. فعلاً.

274~

دیروز خیلی بدجور سرما خوردم و مریض شدم

امروز بهترم

و اینکه یه چیز دیگه هم اینه که نمرات پایانترم فیزیک ۲ هم اومد و افتادم فکر کنم =) دقیق حساب نکردم ولی خب معلومه که افتادم

و نمی‌دونم چه خاکی به سرم بریزم

هنوز به مامان بابا نگفتم

آه

از اونور اوضاع با استار نمی‌دونم چجوری قراره پیش بره

هنوز حسم قوی نیست نسبت بهش

و می‌ترسم یه چیزی رو باهاش شروع کنم و بعدش مجبور بشم تمومش کنم

اه نمی‌دونم

نمی‌دونم اونم تا حدی ازم خوشش میاد یا نه

بعضی وقت‌ها این جوری‌ام که شاید؟ بعضی وقت‌ها هم این جوری‌ام که نه احتمالاً.

از اونور دلم نمی‌خواد به اصطلاح "توی آب‌نمک نگهش دارم"

چون از یه طرفی دلم می‌خواد ورودی‌های ۰۴ رو هم ببینم و شاید با یکی از اونها دیت کنم

ولی بعیده واقعاً

اه نمی‌دونممممممم

271~

جنگ هم بالاخره آتش‌بس شد انگار.

با شیرو کلی حرف زدیم این چند مدته. وای وقتی بالاخره توی تلگرام آنلاین شدم، اومدم توی گروه دسته‌جمعی‌مون گفتم، و اومد پیوی‌م سلام علیک D: دوستش دارم

یه چنل جدید هم زدم که توش مطالب کوئیر می‌نویسم. لینکش رو توی دیلی‌م گذاشتم. آیوی هم نیومد. بهترررررررر

ولی شیرو اومد D:

با شیرو آروم داریم پیش می‌ریم.... خوبه. وای دوستش دارم ولییی D:

و فکر می‌کنم از آیوی هم مووآن کردم. دیگر تمامممم.

حال روانی مزخرفی دارم ولی اوکی.

268~

وای دو روز دیگه سه تا امتحان دارم و قراره پدر صاحابم در بیاد 😭😭😭

وای.

دیشب خواب آیوی رو دیدم. دوستم داشت. من رو درک می‌کرد و دوست می‌داشت. توی خوابم هم همون موقع بهش گفتم چقدر بی‌انصافی. انگار می‌دونستم واقعی نیست. این جوری بودم که وقتی دوستم نداری اذیتم نکن... انگار کل اتفاقات واقعیت رو توی خواب یادم بود.

و بعدش که بیدار شدم اصلاً این جوری بودم که اون آیوی بود که توی خوابم دیدم؟ حداقل آیوی واقعی نبود. آیوی‌ای بود که من دلم می‌خواست باشه...

الان وقت فکر کردن بهش رو ندارم. باید رو امتحانام تمرکز کنم. و به علاوه، این جوری‌ام که شیرو بهتره. اتفاقاً جور ابراز احساساتش شاید شبیه خوابم بود. نمی‌خوام دیگه به آیوی، چیزی که فقط پتانسیل بود، فکر کنم. می‌خوام تمرکزم روی خودم باشه، و شیرو.

267~ چهارشنبه و اکنون.

چهارشنبه با دو تا از دخترا و دو تا از پسرا رفتیم کریم‌خان

خوش گذشت

اون فروشگاه استیکر رو رفتیم

و من کم کم داره از اون دختره خوشم میاد

یه دختره‌ست که می‌دونم بای هم هست

اینجا "شیرو" صداش می‌کنم.

حس می‌کنم اونم کم کم داره از من خوشش میاد؟ امیدوارم.

و اینکه آیوی.... نمی‌دونم. کم کم دارم مووآن می‌کنم ویگه.

الان اتاق آیوی‌اینام. آیوی داشت توی دفترش یه چیزایی می‌نوشت. منم یهویی به ذهنم رسید بنویسم. می‌خواستم بنویسم.

و اینکه پنجشنبه هم طبق معمول با مامان بابا دعوام شد. دیگه به پارت ثابتی از دیدنشون تبدیل شده. اه.

:(

درس‌ها.... کاری براشون نکردم. باید کاری کنم. نمی‌شه این طوری.

خسته‌م.

:(((

265~ status

خبری نیست جز افسردگی.

البته امشب می‌رم کنسرت موسیقی کلاسیک. امیدوارم که خوش بگذره D: تنهایی قراره برم.

دیروز هم کلاس‌های ta رو پیچوندم و با بچه‌ها رفتیم نمایشگاه کتاب. خوش گذشت ولی خسته‌کننده بود.

256~

از وقتی برگشتم خونه متوجه شدم دارم مثل آدم خواب می‌بینم. وقتایی که دانشگاهم به ظرز عجیبی خواب نمی‌بینم. یا اونقدر قاراشمیشه که بلافاصله بعد از بیدار شدن همه‌ش یادم می‌ره.

دو شبه خواب آیوی رو دیدم.

فایده‌ای هم داره که تعریفشون کنم؟


با مامان بازم دعوام شد. شب تولد آیوی بود. داغون بودم. ولی به آیوی هیچی نگفتم. نباید هم گفت. بچه تولدش بود. نمی‌خواستم ناراحت بشه.


ویرانم ولی می‌رانم. :">

درگیر سالیدورکسم. خوشم میاد. اگه یه ذره اندازه‌ها رو بهتر روی عکس‌های تمرینا می‌زدن راحت‌تر هم بود. نرم‌افزار خوبیه. حس مهندسای واقعی بهم دست می‌ده.


کادوی آیوی ناتمومه هنوز، ولی فرصت دارم کاملش کنم. بعد از میانترم‌ها احتمالاً بریم بیرون و بهش کادوش رو بدم. می‌خواستم وسط عید ببینمش، ولی تهران نیست. امروز برمی‌گردن شهرشون. امروز بازم روش کار می‌کنم.

255~ آپدیت

خسته‌م. دائماً احساس خستگی می‌کنم.

از اول ترم هیچ کاری نکردم و هیچ درسی نخوندم. چندین کلاس رو نرفتم و الان هیچی به هیچی واقعاً.

امیدوارم همت کنم و برم کتابخونه و درس بخونم.

بالاخره سر پریود نشدنم رفتیم دکتر و آزمایش نوشت برام و آمپول که بشم. چند روز پیش آمپوله رو زدم. هنوز پریود نشدم.

مامان بابا فکر می‌کنن افسردگی دارم. تبریک! بالاخره متوجه شدین D:::::::::::: و فکر می‌کنن با تهدید و guil-trip کردن من همه چیز رو می‌تونن درست کنن!

حتی حوصله ندارم روی کادوی تولد آیوی کار کنم.

رنک‌ها هم اومد. بی‌حسم نسبت بهش. نسبت به همه چیز احساس بی‌حسی و numb بودن دارم.

امروز آلبوم جدید تامینو می‌آد. این رو واسه‌ش خوشحالم.

امروز سالگرد فوت فرامرز اصلانی نازنینم هم هست. روحت شاد، یادت گرامی.

همه‌ش سردرد و احساس خواب‌آلودگی، گلودرد، چشم‌درد، خستگی، خستگی، خستگی ناشی از خوابیدن زیاد، دلم می‌خواد فقط توی تخت‌خوابم تا ابد دراز بکشم، توی فکر و خیالم رها. وای خدایا چقدر درد حس می‌کنم. نمی‌خوام. نمی‌خوام. نمی‌خوام.

+ سریال کلایدوسکوپ رو تموم کردم. جالب و عالی بود. به این ترتیب دیدم که اول سفید، بعد از بنفش به ترتیب رنگ‌های رنگین‌کمون تا صورتی.

+ این the perks of being a wallflower رو هم دیدم و عاشقش شدم. new comfort movie.

245~

فردا فیزیکه و آخری‌ش

خدایا فیزیک 1 رو نرینم

لطفاً لطفاً لطفاً 😭😭😭

243~

روانی‌م کرد این دختر و رفیقاش.

مهم نیست 😊😊😊😊😊

237~

الارا بشین درس بخون. تو رو خدا 😭😭😭😭

+ یکم دیشب با آیوی حرف زدیم. خیلی حس خوبی گرفتم. دلم براش تنگ شده. حس می‌کنم خیلی می‌فهمه و خیلی منطقی با موضوع ما داره رفتار می‌کنه. البته یه ذره از دستش ناراحت هستما... ولی خب. برای اون هم سخت بوده این چند وقت. هر چند نه به اون اندازه‌ای که برای من سخت بوده. البته نمی‌دونم. من که خبر ازش نداشتم. ولی می‌دونسته که من حس می‌کردم داره ایگنورم می‌کنه. خدایا هرچی صلاحه لطفاً..

++ احتمالاً چهارشنبه شب برگردم خوابگاه. اونجا می‌شه بهتر درس خوند + پنجشنبه‌ش برامون کلاس رفع اشکال گذاشتن.

+++ بابا گفت می‌تونه بعد از امتحاناتم من رو پیش تراپیست ببره. وای خدایا. امیدوارم یه فایده‌ای داشته باشه و خلاص بشم.

کارها:

تمرین‌های فصل 10 فیزیک

• تمرین‌های فصل 11 فیزیک

• ریاضی

تکلیف زبانم

236~ درسا

تصمیم گرفتم ریاضی رو حذف نکنم

ایشالا که می‌خونم و پاس می‌شم

پایانترمش رو 7 از 12 بگیرم حله ایشالا

تنها درسی که الان افتضاحم همونه بین میانترم‌ها

و پایانترم ها قراره سخت تر هم باشن چون مثلا فیزیک این جوریه که میانترم عملاً از درس‌های دبیرستان بود ولی پایانترمش چیزهای جدیده مثل چرخش و اینا

شیمی هم اگررررر همت کنم خوبه

کلاً باید همت کنم 😭😭😭

خیلی بی‌انگیزه و بی‌تمرکزم در حالی که می‌دونم قراره پارههههه بشمممم

و باید از این فرصت‌ها استفاده کنم و بخونم ولی هی نمی‌شه.

235~

نمی‌تونم بخوابم.

آیوی. خیلی بی‌شعوری.

اون جوری که توی بغل اون دختره‌ی لعنتی خوابیده بودی، دستاتون تو دست هم و دست اون لای موهات...

از اول شب تا الان نتونستم بخوابم.

برنامه‌م این بود که ۶:۳۰ پاشم برای کلاس‌ها.

مثل سگ بیدارم.

وقتی که من تازه برگشتم و تو حتی به خودت زحمتی ندادی که بلند شی.

و منی که بهترین ادکلنم رو زده بودم تا وقتی که بغلم کردی از عطرش خوشت بیاد.

Just tell me to f**k off.

فردا هم سر کلاس قراره ببینمش.

چندین بار رفتم دستشویی از سر شب. الان هم که در معرض گلاب به روتون، بالا آوردن بودم. ولی بالا نیاوردم.

تپش قلب و معده‌درد لعنتی نمی‌ذاره بخوابم.

و اینکههههه she doesn't give a sh!t.

مطمئنم.

با اینکه هیچ پیوندی بینمون نیست ولی حس خیانت دیدن بهم دست داده.

این از اون هفته‌ی لعنتی، این هم از این. The last straw بود واقعاً.

234~ جشن یلدا

(نوشته در سوم دی، ساعت 23)

آیوی به شدت داره ایگنورم میکنه

و این دقیقا یه چرخه‌ی تکراری شده

هی من با دوست صمیمی‌هام در طول زمان

همه‌ش به همین ختم شده

اَه.

امشب جشن یلدای دانشکده‌مون بود و خیلی خوش گذشت

و توی پک‌های خوراکی هم که بهمون دادن فال حافظ هم بود

و من مال خودم رو که باز کردم باز هم برگام ریخت چون این سرس دیگه خیلی واقعی بووووووود یعنی چییییییییییی

"از دیده خون دل همه بر روی ما رود =-=-= بر روی ما ز دیده چه گویم چه‌ها رود

ما در درون سینه هوایی نهفته‌ایم =-=-= بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود"

درد دل زیادی داری که نمی‌توانی به هرکسی بگویی. رو به سوی معشوق خود می‌کنی ولی او هم صدای دل شما را نمی‌شنود و رو برمی‌گرداند و از بی‌تفاوتی همه دل‌تنگ هستی. خودت فردی پاکدل هستی به خدایت توکل کن و بدان اگر خدا بخواهد مراد دلت را خواهد داد.

وای برگام ریخته از شدت اینکه هر کلمه‌ش مو به مو درست بودددد

به آیوی هم نشون دادم و اون چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد

آیوی هم فال خودش رو که خوند مال اونم خیلی دقیق بود

بهش می‌گفت داداش به زیردستانت یکم بیشتر اهمیت بده 😂😂😂

و یه چیزای دیگه که درست بودن ولی نه در حدی که مال من درست بود ولی خب بازم

بعدش آیوی گفت "نیاز دارم که این فال رو ایگنور کنم"

خیلی دلم می‌خواست بگم" دقیقا همون جوری که این چند روز من رو ایگنور می‌کردی؟!"

ولی چون جلوی بقیه بودیم نگفتم :/ (الان توی چتمون گفتم بهش)

فالم رو هم به بقیه نشون ندادم هر چند از ریکشنم فهمیدن خیلی دقیق بوده

و moon حدس می‌زد ربط داره به فال قبلی‌م (نه اصلاً ربطی نداشت 🤡🤡🤡)

آیوی قشنگگگگ می‌دونه که داره ایگنورم می‌کنه و قشنگگگگ هم می‌دونه که منم می‌دونمممممممم

اَه اَه اَه

وای خدای من.

خب بگو دوستم نداری :(

دیشب ولی بغلم کرد

ولی کاملاً بغل از روی عذاب وجدان بود

وای خدایا من چقدر mommy issues دارم

وقتی روی istj کراش بودم daddy issues رو می‌دیدم

گفتم داداش من با یه دختر قرار می‌ذارم این مشکل حل می‌شه

دیدم نه باباااااا دقیقا mommy issues هم دارم D:::::::

هعی. هر چند که از پشت بغلم کرد (البته از جلو یکی از هم‌اتاقی‌هاشون داشت بغلم می‌کرد و آپشن دیگه‌ای نداشت)

و دستاش دور کمرم و سرش تکیه روی قسمت پایین گردنم.

هعی.

چه فایده. (باید به خودم بگم غلظ نکنننننننن ولی خب.)

دیشب دیگه دیده بودم خیلی داشت ایگنورم می‌کرد.

وای خدایا چقدر بی‌ترتیب اینا رو تعریف کردم.

راستش دیروز موقع ناهار خیلی ساکت بودم. پریشبش حداقل 2 ساعت گریه کرده بودم سر آیوی.

و بعد آیوی هم سر میز بود تقریباً نزدیکم.

و دیگه بالاخره که دید اینقدر من بی‌حال و ساکتم پرسید "خوبی؟"

یه جورایی این "خوبی" با یه لحن خاص، بین ما یه رمزه.

منم سر تکون دادم و به زور گفتم "نه"

وای خدایا انگار داشت گریه می‌گرفت

خیلی زود هم کلاس مجازی رو بهونه کردم و برگشتم خوابگاه

هر چند که ده دقیقه بعد از راه افتادنم پیام داد و جدی ازم پرسید "الارا، خوبی؟ چی شده؟؟"

که منم خیلی تمیز جواب دادم که "نگران نباش، اتفاقی نیفتاده" (بعد از کلاس)

که داداش گلمون تا ساعت 7 فـ*کینگ غروب سین نکرد D::::::::

و بعد پرسید که الان اتاقتون هستی و اینا که بیام ببینمت و اینا

منم خیلی کوتاه جواب می‌دادم و بدون اموجی و این چرت و پرتا

که در زد و گفتم بریم یه بستنی‌فروشی نزدیک که یه سری از همکلاسی‌هامون داشتن می‌رفتن

منم زود آماده شدم و رفتیم

توی راه برگشت هم ما دو تایی برگشتیم

و اونم پرسید یادم نیست دقیقا چی ولی تو مایه‌های اینکه "are you mad at me?"

که منم تصحیحش کردم به اینکه "I'm not MAD at you."

و اونم با خنده‌ی nervous گونانه اصلاح کرد که "are you... sad at me؟!"

و خب تهش هم توی خیابون حرف نزدیم چون من بهش گفتم سختمه توی خیابون

توی خوابگاه هم که نمی‌شد

در نتیجه اصلاً حرفی نزدیم.

بعداً که رفته بودم اتاقشون هم من رو ایگنور می‌کرد

تهش که خواستم خداحافظی کنم برم رفته بود مسواک بزنه

منم با دوستاش درد دل کردم (صد درصد که نگفتم از آیوی ناراحتم)

و اونا هم بغلم کردن

و بعدش آیوی که برگشت تعجب کرده بود که من رو توی بغل اونا می‌دید

و بعد من همین جوری گفتم خیلی سربسته براشون

هر چند که آیوی خودش می‌دونست

و از پشت بغلم هم کرد (همون که تعریف کردم)

خیلی gentle رفتار می‌کنه کلاً

اون سری هم که داشت موهام رو نوازش می‌کرد (این پست) خیلی یواااااش دست می‌کشید

این سری هم وقتی دستاش رو داشت می‌آورد جلو خیلییی آروم بود. god that's so smexy.

و بدش هم که من داشتم ادامه می‌دادم یک لحظه moon بهم گفت الارا میخوای یه ذره آب بخور

واقعاً بغضی بودم انگار

و همین جوری داشتم آب می‌خوردم و حرف میزدم کم کم

و وقتی ساکت بودم آیوی پرسید: "Would a hug help?"

و منم گفتم "It always helps"

و بعد اونم گفت که لیوانت رو بذار کنار پس و بعد بغلم کرد

موقعی که توی بغلش بودم به مدلی که بغلم می‌کنه دقت کردم

هر دو تامون می‌ریم سمت چپ اون یکی

من همیشه دستم رو از پایین می‌ذارم روی قسمت بالای کمر / کتف / شونه

و اون همیشه دستش رو از روی بازو و شونه‌هام (از کنار / بالا) رد می‌کنه

و انگار گردن‌هامون بهم می‌چسبه و آیوی بعضی وقت‌ها خودش رو adjust میکنه و سرش رو می‌چرخونه و حس می‌کنم زیر چونه‌ش روی گردنم قرار می‌گیره

و من دلم می‌خواست دستم رو یه مقدار بالاتر بیارم که از پشت موهاش رو نوازش کنم ولی وقت نشد

خلاصه که این جوری.

و بعدش هم که الان اومده در جواب اون پیام بالایی که گفتم، این رو نوشته (ادامۀ مطلب)

# ادامه نوشته

233~

دیشب توی اتاق آیوی و moon یلدا رو جشن گرفتیم

فال حافظ هم گرفتیم

وای من نیتم آیوی بود

و حافظ جواب داد چه جوابییییی

وای

همه این جوری بودن که "وای الارا تو کراش زدی؟!؟!؟! کراشت کیهههههه"

بعد من این جوری بودم که "نههههه بابا من روی هیچ کسی کراش نیستممم"

وای آیوی خودش هم بود اونجا

من اون لحظه اصلاً بهش نگاه هم نمی‌کردم از ترسم

وای ولی قطعاً که فهمیده نیتم اون بوده

حالا این به کنار

دو سه شب پیش که خوابگاه کنار شام انار می‌داد

من انارم رو که می‌خواستم بردارم به نیت آیوی برداشته بودم

یعنی دلم می‌خواست واسه‌ش دونه کنم D:

بعد جالبه انار همه یا افتضاح بود یا چنگی به دل نمی‌زد

من انارم که باز کردم چناااااان انار قشنگیییی بوددددد

انقدر سرخ بود انگار خون بود و مثل یاقوت

خودم هم دونه کردم و گذاشتیم سر سفره

و بعدش هم آخر شب که یه مقدار ازش مونده بود و من دادمش به آیوی

و آیوی این جوری بود که جدی اوکی من این مقداری که مونده رو بخورم؟

بعد من ماین جوری بودم که آره و اینا

بعد همون لحظه با گوشی‌م بهش پیام دادم و بهش گفتم اناره اصلاً از اولش به نیت تو بوده

وای چقدر خوشحال شدددد و بغلمممم کردددد :>>>>

هرچند که دیشب حسابی داشتم حسودی می‌کردم

چون وقتی بزن و برقص بود به شوخی انگار داشت با بقیه لاس می‌زد

داداش این شوخی‌هات رو چرا من نه؟ 😭😭😭😭😂😂😂😂😂

آره خلاصه :> اینم از اولین شب یلدایی که با خانواده نبودم :">

222~

اصلاً حوصله‌ی نوشتن رو ندارم :/ در نتیجه خیلی خلاصه می‌گم

امروز اولین جلسه‌ی عملی رانندگی بود. خوب بودم، بدک نبود.

هر چند که از دو نفر تیکه شنیدم :|

هعی. بگذریم.

218~

خب خب دیروز رفتیم خونه‌ی این همکار مامانم که از پسر و دخترش توی این پست (کلیک) حرف زده بودم

حوصله‌ی تعریف کردن ندارم :|

فقط اینکه دفترهامون رو با هم مبادله کردیم الان دفتر ز دست منه که براش یه صفحه رو انجام بدم

دفتر منم دست اونه

خلاصه که این جوری

ح هم نبود

خانوم ر و ز هم همه‌ش توی آشپزخونه بودن

مثلاً قرار بود توی همون خونه من و ز کارمون رو تموم کنیم ولی خب نشد چون ز همه‌ش توی آشپزخونه بود :|

البته تهش یه مقداری کار انجام دادیم

خلاصه که اینجوری

197~

این چند روز رو (از آخرین امتحان) کاملاً هدر دادم. هیچ کاری نکردم.

الان یادم افتاده دوشنبه آزمون دارم. منی که "مثلاً" کل ریاضی‌ها رو توی این چند روزی که گذشت خوندم و تست زدم.

می‌ترسم گندش در بیاد.

واقعاً نمی‌دونم چرا نمی‌تونم خودم رو مجبور کنم درس بخونم.

اه اه اه اه اه

داغونم. با اینکه می‌دونم افتضاحه، ولی باز هم به این کار ادامه می‌دونم. انگار داره عادی می‌شه.

نباید هدر می‌دادم این وقت‌ها رو.

هر روزی که می‌گذشت به این فکر می‌کردم. آیا باعث می‌شد واقعاً شروع کنم؟ نه.

حتی می‌ترسم که فکری که درباره‌ی فردا دارم هم درست باشه. یعنی فردا رو هم به چرت و پرت بگذرونم و درس نخونم.

وای خدا.. خدایا تو که این همه بهم هوش و استعداد دادی، چرا تنبلی رو توی وجودم گذاشتی؟! (یعنی این حرفی که الان زدم، ناشکریه؟ خدایا ببخش :< )

مامان اگه بفهمه این چند روز رو نخوندم جرم می‌ده.

خدایا. کمک. کمکم کن. لطفاً. لطفاً. خواهش می‌کنم.

196~ سنپای

کسی که یه روزگاری صمیمی‌ترین رفیقم بود

کسی‌که با اینکه دو سال تمام توی یه کشور دیگه بودم با این حال هیچ وقت دوستی‌مون ذره‌ای کمرنگ هم نشد

حالا چتش داره توی پایین‌ترین گوشه‌ی تلگرامم خاک می‌خوره :)))

.

(بماند که اول خودش این مسخره‌بازیا رو شروع کرد من رو از چنل دِیلی‌ش (که در اصل یه چنل برای سورپرایز تولد من و برای من بود) ریمو کرد)

تازه ۹۹٪ مطمئنم اون روز (کلیک) من رو پیچونده لعنتی.

و جالبه بعد از اون روز من فقط یه پیام تشکر دادم بعدش دیگه هیچچچچ پیام ندادم

حتی جوابم رو هم نداد فقط یه ریکشن زد

از اون موقع به بعد هم هیچ پیامی ندادیم

و الان که دارم پیام‌های این چند وقت اخیر رو می‌خونم می‌بینم چقدررر من داشتم التماسش می‌کردم (که مثلاً بریم بیرون)

واضح بود دیگه از من خوشش نمیاد

البته یه موردی که بود این بود که من این رفتارهاش رو می‌دونستم ولی می‌ذاشتم به حساب اینکه حالش بده

چون قبلنا هم بی‌حوصلگی‌ش رو دیده بودم

منتظرم کنکور تموم شه فقط که باهاش برای همیشه قطع ارتباط کنم

بدبختی می‌دونی چیه؟ من بجز اون امسال هیچ "رفیق" دیگه‌ای نداشتم، اما اون ۱۰۰ تا بهتر از من رو توی مدرسه‌ش داشت :)

دیگه ذره‌ای برام مهم نیست. امیدوارم زندگی نسبتاً خوبی رو در آینده داشته باشه.

هر چند که هنوز ازش بدم می‌آد و به اون بی‌حسی مطلق نرسیدم. این نشون می‌ده هنوز برام مهمه.

مثلاً وقتی که با istj دیگه همه چی رو تموم کردم و بلاکش کردم، به اون بی‌حسیه رسیده بودم. نه ازش متنفرم نه ازش خوشم می‌آد. تازه امیدوارم که یه آینده‌ی عالی هم داشته باشه! واقعاً اهمیتی برام نداره.

ولی انگار سنپای هنوز برام اهمیت داره. لعنتی.

192~ کالین هوور :/

تو رو جدتون کالین هوور نخونید

نه بخرید نه بخونید

مگر اینکه دلتون می‌خواد یه داستان بدتر از تمام فن‌فیکشن‌های ا/ت واتپد بخونید

و بدبختی‌ای که هست اینه که کتابای "ما تمامش می‌کنیم" و اینا رو من دست بچه‌های ۱۲-۱۳ ساله می‌بینم

و خب کالین هوور کاملاً روابط خیلی سمی‌ای رو توی کتاب‌هاش رمانتیک کرده

برید یه دو تا ویدیوی یوتیوبرهای خارجی در مورد سمی بودن کالین هوور ببینید دستتون میاد

188~

منتظرم کنکور تموم بشه تا بعدش دیگه برای آخرین بار با سنپای حرف بزنم و ارتباطمون رو تمومش کنم.

+ جالبه من تا الان چند بار که خواستم اکانت تلگرامم رو حذف کنم و دوباره یه اکانت بزمم، همه‌ش به خاطر سنپای نخواستم که پاک کنم، چون یه عالمه باهاش چت داشتم.

185~ سنپای

هَی خِدااااا

خلاصه بگم

امروز قرار بور با سنپای برم بیرون که کنسل کرد :|

روز قبل کنکور اردیبهشت که بهم زنگ زده بود پیشنهاد داد بعد کنکور اردیبهشت یه بیرون بریم (به خصوص که برای تولدم که توی اسفند بود هم بیرون نرفته بودیم)

خلاصه که بعد از کنکور که کلا انگاری یادش رفت

دو روز بعدش یادش که انداختم گفت شهر پدرشه (یه شهریه نسبتاً نزدیک به شهر ما ولی دوره :| توی همون استان خودمونه)

و تازه بلافاصله هم بعدش رفته تهران خونه‌ی خواهرش اینا

یا برعکس نمی‌دونم یادم نیست

خلاصه که من صبر کردم دوباره آخر هفته‌ش پیام دادم بهش

گفتش همون شهره‌ست و تا یکشنبه (تعطیلات) هم اونجا قراره بمونن

خلاصه من دوباره تا آخر این هفته صبر کردم

و قرار شد امروز (شنبه) بریم بالاخره خیابون بچرخیم

من ظهر گوشی‌م رو چک کردم خبری که نبود ازش

و بعدش هم نت نداشتم (نت از مامان بابام می‌گیرم) و خلاصه ندیدم دیگه پیامی ازش.

خلاصه که حسابی تیپ زدم و اینا

و سر ساعت ۴:۳۰ که باهاش قرار داشتم دم در خونه‌شون بودم

تا بهش پیام دادم که "من دم درم" دیدم اومد بیرون و از دیدنم تعجب کرد

و بهم گفت که "من که بهت پیام دادم که نمیام" و اینا

خیلی شرمنده خودش رو نشون می‌داد و اینا

احتمالاً انتظار دیدنم رو نداشت

منم برگام ریخت

خلاصه که گفت دعواش شده صبح با مامان باباش و الان باید با مهمونشون که قراره بیاد دنبالش بره بیرون

درست حسابی نفهمیدم چی می‌گفت

خلاصه که گفت "من بهت پیام دادم" و اینا منم گفتم "نت نداشتم" اونم گفت که "منم دیدم هی سین نکردی" و اینا و گفت که گوشی‌ش رو ازش گرفته بودن و به خاطر همین نتونسته بهم زنگ بزنه

و گفتش که "میخواستم برگشتنی بهت کادوت رو بدم"

و کادوم رو همون لحظه داد، منم برگشتم خونه‌مون

خونه‌مون کادو رو باز کردم (یه جعبه‌ی کارتنی بود که روش با مداد نوشته بود HBD ♡ ) و فقط با یه ربان بنفش پاپیون زده و بسته شده بود

محتویاتش هم اصلاً سلیقه‌ی من نبود! تعجب کردم که این سنپای که صمیمی‌ترین دوستمه، یعنی اینقدر من و تریپم رو نمی‌شناسه؟! :|

توش هم دو تا شیشه‌ی تقریبا ۱۰ سانتی و با قطر تقریباً ۵ سانت بود که پر دو مدل پاستیل بودن (این کادو عالی بود، از شیشه‌هاش هم می‌تونم استفاده‌ی دوباره کنم D:)

یه شمع کوچیک بنفش قلبی شکل با کنکده‌کاری گل‌گلی

یه ماگ با طرح اسب تک‌شاخ :| با یه جمله‌ی انگیزشی دخترونه‌ی کشک (هرچند مدل دسته‌ی ماگه خیلی به مدلی که من لیوان رو توی دستم نگه می‌دارم می‌خوره xD)

و عجیب‌ترین کادو که یه بسته‌ی شیش‌تایی از گل‌سر‌های کوچولوی شکل گل به رنگ‌های مختلف بود :| خلاصه که این جوری از این شوکه شدم که کادوش رو چوری گرفته بود انگار اصلاً من رو نمی‌شناسه! حس کردم همین جوری ردی رد کنی برام کادو گرفته، یا حتی کادوهایی که بهش دادن رو جمع کرده و برام یه جعبه کرده :/

مامانم می‌گفت الان یه پیج‌هایی هستن که می‌پرسن چه بودجه‌ای داری، بعد با اون بودجه برات یه جعبه ردیف می‌کنن :/ چه بدونم والا

در حالی که من چقدررر برای کادوی تولد اون زحمت کشیدم و حساب‌شده عمل کردم!

کادوی تولدی که من دی براش گرفته بودم، شامل یه بگ خیلی خوشگل و ست بود، هر کدوم از کادو‌ها هم جداگونه کاغذ‌پیچی شده بودن رو روشون خودم یه متن خاص نوشته بودم

یه کادویی که برای گرفته بودم یه پلنر خیلی جیگول و شیک با طرح ماه بود (می‌دونستم چقدر ماه رو دوست داره و می‌دونستم که تایپش هم ixtj عه و برنامه‌ریزه) و تازه یه بسته‌ی کوچیک برچسب هم یکی دیگه از اون کادوهاش بود که طرح چیزای روسی و روسیه و... داشتن (چون می‌دونستم عاشق روسیه‌ست) و تازه سر همه‌ی اینها من براش با دست خودم سه تا گل رز کاغذی خیلی خوشگل درست کرده بودم

و تازه چون روز تولدش هم گفت نمی‌تونه باهام بیاد بیرون، )به خاطر درسا‌ش مجبور شده بود) رفتم دم در خونه‌شون و سورپرایزش کردم! و کادوش رو همون روز تولدش بهش دادم

و اونوقت کادوی من این بود؟!

به شدت حس می‌کنم من رو پیچونده. به شدت. حس می‌کنم به جای من با یکی دیگه رفته بیرون. بهونه‌ش انگار خیلی مسخره بود، ولی با خودم می‌گم "اگه واقعا راست میگفت چی؟"

از این به بعد یه تصمیم گرفتم. الان دیگه اون باید برای من تلاش کنه. من حسابی نازش رو کشیدم، و حسابی بهش محبت کردم.

به خصوص که این دو روزه هم حس می‌کردم خیلی سرد باهام داره حرف می‌زنه تا هماهنگ کنیم و بریم بیرون :/

181~ کیوینکور

خب خب

کنکورم رو دادم

کنکور ریاضی در کل یه چیز متوسطی بود و اونقدر خوب و خفن عمل نکردم اما با ز.ی. که اونم شاگرد زرنگه حرف می‌زدم اونم مثل من داده بود

مود چند تا از همکلاسی‌هام که درسشون خوب نیست وقتی اومدن بیرون اینجوری بود که "وای چقدر آسون بود، ۳-۴ تا زدم" :||||||

کنکور زبان رو اما ازخودم راضی‌ام با اینکه سخت بود

لعنتی متناش خیلی سنگین بود

اولین متنش که درباره‌ی اونجای توریستی آفریقایی بود راحت بود

دومین متنش رسماً یه متن تخصصی روانشناسی بود :| درباره‌ی "شایعات"، اون سخت بود

و متن آخرش درباره‌ی دیدگاه ادبیات غربی قرن ۱۹ ام درباره‌ی تمدن پارس بود، درباره‌ی اینکه مثلاً توی داستاناشون سرزمین پارس یه جای خیلی گل و بلبلی بوده

تاریخچه‌ی جالبی بود ولی خیلی سخت بوددددد

در کل چون حس می‌کنم زبان سخت بوده راضی‌ترم و خیالم راحت‌تره و به نظرم یه رتبه‌ی خفن در حد زیر ۵۰ توی زبان بیارم ان شاء الله تعالی

ریاضی ولی اصلاً نمی‌دونم

زبان ولی مشکل اصلی دامنه‌ی لغاتم بود

تست‌های اصطلاحاتش هم دو تاشون رو اصلاً نزدم

و یه مقدار هم گرامر ولی مشکل سنگین‌تر لغات بودن

خلاصه که اینجوری

دیروز هم یه دعوای اساسی با مامانم کردم و هرچی توی دلم بود رو ریختم بیرون

الان یه جوری‌ایم که انگار اون دعوا اتفاق نیفتاده اصلاً ولی خب بازم صمیمی نیستیم

ولی اصلاً از حرفایی که توی دعوام زدم پشیمون نیستم

بهترین نتیجه‌ی این دعوا این شد که دیگه مامان به درس‌هام کاری نداره

گاد

+ پی‌نوشت: مادربزرگم می‌گفت یکی از فامیلای نسبتاً دورمون (البته دور نیستن همزمان هم فامیل مادربزرگمن هم فامیل شوهرخاله‌م اینا) آمار کنکور من رو گرفته :) برگام ریخت :| البته مامان بزرگم گفت که یه پسر همسن من دارن که اونم کنکور داشته و به خاطر همین خبر داشتن :-|

180~

حسابان سخته :(

+ توی خواب دیشبم داشتم از همه چی مشتق می‌گرفتم :|

177~ آیل برینگ هیم دَون، برینگ هیم دَون دَون D:<

وو وو وو وو وو آیم این لاو ویذ جودا آسسس، جودا آس

وو وو وو وو وو آیم این ویذ جودا آس، جودا آس

+ از اون آهنگاییه که می‌دونم یه مدتی قفلی می‌شه و اون قدر گوشش می‌دم تا گند بخوره بهش :| و بعدش برای همیشه ازش خداحافظی می‌کنم تا یه سال بعد که دیگه اون گند رو حس نکنم :">

- Judas - Lady Gaga

160~

ای کاش اینقدر وقتم رو تلف نکنم 🥲🥲🥲

اَه.

155~ جشن‌های مدرسه

چند روز پیش جشن داشتیم و به شاگردای اول تا سوم کلاسا جایزه دادن

و منی که هر سال از اول دوران تحصیلم شاگرد اول بودم، امسال برای اولینننن بار شاگرد دوم شدم اونم با اختلاف یک صدم. بله دوستان درست شنیدید. یک صدم لعنتی.

ز.ی. ۱۹.۸۴ شد. من ۱۹.۸۳ :)

البته جالبه توی کارنامه‌ای که بهمون دادن معدلم رو زدن ۱۹.۷۷ :| ولی توی لوح تقدیرم نوشتن ۱۹.۸۳ :||||در نتیجه حدس می‌زنم نمره‌ی ز.ی. هم بیشتر اعلام شده.

جایزه هم یه قمقمه‌ی فلاسکی دادن که هوشمند بید :| و دمای مایع داخلش رو خیلی جدی جدی نشون می‌ده :|✨️

لازم داشتم، دمشون گرم. می‌خواستم برم دنبالش که یکی بخرم ولی خودشوت جایزه دادن. خیلی هم عالی D:

امروز هم جشن داشتیم این بار برای اونایی بود که ورزشی و... مقام آوردن. توی سالن اجتماعات بود (که در اصل یه تیکه‌ی جداشده از راهروی طبقه‌ی همکف مدرسه‌ست :|)

و به بچه‌ها اجازه دادن هرکی دلش می‌خواد بره میکروفون رو بگیره دستش و آهنگ بخونه D: منم که اصلاً معروفم DDD:

رفتم مهره‌ی مار و قصه‌ی عشق و امشوشوشه و سی دخت هاجرو خودمو تو گل می‌پلکونم رو خوندم D: دیگه بعدش به زور یه دختره‌ی دیگه میکروفون رو از دستم گرفت 😂😭 البته حق هم داشت هر کی بالا میاد ته تهش ۲ تا آهنگ می‌خوند بعد من اون لحظه توی یه تیکه کاغذ (صفحه‌ی آخر کتابی که داشتم می‌خوندم) و یه مداد پلی لیست آهنگای سمی که یادم میومد رو نوشتم که آماده باشم واسه خوندن 😂😭

آره خلاصه.

در کل مدرسه مزخرفه ولی :/

اَی خِدا.

154~ اَه.

باز هم یه روز در مدرسه و یه روز پر از حس هیچ کاری توی مدرسه نکردن.

واقعاً حس می‌کنم الکی رفتم مدرسه که فقط وقتم رو بگذرونم و امتحان شیمی رو بدم.

فردا هم امتحان حسابان داریم. مشتق. نمی‌دونم چه حسی باید نسبت بهش داشته باشم.

دلم خوراکی می‌خواد.

دلم می‌خواد نیازی نباشه درس بخونم. من خیلی درس خوندن و مطالعه رو دوست دارم، اما دوست ندارم به خاطر کنکور مطالعه کنم.

جدیداً به کنکور زبان فکر می‌کنم. به خصوص از وقتی معلم زبان مدرسه در موردش حرف زد. تا الان هر فکری در مورد کنکور زبان می‌کردم فقط به شکل گزینه‌ی دوم بود. اولویت اولم کنکور ریاضی بوده. ولی الان فکر می‌کنم نکنه هم علاقه‌م به زبان بیشتر باشه و هم توانایی‌م؟

جفتش هم تلاش می‌خواد. جدی.

ای کاش لااقل درس بخونم. بعضی وقتا آرزو می‌کنم ای کاش به جای باهوش بودن، پشتکار داشتم. الان حس می‌کنم هم هوشم رو از دست دادم هم تلاش کردنم بدتر شده.

اَه.

سایفر ۲ ورس نامجون کاملاً قابلیت بایس رکت کردنم رو داره. در حال حاضر بایسم یونگیه. قبلاً جونگکوک بود. از اولی که آرمی شدم (۴ سال پیش تقریباً) بایسم جونگکوک بود. هیچ وقت تغییر نکرده بود. الان یه ۳ هفته‌ای هست که بایسم یونگیه. البته بیشتر حس ot7 دارم. ولی خب.

خسته‌ممممممممچصتخصخصاثحتص.

بچه‌های کلاسمون خیلی احمق به نظر میان. نمی‌دونم چرا.

چرا اینقدر تنهام؟ لابد به خاطر اینه که همچین تصوری در موردشون دارم.

واقعاً من تنهام انگار. تمصوسوصصمصوچ۱تثحقاثحث

خدایا.

خدایا کمک کن.

باید درس بخونم. باید مشتق تست بزنم. این تستای لعنتی..

خسته‌ممممممممممممم

همیشه‌ی خدا انگار گرسنه‌مه. اَه. چاق شدم. امروز توی کلاس یه بحث راه انداختن که اگه می‌تونستین یه چیزی رو در مورد خودتون یا بدنتون تغییر بدین چی بود. منم گفتم شکمم. یکی دو نفرشون هم گفتن خب باشگاه بروووو آب کنننن. منطقی بودن و خیلی رک، ولی من یه حس بدی گرفتم. اَه.

اونقدر هم هیکلم بد نیست.

دلم می‌خواد یه چیزی بخورم. نون بربری با شیر سرد. خالی خالی.

دلم می‌خواست گلایه کنم. هنوز هم دلم می‌خواد.

148~

چرا یکی از دوست‌های سنپای (صمیمی‌ترین رفیقم) باید بدونه شاعر موردعلاقه‌ی سنپای کیه و من تازه بفهمم؟ :)))))

دلم یکم ترک برداشت.