235~
نمیتونم بخوابم.
آیوی. خیلی بیشعوری.
اون جوری که توی بغل اون دخترهی لعنتی خوابیده بودی، دستاتون تو دست هم و دست اون لای موهات...
از اول شب تا الان نتونستم بخوابم.
برنامهم این بود که ۶:۳۰ پاشم برای کلاسها.
مثل سگ بیدارم.
وقتی که من تازه برگشتم و تو حتی به خودت زحمتی ندادی که بلند شی.
و منی که بهترین ادکلنم رو زده بودم تا وقتی که بغلم کردی از عطرش خوشت بیاد.
Just tell me to f**k off.
فردا هم سر کلاس قراره ببینمش.
چندین بار رفتم دستشویی از سر شب. الان هم که در معرض گلاب به روتون، بالا آوردن بودم. ولی بالا نیاوردم.
تپش قلب و معدهدرد لعنتی نمیذاره بخوابم.
و اینکههههه she doesn't give a sh!t.
مطمئنم.
با اینکه هیچ پیوندی بینمون نیست ولی حس خیانت دیدن بهم دست داده.
این از اون هفتهی لعنتی، این هم از این. The last straw بود واقعاً.