"It's so hard for me to ask how you're doing

Or if you're ok

Or ask the stupid questions of 'Is there anything 'I' could do?'

When I think 'Well probably i'm the reason she's down.'"

خدای من چقدر این حرفش غم داشت. چقدر دلم رو شکست.

این جوری بودم که ببین درسته از دستت ناراحت بودم ولی تو رو خدا این جوری نکن 🥲🥲🥲 این قدر به خودت سخت نگیر

و خب. ای کاش می‌تونستم بهش بگم به قول این شعرها، که هم درده و هم درمان. وقتی ناراحتم از دستت، به جای اینکه بخوای به این دلیل فاصله بگیری، برعکس، لطفاً برگرد. همین سوال "کاری از دست من بر میاد؟" خودش خیلیه.

اگه می‌دونست من چقدر با حتی ذره‌ای توجه که نسبت به من نشون می‌ده خوشحال می‌شم... هعی.

خلاصه که در جواب این من براش یه متن خیلی بلند نوشتم درباره‌ی همین مسئله.

وای خدایا ای کاش بودی و می‌تونستم بغلت کنم.

خودش هم همین رو می‌گفت، گفت جواب این پیام، یه بغل طولانیه،

چقدر راست می‌گفت.

بعدش هم اون یه پیام یکم کوتاه‌تر از من نوشت برام. و یه تیکه‌ش این بود که:

"Maybe our feelings for each other are not of the same kind, but I love you."

چی بگم آخه. وقتی کل اون پیام رو دیدم، کوهی از احساسات مختلف رو داشتم تجربه می‌کردم. ازم پرسید "خوبی؟" و منم با یه کم مکث تایپ کردم "آره" و اونم این جوری بود که مکثت زیاد بود پس that means no و من این جوری بودم که آخه جوابم "نه" هم نیست. به خودش هم گفتم که i need a hug واقعاً.

از اون موقع تا حالا هزاربار چتمون رو باز کردم و اون پیام رو هزاران بار خوندم.

بعد از امتحان‌ها باید بشینیم حرف بزنیم. حرف بزنیم و همدیگه رو بغل کنیم. دلم آغوشش رو می‌خواد.