262~ کادوی آیوی

امروز کادوی آیوی کامل شد

یه دستبند که خودم بافتم

و پاکتش رو هم حتی خودم درست کردم

خیلی خوشگل شد

بهش نگاه کردم و فکر کردم کاش یک نفر هم واسه من یه بار یه کادوی handmade درست می‌کرد.

261~ گردنبند مادربزرگ

امشب یه سری زدم به مامان‌بزرگ مادریم... که یه مدتی بود سفر رفته بود و الان برگشته بود

بعد بهم گفت که یه گردنبند رو به همراه یکی از دوستاش می‌بینن، مادربزرگم هم یه تعریفی توی هوا می‌کنه، این دوستش هم اصرارررر و بزور براش گردنبنده رو می‌خره =)

خلاصه که بهم نشونش داد گفت اگه خوشت میاد برش دار

که خب من خوشم نیومد 😭 منجوق‌های زرد شفاف و چند تا سنگ قرمز شفاف و زیاد جالب نبود،

خلاصه که بحث کشیده شد به گردنبندی که مامان‌بزرگم یادگاری داره از مادرش و گفتم آره اون خیلی قشنگه

و دیگه بهم خیلی اصرار کرد و گفت مال تو

و خب خوشگله، سنگ‌های مرجان قرمز، با سه تا سنگی که نمی‌دونم چیه وسط آبی. ساده‌ست و شاید زیاد امروزی نباشه، ولی دوست‌داشتنیه.

خلاصه که مقداری عذاب وجدان دارم الان، چون خودم دلم می‌خواست اون گردنبند رو داشته باشم و مادربزرگم هم که هیچ وقت از هیچی دریغ نمی‌کنه واسه بچه‌ها و نوه‌هاش، بهم دادش و بعد که مامانم داشت می‌گفت نه بابا الارا نمی‌خوادش و گم و گورش می‌کنه و فلان، خلاصه که مامان‌بزرگم هم به روش مامان‌بزرگ‌ها هزار و یک قسمم داد که مال خودت و دوست داشتم بهت بدمش همیشه و وای به حالت پسش بیاری =)

خلاصه که هم خوشحالم و عذاب وجدان دارم. نمی‌دونم توی تصوراتم همیشه فکر می‌کنم خدایی نکرده، وقتی مامان‌بزرگم فوت کنه خدایی نکرده، اون گردنبند به من می‌رسه، مثل داستان‌ها 😭😭😭 و خب الان نگرانش هم. دلیل نگرانی‌م واقعاً مسخره‌ست. از طرفی این جوری‌ام که حس می‌کنم می‌دونستم نه نمی‌گه، و بحث رو بردم اون سمت که گردنبنده رو بده بهم. خیلی حس عذاب وجدان دارم. نمی‌دونم 😭😭😭

ولی خب در نهایت مامان‌بزرگم به 102 روش گفت که مال خودت و حالش رو ببر و حلالت =) نمی‌دونم امیدوارم راضی بوده باشه 😭😭😭

قول می‌دم نگهش دارم. ازش مراقبت کنم. و بعد، یه روزی می‌دمش به دختر / نوۀ دختر خودم. البته اگه بچه‌دار شم. نمی‌دونم 😭