281~ کلی چیزمیز

وای کلی اتفاق افتاد که باید می‌اومدم تعریف می‌کردم ولی ماتحتم گشادتر از این حرف‌ها بود

اول از همه: شب 2 آذر / بامداد 3 آذر

شبی بود که امیلی بهم drunk text و drunk call داد وایییی. خیلی عجیب بود.

راستی امتحان دیفم هم عاااالی بود و اینقدر از اینکه حسابی خونده بودم و بلد بودم راضی بودم که توی امتحان کلی ذوق داشتم می‌کردم D:

ولی خب سر یه دو معادلۀ دومجهول آخرِ یه سوال، یه نمرۀ کوچولو یحتمل کم بشه. امیدوارم انفاق کنن 😭😭😭

بگذریم و برگردیم به امیلی

دیشب هم دوباره با هم کال داشتیم

این بار از روی یه عکس من سوال می‌پرسیدم و دو تایی جواب می‌دادیم

این سری بحثمون عمیق‌تر هم شد و یه مقداری هم به شخصیت هم پرداختیم. متوجه شدیم که attachment style مون دقیقاً برعکس همه (وای دوباره نههههه 😭) و اینکه از خانواده‌ش هم برام گفت. منم از AuDHD ام هم براش گفتم

یه تفاوت دیگه‌ای هم که داریم علاقۀ اون به کوه و طبیعته. البته منم یواش یواش دارم برمی‌گردم بهش، ولی خب فوبیام اذیتم می‌کنه :<

دیگه چی... آهان از لاو لنگوئج‌هامون هم گفتیم، اون physical touch اصلی‌شه و من هم quality time. البته فیزیکال تاچ هم برای من دومی‌ش حساب می‌شه و کوالیتی تام هم برای اون همین طور D:

و ایکه گفتش برای ارشد می‌خواد بیاد تهران. وای اگه بشه خیلی خوب می‌شه :> فعلاً که یه سال باید صبر کنیم 😭

نمی‌دونم، باید بیشتر همدیگه رو بشناسیم تا تصمیم بگیریم. یه سری از چیزهای دیگه هم مشترک بینمون هست، مثلاً جفتمون کت‌پرسنیم و... . ولی خب امیدوارم که تفاوت‌های دیگه‌مون مشکل ایجاد نکنه.

وای این وسط یه داستان دیگه هم هست

ظاهراً یه پسره از هوافضا روی من کراش زده (به بهونۀ جزوه هم اومده بود پیوی‌م، خیلی مودب و جنتلمن D:)

بنده خدا هم ظاهراً قصد داشت سه‌شنبه قبلی بهم پیشنهاد بده با دو تا از دوستاش (یه دختر و یه پسر دیگه) بریم بیرون که خب دانشگاه تعطیل شد =)))))

خلاصه که همین.

242~ پریشب

"It's so hard for me to ask how you're doing

Or if you're ok

Or ask the stupid questions of 'Is there anything 'I' could do?'

When I think 'Well probably i'm the reason she's down.'"

خدای من چقدر این حرفش غم داشت. چقدر دلم رو شکست.

این جوری بودم که ببین درسته از دستت ناراحت بودم ولی تو رو خدا این جوری نکن 🥲🥲🥲 این قدر به خودت سخت نگیر

و خب. ای کاش می‌تونستم بهش بگم به قول این شعرها، که هم درده و هم درمان. وقتی ناراحتم از دستت، به جای اینکه بخوای به این دلیل فاصله بگیری، برعکس، لطفاً برگرد. همین سوال "کاری از دست من بر میاد؟" خودش خیلیه.

اگه می‌دونست من چقدر با حتی ذره‌ای توجه که نسبت به من نشون می‌ده خوشحال می‌شم... هعی.

خلاصه که در جواب این من براش یه متن خیلی بلند نوشتم درباره‌ی همین مسئله.

وای خدایا ای کاش بودی و می‌تونستم بغلت کنم.

خودش هم همین رو می‌گفت، گفت جواب این پیام، یه بغل طولانیه،

چقدر راست می‌گفت.

بعدش هم اون یه پیام یکم کوتاه‌تر از من نوشت برام. و یه تیکه‌ش این بود که:

"Maybe our feelings for each other are not of the same kind, but I love you."

چی بگم آخه. وقتی کل اون پیام رو دیدم، کوهی از احساسات مختلف رو داشتم تجربه می‌کردم. ازم پرسید "خوبی؟" و منم با یه کم مکث تایپ کردم "آره" و اونم این جوری بود که مکثت زیاد بود پس that means no و من این جوری بودم که آخه جوابم "نه" هم نیست. به خودش هم گفتم که i need a hug واقعاً.

از اون موقع تا حالا هزاربار چتمون رو باز کردم و اون پیام رو هزاران بار خوندم.

بعد از امتحان‌ها باید بشینیم حرف بزنیم. حرف بزنیم و همدیگه رو بغل کنیم. دلم آغوشش رو می‌خواد.

242~ ساعت رند

وای خدای من.

داشتم بهش فکر می‌کردم. و کلی مکالمه رو توی ذهنم تصور می‌کردم.

تهش این جوری بودم که، با خودم گفتم: "هعی آیوی، تو که الان احتمالاً تو فکر من هم نیستی!"

بعدش یاد این افتادم که اگه مثلاً ساعت رند ببینی یعنی یکی داره بهت فکر می‌کنه، و با خودم گفتم "آیوی، امیدوارم هروقتی که ساعت رند دیدم، معنی‌ش این باشه که تو هم داری به من فکر می‌کنی..."

و بعد این جوری بودم که حاجی فکر کن چقدر شبیه فیلم‌ها می‌شه اگه الان ساعت رو ببینم و رند باشه، بعد معنی‌ش این باشه که آیوی داره بهم فکر می‌کنه؛

و گوشی‌م رو برداشتم، ۲۳:۳۲.

واااااااات 😭😭😭😭😭

برگانم. برگانم. برگانممممممم 😭😭😭😭😭

معنی‌ش هم سرچ کردم و گفت که داداش استعدادهات رو در یاب که آینده‌ی خوبی داشته باشی (دقیقاً منظورش به تنبلی‌های الانمههه 😭😭😭😂)

و در زمینه‌ی عشق و عاشقی هم باز هم معنی این بود که نیاز داری به تعادل توی روابطت و من این جوری‌ام که I know 😭😭😭

182~ T^T

واییییی

دیروز برای کلاس زبان

یه معلم جایگزین داشتیم

که یه آقای خیلی عالی بوددددددد

گاددددد😭😭😭

صداش خیلی عالی بوددد

لهجه‌ی انگلیسی‌ش عالی بودددد

من رو یاد یوتیوبرهای ماینکرفتی که دنبال می‌کنم می‌انداخت هم از نظرم لهجه هم از نظر قوه‌ی طنز (یوتیوبرهایی مثل grian، mumbo jumbo و goodtimeswithscar )

باحال و بامزه بود (بامزه‌ی درست و حسابی و باادب)

و منم و یکی دیگه از بچه‌ها چون توی کلاسش فعال بودیم کلی ازمون تعریف کرددددد

لعنتی اگه توی استان خودمون بود قطعاً ترم بعدی رو با اون کلاس برمی‌داشتم 😭😭😭😭 ولی آخرش گفت کرمانشاهههه

اَی خِدااااااا

از این اموجی‌های

\(O_o)/

استفاده می‌کرددددد

کلی اصطلاح توی جملاتش به کار می‌برد

و اینقدر درس رو قشنگ توضیح داددددد

یه جایی برای درسمون عکس یه کلبه‌ی داغون جنگلی رو نشون داد و گفتش (به انگلیسی) که خیلی خوشش میاد همچین جایی زندگی کنه

منم نوشتم

And fighting all of the pests would be REALLY GOOD :/

و اونم خنده‌ش گرفت و گفتش که مثل خواهر کوچیکه‌م هستی و بعد توضیح داد که خواهرش هم مثلا هرچی می‌گه خواهرش می‌گه نههه و اینا و (Spoil the fun) (اسکرین شاتش رو گرفتم 😭😭😭)

و تازه هر اصطلاحی هم که توی درس بود معادل فارسی‌ش هم می‌گفت که خیلی عالییییی بود من معنی‌های اصطلاحات رو می‌دونستم ولی اصلاً معادل فارسی براشون به ذهنم نمیومد

الان به ذهنم رسید ای کاش کلاسه رو ضبط کرده بودمممم

آیا کراش زدم؟ خیر. واقعاً اونم مثل برادریه که ندارممممممم

هعی. ای کاش می‌تونستم باهاش کلاس بردارممممم حصحصحصحصحصحص

122~

جوری که سرم شلوغه.

جوری که دلم میخواد زودتر داستانم رو تموم کنم تا بهونه‌ای بشه واسه اینکه آیدی پدرخوانده رو از رفیقم بگیرم و با پدرخوانده درباره‌ی istj حرف بزنم.

جوری که پریشب خوابش رو دیدم. یعنی خواب چتش رو دیدم. اونم توی شاد :| ولی خودش و سینوس بهم تیکه می‌انداختن توی چت تو خواب ولی خیلی غیرمستقیم.

می‌دونم که واقعی نبود. (کیک بود؛ جرررر وای چرا من جدی نمیشم.)

جوری که حس دلتنگی‌م نسبت به istj روی سینه‌م سنگینی می‌کنه.

جوری که حس می‌کنم کلاس زبان این ترم رو دارم گند می‌زنم. اولین منفی در تاریخ کل کلاس‌ زبان‌هام از 12 سالگی رو این ترم گرفتم.

امتحان هندسه‌ی امروز به شدت آسون بود اما وقتگیر؛ اما بدبختی یه سوال رو که معلم روی تخته نوشته بود، وسط امتحان رفت پای تخته و یه "1" رو تبدیل کرد به "x" و تازه اعلام هم کرد رو به بچه‌ها، ولی من حاضرم قسم بخورم که نشنیدم. گفت بهم نمره‌ی اون سوال رو کلاً نمیده. یک و نیم فا*ینگ نمره. تازه نه از بیست، بلکه شاید از 10 یا... نمیدونم. بارم‌بندی نکرده بود سوالا رو. تازه اون سوال رو اگه تغییر نداده بود کاملاً درست حل کرده بودم. تازه حی اگه می‌فهمیدم که تغییرش داده و با صورت جدید هم حل میکردم، بازم به جواب می‌رسیدم. البته یه سوال جایزه‌دار رو حل کردم که احتمالاً نمره‌ش رو جبران می‌کنه. نمی‌دونم. ولی گریه‌م گرفت بعد کلاسش. دوستام هم که همچنان باهام شوخی می‌کردن. اَه. یه سردردی هم گرفتم بعدش که هنوزم مونده.

جوری که کل تستای مبحث شتاب ثابت تا سر نمودارهاش رو باید امروز بزنم. 200 فا*ینگ تست.

جوری که دارم فحش میدم. فحش دادن کار زشتیه ولی. شخصیت آدم رو پایین میاره. من فقط وقتیایی که به خودم حرف میزنم شاید فحش بدم. به دیگران هیچ وقت فحش نمیدم، حتی اگه خیلی ناراحتم کرده باشم، حتی توی دلم هم فحش نمیده. یه چیزی جلوم رو میگیره.

110~ The passion to Explain stuff

دلم می‌خواد باهاش حرف بزنم،

دلم می‌خواد درباره‌ی چرت‌ترین و حوصله‌سربرترین چیزهای ممکن واسه‌ش حرف بزنم،

از چیزهایی مثل تاریخ ایران و نجوم (که هیچ کس وقتی براش توضیح میدم گوش نمیده 🥲)

اون روز... اون روز توی کال، وقتی پدرخوانده و سینوس داشتن توی اینستاگرامشون می‌گشتن، نمی‌دونم istj هم واقعاً داشت گوش می‌داد یا ادای گوش دادن رو در می‌آورد (هنوز نمی‌دونست من روش کراشم... یا می‌دونست؟ به هرحال بهش نگفته بودم) اون موقع من داشتم درباره‌ی بخشی از تاریخ ایران توضیح می‌دادم که تازه یه مقاله درباره‌ش خونده بودم. درباره‌ی تفاوت‌های رضاخان و آتاتورک بود و شرایطی که درش قرار داشتن

به هرحال من داشتم هرچی از مقاله‌هه یاد گرفته بودم رو توضیح می‌دادم. istj هم طبق معمول ساکت بود اما یادمه یه جا که پدرخوانده / سینوس حرفم رو قطع کردن و یه چیزی گفتن توی مایه‌های اینکه "الارا خب که چی، این چه چرت و پرتاییه داری میگی"، یادمه ساکت شدم اما istj خواست گوش بده؛ بدبختی اینه که یادم نیست دقیقا چجوری این رو نشون داد. (احتمالا گفت "خب؟" یا یه همچین چیزی)

بعدش هم که سینوس گفت "میخواین ما (منظورش خودش و پدرخوانده بود) بریم، تو به کنفرانس تاریخت واسه istj ادامه بده" وای سینوس هم خبر داشت (بهش گفته بودم) که روی istj کراشم اینم از هیچ شوخی‌ای توی گروه دریغ نمی‌کرد

آها بعد الان یادم اومد که istj گفت "داشتم گوش می‌دادم جالبه" و قیافه‌ی من (که خب نمی‌تونستن ببینن چون تصویری نبود) این طوری بودم که :]]]]]]]]]]

Istjی عزیز واسه‌م مهم نیست که واقعاً گوش می‌دادی یا ادای گوش دادن رو در می‌آوردی. مرسی که یا واقعا واسه‌ت جالب بوده و یا حداقل حداقلش الکی گفتی گوش دادی؛ خیلی از آدما حتی به خودشون زحمت نمی‌دن که الکی بگن گوش دادیم. (نمیگم اینکه الکی بگن آره گوش می‌دادم کار درستیه.) اکثر آدما به راحتی هرچه تمام‌تر وسط حرفام می‌پرن و به بحث‌های خودشون ادامه می‌دن. لعنتیا. واسه هیچ کس این حرفام جالب نیست.

البته یه جاهایی هم istj (که خیلی کم حرفه) یه چیزایی می‌گفت که تقریباً مطمئن می‌شدم گوشش با منه. البته این مدلی گوش نداد که تهش ازش سوال بپرسم از مبحثی که گفتم و بتونه جواب بده 😂🙂 به هرحال انتظاری هم نداشتم که بدونه. هرچند من اطلاعات عمومی رو راحت‌تر به خاطر می‌سپارم.

شاید یکی از خصلتایی که هم دوستش دارم هم ازش بدم میاد همینه: گوش دادنش توی سکوت.

دوست دارم یکی باشه که واسه‌ش توضیح بدم. چراش رو نمی‌دونم. فقط می‌دونم دوست دارم وقتی یه موضوعی هست، بتونم یه فکتی، اطلاعات عمومی‌ای چیزی ازش بگم.

.

هیچ وقت نشده که صور فلکی رو نشونش بدم. نمی‌دونم که توی آینده دوباره می‌بینمش که نشونش بدم، یا نه.

در واقع حتی نمی‌دونم که دوباره می‌خوام ببینمش اصلاً، یا نه.

104~ آزمون و آهنگ و چیزای دیگه

نتیجه‌ی این آزمونم تا حد زیادی به خاطر خوش‌شانسی بود و اینکه هندسه مبحث خیلی آسونی بود.

باید بهتر عمل کنم.

+ آهنگای ویگن >>>>>>

+ آهنگای فرامرز اصلانی >>>>>>

+ آهنگای داریوش >>>>>>

وای ولی من از بچگی با آهنگای ابی، گوگوش، هایده و مهستی، ستار، حبیب، داریوش و همه‌ی اینا به همراه مایکل جکسون، مادرن تاکینگ و جنیفر لوپز توی ماشین بابام بزرگ شدم :>

در حال حاضر سلیقه‌ی موسیقی‌م این جوریه که هرچی خوب باشه و محتوای نسبتاً خوبی داشته باشه و قشنگ باشه.

پلی‌لیستام داره شبیه پلی‌لیست باباها میشه. به خودم افتخار می‌کنم 😂

دلم می‌خواد با پارتنری که ندارم بریم اُپراهاوس‌های مختلف، و اجراهای چایکفسکی رو ببینیم. وای چایکفسکی >>>> قطعاً‌ دلم می‌خواد،یکی از قرارهایی که در آینده می‌رم همین باشه. کنسرتوی پیانوی چایکفسکی، یا حتی کنسرتوی ویالون. وای کنسرتوی ویالون سیبلیوس >>>>>>

خدایا.

احساس خستگی دارم.

دلم میخواد ذهنم رو تا حد زیادی خالی کنم و با اطلاعات جدید دوباره پرش کنم. جالبه.

+ باور کردن این که ۶-۷ ماه دیگه ۱۸ سال کاملم می‌شه سخته. به بابا گفتم، اونم گفت "ولی عقلت همون ۸ ساله مونده" 😂 منم در جواب گفتم "فکر می‌کنم بلکم کمتر هم شده باشه" 😂😂😂

21~ jjk

ای کاش دوباره اون خواب رو ببینم و بغلم کنه، واسه نجات دادن یونگی ازم تشکر کنه و دوباره دستاش رو که بغلم می‌کردن روی بازوهام حس کنم 

با اینکه فقط یه خواب بود، ولی وقتی بیدار شدم خیلی حسش واقعی بود :">