285~ دینامیک

امروز امتحان دینامیک داشتیم

بدجوری ریدیم

۲۴ تا سوال ۹۰ دقیقه

تستی بود باید چرک‌نویس هم بعدش آپلود می‌کردی

ترتیب سوال‌ها رندم بود و نمی‌تونستی برگردی سوال قبلی

بارم سوال‌ها هم یکی نبود بین ۱ تا ۵ نمره بود جمعاً ۶۰ نمره

وای بدجوری ریدم

اصلاً هم از قبل نگفته بودن این جوری می‌خواد بشه البته شنیده بودیم یه چیزهایی

فقط امیدوارم پاس شم این درس لعنتی رو

اه قراره گند بخوره توی معدل این ترمم به خاطر این ۴ واحد لعنتی

ریدم روی تک تک سردهای این دانشگاه

وای از استرش هم داشتم می‌مردم

کل شب کابوس امتحان داشتم می‌دیدم اصلاً نتونستم بخوابم

وای خدایا بدنم و سرم درد می‌کنه از فشار روانی.

282~

در حال آتش گرفتن هستم.

اونم سر یه امتحان (دیف)

که می‌تونستم فول بشم و سر یه چیز خیلیییییی مسخره نشدم

و دو نفری فول شدن که آتش حسادتم نسبت بهشون شعله‌وره

عالی.

260~ دیشب

دیشب حالم زیاد خوش نبود

با آیوی رفتیم قدم زدیم

و خلاصه که دیدگاه متفاوت خودش رو درم ورد زندگی ارایه کرد و اینا

یه حرفی هم که زد درباره‌ی یه موضوعی توی ناهار بود و بحث اینکه به صورت platonic با ملت لاس می‌زنه

بحث این شد که بعضی وقت‌ها ما یهویی حس می‌کنیم که مثلاً واو من یه موجود زنده‌م! و اینا

بعد گفتش که امروز هم سر سلف یه مومنت این مدلی داشته که وای نکنه من لاشی‌ام واقعاً؟! 😂😔 و در مورد هم حرف زد و اینا

و آهان یه حرف گوگولی هم که در موردم زد این بود که گفت تو واقعاً آدم پری هستی و در مورد موضوعات مختلف اطلاعات داری و یه سری اینترست مشخصی داری و این واقعاً جذابه و آدم رو به وجد میاره

و من حالا حالم زیاد خوش خوش نبود و چهره‌م چیزی رو اونقدر نشون داد ولی واقعاً ذوق کرده بودم ولی انگار ذوقم دیگه واسه‌ش دیر بود :(
خلاصه که این جوری. ادامه‌ش رو رمزدار نوشتم، پسورد هم بپرسین

# ادامه نوشته

255~ آپدیت

خسته‌م. دائماً احساس خستگی می‌کنم.

از اول ترم هیچ کاری نکردم و هیچ درسی نخوندم. چندین کلاس رو نرفتم و الان هیچی به هیچی واقعاً.

امیدوارم همت کنم و برم کتابخونه و درس بخونم.

بالاخره سر پریود نشدنم رفتیم دکتر و آزمایش نوشت برام و آمپول که بشم. چند روز پیش آمپوله رو زدم. هنوز پریود نشدم.

مامان بابا فکر می‌کنن افسردگی دارم. تبریک! بالاخره متوجه شدین D:::::::::::: و فکر می‌کنن با تهدید و guil-trip کردن من همه چیز رو می‌تونن درست کنن!

حتی حوصله ندارم روی کادوی تولد آیوی کار کنم.

رنک‌ها هم اومد. بی‌حسم نسبت بهش. نسبت به همه چیز احساس بی‌حسی و numb بودن دارم.

امروز آلبوم جدید تامینو می‌آد. این رو واسه‌ش خوشحالم.

امروز سالگرد فوت فرامرز اصلانی نازنینم هم هست. روحت شاد، یادت گرامی.

همه‌ش سردرد و احساس خواب‌آلودگی، گلودرد، چشم‌درد، خستگی، خستگی، خستگی ناشی از خوابیدن زیاد، دلم می‌خواد فقط توی تخت‌خوابم تا ابد دراز بکشم، توی فکر و خیالم رها. وای خدایا چقدر درد حس می‌کنم. نمی‌خوام. نمی‌خوام. نمی‌خوام.

+ سریال کلایدوسکوپ رو تموم کردم. جالب و عالی بود. به این ترتیب دیدم که اول سفید، بعد از بنفش به ترتیب رنگ‌های رنگین‌کمون تا صورتی.

+ این the perks of being a wallflower رو هم دیدم و عاشقش شدم. new comfort movie.

254~ تولد

دیروز به مناسبت تولدم با آیوی و moon رفتیم بیرون

خیابون انقلاب رفتیم

و کلی گشتیم و خیلی خوش گذشت

من یه انگشتر، یه گردنبند و یه جفت گوشواره خریدم D: آیوی هم انگشتر و دو جفت گوشواره و کتاب خرید و moon هم دو تا انگشتر

و رفتیم شیرینی فرانسه و اونا ماکارون رو امتحان کردن ولی من هوسش رو نداشتم و به جاش تارت هل و پسته گرفتم که محشر بود :>

خلاصه که وقتی برگشتیم خوابگاه روی یکی از ماکارون‌های باقی مونده یه شمع گذاشتیم و تولد مبارک خوندن و فوت کردم به همراه آرزو 😔😂

و آیوی هم بهم کادوش رو داد، برام نوار کاست فرامرز اصلانی گرفته بود 😭😭😭😭 به همراه یه فوتوکارت از آهنگ 505 آرکتیک مانکیز. وای خدای من. کلی بغلش کردم و خیلی ذوق بودممممم. توی بغلش که بودم اول روی جای اتصال گردن به شونه‌م یه بوسه گذاشت. بعدش که با ذوق سرم پایین بود و روبروش داشتم به کاسته نگاه می‌کردم یه بوسه هم روی پیشونی‌م، همون جای قبلی گذاشت. خدایا 😭

از اونور هم آهنگ فرامرز اصلانی گذاشته بودن که محشر بود. بعدش هم کلی وقت گذروندیم. یه تیکه هم نصفه شبی روی دو تا صندلی کنار هم نشسته بودیم، حرف می‌زدیم، اونم گوشی‌م رو نمی‌دونم چی شد که گرفت و رفت توی آهنگ‌هام و کلی بالا و پایین کرد. از اون ور هم کلی من سرم رو روی شونه‌ش گذاشتم و کلی هم اون سرش رو روی شونه‌م گذاشت (خسته و انگار مست بودیم 😂😭)

و بعدش هم که ف.خ. مداد چشمش رو خواست و آیوی هم قرص داد بهش، بعدش هم خودش برای خودش زیر چشماش خط کشید، مثل الهه‌های مصر باستان شده بود و حتی زیباتر،

I couldn't stop looking at those eyes.

و خیلی پیش اومد که توی چشم‌های هم زل می‌زدیم. وای خدایا چرا اینقدر فاگینک گورجس بود. بعد می‌گن چرا نمی‌تونی مووآن کنی. هی می‌دیدمش و دلم قنج می‌رفت و هی توی ذهنم می‌اومد که هیچ وقت نمی‌تونی باهاش باشی. 🥲 نشد که بشه.

این وسطا هم کلی از کوئیر بودن من حرف و جوک اینا زدیم (moon استریته ولی هموفوب نیست اصلاً) و این وسط هم آیوی بهم گفت که بایه. و منم تعجب کردم. جالبه. ولی پرفرنسش مردان (سر اینم که گفتم یه خنده‌ی تلخی کرد که ای بابا 😔😂)

این وسط هم کلی به شوخی لاس زدیم (البته من یه کوچولو ششاید جدی‌تر بودم :)))) ) ولی خب.

یه سری هم که تنها بودیم برای لحظاتی و سرم روی شونه‌ش بود و آخر شب بود، گفتم بهش که

You look so fucking gorgeous.

و اونم یه thank youی خیلی این جوری گفت که انگار ای بابا تو هنوز منو دوست داری که 😭😂 حس کردم. و اونم بهم گفت you're lovely. منم گفتم thank you. بعدش خواستم درباره‌ی چشم‌هاش فکر کنم حرف بزنم که moon برگشت و نتونستم.

خلاصه که آخر شب هم تنها شدیم و یه بغل عمیق و طولانی داشتیم، و بهش گفتم. وقتی توی بغلش بودم گفتم که

I imagine myself saying a lot of things but i just don't say them.

و از اونور هم بهش تهش گفتم دوستت دارم. اونم بهم همین رو گفت و منم در ادامه گفتم "با یه درصد بالایی پلاتونیکی" و خندیدیم. اونم بعدش دوباره گفت i love you too. وای خدایا دلم می‌خواست گریه کنم. خودش هم متوجه شده بود انگار. متوجه شده بود که چقدر سختمه که مووآن کنم. چقدر احساساتم عجیبن.

و بعدش هم شب بخیر و اینا و رفتم. جالب بود.

250~ دیشب.

TW: S*icide

دیشب واقعاً شب افتضاحی بود. بیرون بودیم با بچه‌ها، ولی اونا انگار من رو نمی‌دیدن. دلم می‌خواست تمومش کنم.

چندین بار دلم می‌خواست کمک بگیرم ولی ایگنور شدم. تا اینکه بالاخره به "ف.ص." گفتم و اون هم خواست بره به moonو آیوی بگه ولی من فرار کردم اتاقمون 😭😂 بعد یهویی اینا در زدن و من توی دستشویی قایم شدم 😭😂 شیر آب رو هم باز کردم و یه آبی هم به صورتم زدم.

خلاصه که کلی آهنگ خوندن و من رو بغل کردن. خوب بود

ولی این بخش اصلی‌ش نیست.

خلاصه که شب اتاقشون بودم و آخر شب که دیگه فقط "ی" و آیوی مونده بودن، من آیوی رو بغل کردم که دیگه می‌خواستم برگردم. بغلمون طولانی شد، و منم وسطش گفتم که "دلم می‌خواد یه چیزی رو بهت بگم."

بعد گفت "maybe later?"

و منم حدس زدم فکر کرده که می‌خوام یه چیزی در مورد ما دوتا بهش بگم، در نتیجه گفتم "نه، it's not about you it's about me"

بعدش گفت "باشه"، ولی من نتونستم بگم. فقط تونستم بگم "I"، همین. و بعدش یه لحظه من رو نیمه جدا کرد از بغلمون و بهم نگاه کردو با چشم ابرو و لبخونی اشاره کرد که "جلوی "ی" می‌خوای بگی؟ می‌خوای بریم بیرون؟"

و منم این جوری بودم که اممممم نمی‌دونم. خلاصه که رفتیم بیرون و اون کاپشن نیاورده بود ولی من یه لحظه برگشتم اتاقمون و کاپشن برداشتم.

خلاصه که بیرون هم سگ سرما بود و ما روی نیمکت توی حیاط خوابگاه نشستیم (البته فقط من نشستم چون نیمکته سرد بود و آیوی نمی‌خواست بشینه)

و خلاصه که آیوی کلی اصرار کرد که بگم ولی من نمی‌دونستم. نمی‌دونستم که می‌خوام بگم یا نه، چون حس می‌کردم نکنه دیدش نسبت به من عوض بشه، نکنه بعداً پشیمون بشم که بهش گفتم؟

و این‌ها رو هم بهش گفتم (قبل اینکه بگم کلی سوال پرسید در مورد حرفم) و بعد این جوری بود که "اگه ممکنه پشیمون بشی پس نگو." خلاصه که این جوری و نمی‌دونم واقعاً چجوری بحث خیلی یهویی به این رسید که پرسید

"Are u having s*icidal thoughts?"

و من این جوری بودم که یه ذره خنده کردم و گفتم "maybeeeeee?!?!" که یه ذره sacastic گفته باشم و خودش بدونه

و اون اونجوری که don't bullsh!t me و گفت که نه خب ما این همه شوخی می‌کنیم در مورد امین مسئله که وای خدایا از حجم کارای دانشگاه می‌خوام برم بمیرم و اینا، و پرسید الارا واقعاً؟!

و منم گفتم اوهوم.

و نمی‌دونم واقعاً بعدش چی شد (فکر کنم اینا رو باید همون شب می‌نوشتم ولی همون موقع هم خیلی جیزها رو یادم رفته بود)

و یه جایی این موقع‌ها پرسید که حالا حرفی که می‌خواستی بزنی چی بود و من این جوری بودم که دقیقاً همین بود. بعد ازم پرسید که

"If you wanted to say it in you own words?"

و من این جوری بودم که

"I really thought I was gonna off myself today."

و اونم این جوری بود که منظورت چیه که offو منم گفتم همین مسئله.

و اونم یه چند تا حرف قشنگ زد. یکی این بود که "تو اگه واقعاً می‌خواستی این کار‌رو بکنی الان اینجا نبودی و کمک نمی‌خواستی." که به نظرم خیلی درست بود.

یکی‌ش هم یه speech واقعاً زیبا بود. حیف که یادم نیست درست و حسابی ولی داشت می‌گفت اگه این کار رو بکنی there's not that cup of tea you wanted, you can't read another book

وای خدایا چرا درست و حسابی یادم نیست 😭😭😭😭 گاد

و اینکه در مورد شرایط خودش هم توضیح داد و گفت این رو تا حالا به کسی (از این زندگی جدیدش حداقل) نگفته، ولی اون هم went through this و اینکه. نمی‌دونم. یادم نیست. ولی یه چیزی تو مایه‌های اینکه خودش هم می‌دونه چه حسی داشتم. و این هم گفتش که اگه مثلا جامون عوض می‌شد می‌گفت من دوست ندارم حرف‌های it's gonna be alright و اینا رو در این وضعیت بشنوم.

و اینکه پرسید ازم که

"You said if you were to tell this to someone, that would be me, why?"

که خب جواب منم این بود که با مقداری مکث گفتم خب یه دلیلش اینه که واقعاً به هیچ کس دیگه‌ای نمی‌تونم بگم،

i can't tell my parents obviously, and I can't tell my driends, like,, you know?

و اینکه یه دلیل دیگه‌ش هم اینکه

You alread know a lot about me and I kinda trust you because of that; so yeah. That's the reason.

که فکر کنم جوابی نداد و با یه لخند کم‌عمقی بهم نگاه کرد.

آهان یه حرف دیگه‌ای هم که زد این بود که خب ببین من به یه افترلایف اعتقاد ندارم و این جوری‌ام که اگه تمومش کنم دیگه تمومه واقعاً ولی تو اعتقاد داری، و من این جوری بودم که نه اتفاقاً ببین یکی از دلایلی که جلوم رو می‌گیره اتفاقاً همینه که آقا نکنه من تناسخ پیدا کنم و بیفتم توی یه زندگی داغون‌تر با مشکلاتی که الان دارم ولی بدترشون که مثلاً درس بگیرم و اینا؟

و اینکه آهان از یه جایی به بعد (فکر کنم بعد از اینکه توضیح دادم که چرا آیوی) اومد بغلم کنه. من نشسته بودم روی نیمکت و اون ایستاده بود، من دستام دور کمرش حلقه بود و سرم رو روی شکمش گذاشتم و اون بالا سرم بود و دستاش از بالا روی کت ف و بالای کمرم.. و با دست راستش داشت سرم رو نوازش می‌کرد و وسطاش گریه‌ش گرفت. و من یاد یه چتی که داشیم افتادم که حرف زدیم و درباره‌ی همین که من تا حالا گریه‌ی آیوی رو ندیده بودم. و خدای من، داشت قلبم می‌ریخت، واقعاً به قول آهنگ آرکتیک مانکیز:

But I crumble completely when you cry

این جوری بودم که عزیز دلم. عزیزم. عزیزم. نمی‌دونم چی بگم. ولی گریه‌هات بدجوری داره دلم رو آتیش می‌زنه. حیف که خودم اشکم نمی‌اومد 🥲

خلاصه که من که سرم اصلاً توی کاپشنش بود رسماً و نمی‌دیدمش ولی صدای گریه و فین فینش می‌اومد. اول فکر می‌کردم به خاطر سرماست که فین فین داره می‌کنه ولی می‌دونستم دارم خودم رو گول می‌زنم. و خدای من، دستش که روی سرم بود. تا حالا بهش نگفتم، ولی she has the gentlest touch ever. به خصوص وقتی دستاش توی موهامه و وقتی دستش رو می‌گیرم. خیلی gentle عه و واقعاً it drives me so crazy 😭😭 واقعاً چطوری؟! خدای من. دیگه نمی‌شه گفت عاشقتم ولی هنوز مووآن هم نکردم آیوی. به قول خودت، i've lost that hope ولی خب طول می‌کشه واسه مووآن. خوشحالم که هستی به عنوا نیک دوست واقعاً. Totally platonic.

خلاصه که این جوری و بعضی وقت‌ها فکر کنم سر خودش رو هم حس کردم یه بار که گذاشته شد روی سر خودم. بعد از چند دقیقه پرسید که

Did you see me cry?

و من گفتم no. و بعد دوباره پرسید که

Have you ever seen me cry?

و منم که باز یاد اون چت افتاده بودم این جوری بودم که no.

و اون این جوری بود که

Well you can see it now.

و من یه لحظه خودم رو یه ذره جدا کردم که بتونم ببینمش ولی نتونستم درست و حسابی ببینمش و خب اون هم من رو کشید توی بغلش و من بیشتر غرق شدم. خلاصه که بعدش که بالاخره رها کردیم i looked at her. توی چشم‌هاش نگاه کردم. چشم‌هاش غم داشتن و زیباترین چشم‌هایی بودن که دیده بودم. یکم رد خیی اشک روی گونه‌هاش خیلی محو معلوم بود. لبخند خیلیییی کوچیکی زده بود و از نگاهش غم می‌بارید. و منم با نگاه غم‌آلودم به اون دو تا چشم نگاه می‌کردم. خلاصه که این لحظه مثل چندین دقیقه طول کشید و اون خیلی سریع برگشت و پشتش رو بهم کرد و عینکش رو در آورد و داشت اشک‌هاش رو پاک می‌کرد. و بعد دوباره عینکش رو زد و برگشت سمتم و با همون نگاه یه چیزی گفت که من درست نفهمیدم و فکر کردم یه چیزی توی مایه‌های این گفته که من دارم گریه می‌کنم اون وقت تو نه؟! 😭😂

و بعد من این جوری شدم که وای 😭😂 ببین i cry over the stupidest sh!t ever like the stupidest movie, and like now I can't cry for god's sake

و من دستم رو روی صورتم گرفته بودم و یکم سرم رو به پایین خم بود در حالی که من همچنان نشسته بودم و اون ایستاده بود، اون هم وسط این توضیحات من دستش رو داشت می‌کشید توی موهای من و من یاد اون روز افتادم که دقیقاً همین کار رو توی همین موقعیت نشستن / ایستاده‌مون کرده بود و من کلی flustered شده بودم و اون گفت که فکر کنم نفهمیدی چی گفتم من که نگفتم چرا گریه نمی‌کنی، بعد من این جوری بودم که بهش نگاه کردم و گفتم آهان خب دوباره بگو چون فکر کنم نفهمیدم، و اون این جوری بود که گفتم b!tch you made me cry و با یکم خنده این رو گفت، و منم دوباره سرم رو پایین انداختم و گفتم آهانن... و اون با موهام داشت بازی می‌کرد و این جوری بود که you don't need to explain youself, even if I had asked you, you can just say "shove it up you a$s" و منم خنده‌م گرفتم و بیشتر با دستم صورتم رو پوشوندم (عادته موقع خندیدن به این جور چیزا) و اونم خنده‌ش گرفت 😭😂 و من این جوری بودم که فکر کن بعد این همه حرفی که زدی من بگم shove it up your a$s خب خیلی ناسپاس می‌شم که و جفتمون داشتیم می‌خندیدیم.

آهان و اینکه یک سری هم یه ماشین با یه آهنگ خیلی سم تو مایه‌های مازندرانی داشت از خیابون کنار خوابگاه رد می‌شد وسط حرف‌هایی که آیوی داشت بهم می‌زد و منم خنده‌م گرفت و اونم خنده‌ش گرفت و گفت بابا واقعاً می‌خوای بری؟! ببین آخه چقدر باحاله این دنیا (یه همچین چیزی) like can you get fhis from otherwhere

خلاصه که دیگه چیز دیگه‌ای یادم نمی‌آد از حرف‌‌هاش. تهش هم این جوری بود که خب دیگه اگه اوکی‌ای پاشیم بریم کپه‌ی مرگمون رو روی bedهامون بذاریم 😂 و منم این جوری بودم که وره و بلند شدم ایستادم و خب مشخصه که بغلم کرد دوباره.. این بار یه بغل واقعاً طولانی بود. خیلی طولانی و دلچسب. خدایا چقدر دلم این بغل رو می‌خواست. در حدی طولانی شد که دیگه من دستام خسته شده بورن. آها بعد اینکه من کلاه هودی‌م از سرم افتاده بود که اوایل بغلمون اومد بذاره روی سرم و من دوباره برش داشتم و اون هم این جوری بود که نخیر سردت می‌شه. و من این جوری بودم که خب الان نمی‌تونم این بغل رو embrace کنم به صورت full و اون هم خنده‌ش گرفت از ترکیب کلماتم و منم همین طور 😭😂 و تکرارش کرد و باز هم خندید و بعدش توی سکوت به بغل کردن ادامه داد..

آهان بعد ازم وسطاش پرسید how do you feel. منم یه کم فکر کردم و این جوری بودم که هممممم... i feel better, i feel calm, و یه چیز دیگه هم که یادم نیست.

همون پترن همیشگی بغلمون رو داشتیم.. هر از چند گاهی یکم تکون می‌خورد یه چیزی مثل slow dance و یکم جابه‌جامون می‌کرد... بعد از چند دقیقه من بهش گفتم how you ever noticed the way we hug? Like the pattern? و اونم این جوری بود که اوهوم. آره. وای چقدر خوشحال شدم که اونم متوجه شده بود. و بعد گفت we can also do it this way و بعد دست راستش رو گذاشت روی سرم و خمش کرد تا سرم روی شونه‌ش مقدار بیشتری قرار گرفت و شروع کرد به نوازش کرد سرم. وقتی شروع کرد همون حس butterflies یه لحظه کل وجودم رو گرفت، همون دلهره‌ای که یه لحظه می‌ریخت توی کل بدنم و همون shill که عاشقشم واقعاً. واقعاً نمی‌دونم چجوری توصیف کنم این gentle touchش رو. روی بالای کله‌م انگار فقط هوا رو جابه‌جا می‌کرد و وقتی به پشت سر و گردنم می‌رسید یه مقدار خیلی کمی توی موهام انگشت‌هاش فرو می‌رفت. و اینکه یه ذره پایین‌تر از موهام می‌ره (موهام پسرونه‌ن) و یکمی هم به از مرز خط موهام روی گردنم هم رد می‌شه که خیلی خوبه 😭🥲😂

به بغل کردنمون ادامه دادیم. دیگه آخرش منم هم دستام خسته شده بود و می‌دونستم آیوی هم سردشه. در نتیجه گفتم ببین i would, like, keep on hugging forever ولی اگه comfortable نیستی چون می‌دونم سردته یا your hands are sour و حتی دستای منم sour هستن و اینا، you can let go at any moment you want. و اونم این جوری بود که if you permit me to do so و منم یه چند لحظه چیزی نگفتم و موندم و این جوری بودم که منظورم رو از permit نمی‌فهمم و اونم این جوری بود که از permission می‌آد و معنی allow می‌ده و اینا و منم این جوری بودم که داداش می‌دونم ولی یه مقدار زیادی رسمی و اداریه و اونم این جوری بود که از قصد اتفاقاً این جوری گفتم منم گفتم آهان... و بعد از چند لحظه هم گفتم permission ما هم دست شماست 😔🫶 و اونم گفت اوووو 😔✨️ آره خلاصه 😂

یه کم دیگه هم فکر کنم بغله رو ادامه دادیم تا اینکه بالاخره جدا شدیم و لحظه‌ی آخر جدا شدنمون وقتی از هم دور شدیم من یه چند لحظه دستام رو دور کمرش نگه داشتم و توی چشماش نگاه کردم. مثل فیلم‌ها نگاهم بین دو تا چشم‌هاش جابه‌جا می‌شد.

خلاصه که همین. دیگه واقعاً رفتیم بخوابیم و نمی‌دونم واقعاً چی شد که وسط راه به فکت‌هایی عجیبی از جیش کردن رسیدیم 😂😂😂

و اینکه تهش هم گفتم ممنون و اینا. خدایا. چقدر خوب بود که این همه تونستیم وقت بگذرونیم. واقعاً محشر.

امشب هم یه اتفاق‌هایی افتاد که دیگه فردا می‌نویسمش. دارم از خستگی می‌میرم.

خداحافظ همگی. خوشحالم دیگه. :>

248~ حالم بد.

حالم بد.

انگار قلبم داره منفجر می‌شه.

غم.

و نمی‌تونم هم با آیوی درد دل کنم چون مسافرته و نمی.خوام حال خوشش خراب بشه (حالا انگار اصلاً الان سین می‌کنه)

دیروز افتضاح بود

حرف‌هایی شنیدم از پدرم که باعث می‌شه باور نکنم وقتی می‌گن دوستم دارن.

آخرین بار که اون جور حرف‌ها رو شنیدم دو سال پیش بود، اون شب لعنتی، که مامانم اون حرف‌ها رو زد.

چشم چپم درد می‌کنه.

آیوی...

دلم می‌خواست بمیرم. دلم می‌خواست همون شب می‌رفتم خودم رو می‌کشتم.

تا عذاب وجدان بگیرن. پشیمون بشن.

می‌دونم ولی دل و جراتش رو ندارم.

حس می‌کنم جراتم داره بیشتر می‌شه و ترسناکه. اگه جراتش رو پیدا کنم می‌دونم کار رو تموم می‌کنم. هنوز ولی جراتش رو پیدا نکردم.

بدبختی اینه که دلم می‌خواد اسمم یاد همه بمونه ولی برای این، باید اول زندگی کنم و به یه جایی برسم. چه پارادوکسی.

به کی بگم خدایا. این غم. غم غم غم غم غم.

وقتی آیوی رو ببینم دلم می‌خواد بغلش کنم. بعد یهو گریه‌م بگیره. بعد یهو یه لحظه کمی از بغلش جدا کنه (در حالی که هنوز نگهم داشته) و زل بزنه توی چشمام که داره ازشون اشک می‌ریزه و بغضی که داره می‌شکنه. چشماش رو تصور می‌کنم. حرفی می‌زنه؟ نمی‌دونم. فکر نکنم چیزی بپرسه. حس می‌کنم اون وقت من رو محکم‌تر بغل کنه. بعدش این وسط moon هم می‌آد و از یه طرف دیگه من رو بغل می‌کنه. منی که شکستم. الارایی که به همه امید می‌داد. الارای پر از انرژی مثبت. دیدید چجوری شکست؟ :)

اون وقت از شانس گند من می‌بینی مثل اون شب می‌شه. نکنه ایگنورم کنه؟ اگه ایگنورم کنه واقعاً می‌زنم زیر گریه.

آیوی، کم کم داره حس romanceام نسبت بهت کم می‌شه و این دوست داشتنم داره می‌شه platonic.

از یه طرفی ولی دام نمی‌خواد جلوش گریه کنم. حس می‌کنم نقطه ضعف دادم دستش. البته نه اینکه تا الان بهش نقطه ضعف ندادم؟! منِ اسکل واقعاً نمی‌دونم چجوری توی اون ۴ روز اردو با کله fell in love و اعتماد کردم تا فیها خالدون به این دختر. تا الان که کاملاً اعتمادم رو نگه داشته. واقعاً امیدوارم پشیمونم نکنه. چجوری اینقدر زود اعتمادم رو جلب کرد؟!؟!؟!

واقعاً نمی‌خوام بهش بگم با مامان بابام مشکل دارم. هر چند که آیوی به طرز وحشتناگی در موردم حدس‌های خیلی درستی می‌زنه، کاملاً احساساتم رو خیلی درست می‌خونه و تشخیص می‌ده، با یه نگاه.

حتی اون روز توی اردو یادمه به شوخی گفت daddy issues داری (وقتی گفتم یکی از استادهامون خیلی وایب بابام رو بهم می‌ده) و یادمه این جوری بودم که shut uppppp و جفتمون داشتیم می‌خندیدیم ولی من واقعاً ترسیدم. چون کاملاً درست فهمیده بود. حتی پریشب که بهش گفتم اعصابم خورده و ناراحتم و پرسید چرا و منم گفتم نمی‌تونم بگم، اونم گفت privacy policy و درک می‌کنم و اینا؛ ولی حس می‌کردم که می‌دونه.

یه سری مامان بهم زنگ زده بود و بعدش آیوی ازم پرسید الارا چرا اینقدر استرس می‌گیری؟! و من یادم نیست چی گفتم.

واسه همین تقریباً مطمئنم که می‌دونه. ولی به روی خودش نمیاره. ممنونم. واقعاً دلم نمی‌خواد به روم بیاره. خودم هم نمی‌خوام. چون اون وقت هر وقت از مامان باباش بگه حس می‌کنم قراره عذاب وجدان بگیره و در نتیجه منم عذاب وجدان می‌گیرم و ادامه‌ی ماجرا.

و از اون ور. سنپای لعنتی. چند شبه یادش افتادم و ور حدی عذابم می‌ده که دلم می‌خواد برم دم خونه‌شون و بگم بچ. بیا پایین. تو روم نگاه کن و بگو چرا ولم کردی. چرا دیگه پیام نمی‌دادی. عوضی. ازت متنفرم. مگه من چیکار کرده بودم؟ مگه من چیکار کردم؟! مگه من چیکار کردم 🥲

توی یه ویدیوی یوتیوب دیده بودم که وقتی توی رابطه‌ی یه نفر با والدش، نقش قربانی و ظالم داشته باشیم، اون طرف هم توی روابطش با دیگران همین نقش‌ها رو می‌گیره. یکی از این دوتاست. یا طرف خودش دوباره قربانیه و دوستش ظالمه، یا برعکس! دقیاً همون ظلم.ها رو از خودش نشون می‌ده و دوستش رو قربانی می‌کنه!

و منم دقت کردم دیدم چقدر روابط دوستی منم همین بوده! هر چی دوستی که تموم شده، یا طرف من رو ول کرده، یا من طرف رو ول کردم. مثل پ.ک. ، یا آ.ن. .

پ.ک. رو حس می‌کنم تا حدی مقصر بودم. ولی خب چیکار کنم. واقعاً خوشم نمی‌اومد ازش. حس می‌کنم این روابطم شده کارمای رفتارم باهاش.

ولی آ.ن. کاملاً حق با من بود. چرا خوشی‌هاش با اون دختره بود در حالی که فقط غم و غصه‌ش رو می‌ریخت سر من؟! چرا افسردگی‌ش فقط برای من بود و خوش‌گذرونی‌ش با اون دختره‌ی لعنتی؟

می‌دونم از روی اعتمادش بود که می‌تونست دردهاش رو با من به اشتراک بذاره، ولی چرا خوشی‌هاش نه؟ چرا؟

من چه گناهی کردم خدایا.

ع.پ. توی گروه گفت الارا بچگی متفاوتی داشته اصلاً. (سر یه قضیه‌ای) و من این جوری بودم که (توی دلم گفتم) که خدایا بسه دیگه. نمی‌خوام متفاوت باشم. مامان، بابا، فک و فامیلمون، همه‌شون این حرف‌ها رو می‌زدن. الارا تو چقدر با هم‌سن و سالهات فرق داری. چقدر خاصی. خب این خاص بودن بخوره توی سرم؛ وقتی هیچ دوستی ندارم به چه دردم می‌خوره؟ وقتی هیچ کی پای حرف‌هام نمی‌شینه؟! حتی خواهر آ.ن. هم این حرف رو زده بود! توی استخر گفت آبجی‌م می‌گه تو با بقیه متفاوتی. موندم منظورش متفاوت خوب بود یا بد. هیچ وقت از آ.ن. نپرسیدم.

خسته شدم.

ای کاش بجز اینجا کسی دیگه رو داشتم که می‌تونستم باهاش حرف بزنم.

تراپیست؟ هاهاها. اسمش رو نیارید. همین دیروز سر اینکه به بابام یادآوری کردم که بهم گفته بودی بعد از امتحانا می‌برمت تراپی، اون دعوای حسابی شد. اون همخ چرت و پرت بهم گفت.

هزار بار تا حالا بعد از مرگم رو تصور کردم. اینکه چی قراره بشه. واکنش بقیه چیه.

خدایا بسه. بسه. بسه. بسه. بسه. کمک.

ویدیومسج‌هایی که آیوی توی گروه گذاشته و دیدن خوش‌گذرونی‌ش قلبم رو مچاله می‌کنه. حسادت نمی‌کنما، مثل سگ غبطه می‌خورم. لعنتی. لعنتی. لعنتی.

235~

نمی‌تونم بخوابم.

آیوی. خیلی بی‌شعوری.

اون جوری که توی بغل اون دختره‌ی لعنتی خوابیده بودی، دستاتون تو دست هم و دست اون لای موهات...

از اول شب تا الان نتونستم بخوابم.

برنامه‌م این بود که ۶:۳۰ پاشم برای کلاس‌ها.

مثل سگ بیدارم.

وقتی که من تازه برگشتم و تو حتی به خودت زحمتی ندادی که بلند شی.

و منی که بهترین ادکلنم رو زده بودم تا وقتی که بغلم کردی از عطرش خوشت بیاد.

Just tell me to f**k off.

فردا هم سر کلاس قراره ببینمش.

چندین بار رفتم دستشویی از سر شب. الان هم که در معرض گلاب به روتون، بالا آوردن بودم. ولی بالا نیاوردم.

تپش قلب و معده‌درد لعنتی نمی‌ذاره بخوابم.

و اینکههههه she doesn't give a sh!t.

مطمئنم.

با اینکه هیچ پیوندی بینمون نیست ولی حس خیانت دیدن بهم دست داده.

این از اون هفته‌ی لعنتی، این هم از این. The last straw بود واقعاً.

197~

این چند روز رو (از آخرین امتحان) کاملاً هدر دادم. هیچ کاری نکردم.

الان یادم افتاده دوشنبه آزمون دارم. منی که "مثلاً" کل ریاضی‌ها رو توی این چند روزی که گذشت خوندم و تست زدم.

می‌ترسم گندش در بیاد.

واقعاً نمی‌دونم چرا نمی‌تونم خودم رو مجبور کنم درس بخونم.

اه اه اه اه اه

داغونم. با اینکه می‌دونم افتضاحه، ولی باز هم به این کار ادامه می‌دونم. انگار داره عادی می‌شه.

نباید هدر می‌دادم این وقت‌ها رو.

هر روزی که می‌گذشت به این فکر می‌کردم. آیا باعث می‌شد واقعاً شروع کنم؟ نه.

حتی می‌ترسم که فکری که درباره‌ی فردا دارم هم درست باشه. یعنی فردا رو هم به چرت و پرت بگذرونم و درس نخونم.

وای خدا.. خدایا تو که این همه بهم هوش و استعداد دادی، چرا تنبلی رو توی وجودم گذاشتی؟! (یعنی این حرفی که الان زدم، ناشکریه؟ خدایا ببخش :< )

مامان اگه بفهمه این چند روز رو نخوندم جرم می‌ده.

خدایا. کمک. کمکم کن. لطفاً. لطفاً. خواهش می‌کنم.

187~

وای خدایاااا

هندسه 3 رو دیگه دارم نمی‌تونممممممم

1 و نیم نمره فقط چون سوال رو برعکس خودندمممممم

سوالی که کاملا بلد بودممممممم

گاااااااااد

منِ شاگرد زرنگ 17.75 بشم شاید D:::::::::::::::::::

تا آخرین لحظه داشتم می‌نوشتم وقت نکردم چک کنم

وقتی گفتن 5 دقیقه مونده گرخیدم، سوال آخر بودم اونم سوال سنگینی بود

یه لحظه استرس داشت من رو می‌گرفت، داشتم می‌لرزیدم، به خودم گفتم یا خدا اِلارا تو نمی‌تونی این رو تموم کنی

کاملاً بلد بودم سواله رو و کاملاً مسیرش رو می‌دونستم به خاطر همین هم هیچ وسطاش هم به مشکلی چیزی نخوردم

ببین سوالا کاملاً از کتاب بود، حتی یه تیکه‌ش هم از کتاب نبود

چند تا سوال حتی تمرین های کتاب بودن

فقط یه سوال شاید اونم سوال بازتاب بود، تا حالا توی کتاب ازش سوالی نداده بودن، توی نهایی‌های پارسال هم خبری نبود، ولی خب نکته‌ش کاملا توی کتاب بود و در نتیجه کاملاً سوال درستی هم بود

ولی اماااان از وقت

سوالاش خیلی وقتگیر بودن چون طراح می‌خواست تو راه زیادی رو برای یه جواب طی کنی، نه اینکه طراح بخواد فکر تازه‌ای به سرت بزنه

بعد جالب ته همه‌ی کلیدها می‌نویسن "همکاران رامی لطفاً به پاسخ‌های صحیح دیگر هم نمره دهید"، بعد این یکی نوشته بودن "نه تورو خدا، ما خیلی راه‌حل ها رو کاملاً نوشتیم، فقط طبق کلید ما تصحیح کنین تا 'عیدالیت آموزیشی' رعایت بشه" :|

البته یه جورایی موافقم‌ها، واقعاً هم راه‌حلها رو واسه هر سوال کامل نوشته بودن، ولی خب اینکه این جوری توی کلید جار بزنی یه جوریه :|

سر همین چک نکردن و بی‌دقتی‌هام این همه نمره از دست دادم

و فقط 0.25ش اشتباه خودم بود :)

گاددددد

148~

چرا یکی از دوست‌های سنپای (صمیمی‌ترین رفیقم) باید بدونه شاعر موردعلاقه‌ی سنپای کیه و من تازه بفهمم؟ :)))))

دلم یکم ترک برداشت.

140~ استرس

رفته بودیم دکتر واسه دردهایی که خیلی تصادفی داشتم

و دکتر هم هرچی می‌گفتم می‌گفت برای استرس و اضطرابه

تهش هم یه آزمایش برام نوشته بود که دادم و نتیجه‌ش این بود که همه چیزم اوکیه فقط کم خونی دارم و همه‌چیز ناشی از استرسه

دارو برام نوشته

۵ قلم که بابا فقط ۴ تاش رو خرید،

یه قرص کم خونی و آهن

یکی هم برای مشکلات دستگاه گوارشی

و دو تا هم برای استرسم

نمی‌ذارن قرص بخورم میگن تو آخه قرصا رو واسه چی میخوای

بخشش زیادی از استرس و حال بدم به خاطر شما دو تاست 🫠

تازه پنجمی‌ش هم که نخریده یه آرامبخش بود، بابا می‌گه " نمی‌خوام از الان روانی بشی وابسته‌ی قرص بشی"

متاسفانه هیچی نمی‌تونم بگم

تهش دارم مخفیانه داروها رو مصرف می‌کنم، مامان گفت جلوی بابا نخور

البته مامان خودش هم با قرص خوردن مخالفه

نمی‌دونم...

سه شبه که پشت سر هم قبل خواب به خاطر مسائل مختلف باهاشون بحثم شده.

بعد اوج آرامش دادن مامانم: استرس نداشته باش! این چیزا رو کلا ول کن، از این فاز در بیا

بعد حرفی هم که می‌زنه اینه که امیدوارم یه روزی خودت مادر بشی و ببینی (سرت بیاد)

حداقلش فایده‌ی اون قرص دیشب این بود که لااقل سردرد ناشی از حرص خوردن رو نداشتم. همیشه وقتی حرص می‌خورم سردرد می‌گیرم.

لعنتی.

میگه تو اذیت بشی من هم اذیت میشم.

نه بعید بدونم به خاطر این باشه که دوستم داری. به خاطر اینه که حوصله‌ی این رو نداریک ه بهم دلداری بدی یا بغلم کنی.

ته همه‌ی این بحثا مامان میگه: الارا من دیگه بیشتر از این بلد نیستم. نمی‌تونم.

خب یه ذره سعی کن مامان. چطور من باید سعی کنم، چطور خودت حق ناراحتی از هر حرفی که زده می‌شه رو داری ولی من حتی حق ناراحت شدن ندارم؟! چه برسه به این که توقع ببخشید شنیدن داشته باشم :)

129~ .

اَه.

# ادامه نوشته