169~
اقا سرم به طرز وحشتناکی شلوغه
بزودی میام تایید میکنم کامنتا رو :">
ببخشین :""">
+بعداًنوشت: تایید شدن همگی :>
اقا سرم به طرز وحشتناکی شلوغه
بزودی میام تایید میکنم کامنتا رو :">
ببخشین :""">
+بعداًنوشت: تایید شدن همگی :>
دیشب تنهایی رفتم پشت بوم
و دهنم از سرما سرویس شد (یادآوری برای بعدا: دستکش بپوش)
دستکش نپوشیده بودم چون میترسم جلوی دست و پام باشه
ولی اونقدری سرد شد که پشیمون شدم 😭😂
بعد از کلی تلاش (۴۰ دقیقه سر جمع)
صور فلکی شکارچی + کلب اکبر + کلب اصغر + دو پیکر (جوزا) + ارابهران + شیر (اسد) رو تشخیص دادم
و ۶ تا ستاره (مطمئناً) رو با تلسکوپ رصد کردم
۱. اول از شباهنگ شروع کردم (سیریوس :>) که آسون تر از همهست؛ یه ستارهی آبی و هالهی سرخ O:
بعد هم سعی کردم ابط الجوزا رو رصد کنم که فکر کنم دیدمش ولی مطمئن نیستم خودش بود یا نه در نتیجه نشمردش
۲. رفتم سراغ رجل جبار (پای شکارچی :>) که اون هم ستارهی سبزی بود با هالهی نارنجی
بعد هم دهنم سرویس شد تا دو پیکر رو مطمئن شدم که خودشه و پولوکس و کاستور رو رصد کردم (الان فهمیدم اسم اون سگ دوسر توی خوبهای بد بدهای خوب از کجا اومده D:)
بعد هم ارابه ران رو پیدا کردم ولی ثور رو نتونستم :/ ارابه ران هم ستارهی آلفاش که عیوق هست رو رصد کردم
در نهایت هم رفتم سراغ اسد که نزدیک دوپیکر بود و قلب الاسد (رگولوس :)) ) رو رصد کردم که ستارهی آبی روشنی بود :>>>
اصلا هرچی تلاش کردم نتونستم دب اکبر یا ذات الکرسی رو پیدا کنم
ماه هم معلوم نبود اصلا کجاست :|
آره خلاصه اینم از رصد ما :">
بیانیه: کادو تولد و عیدیهام رو میخوام جمع کنم تلسکوپ بخرم :)))
.
+ امشب با همین تلسکوپی که الان دارم میرم پشتبوم رصد :)
هدفهام:
- شکارچی (جبار) + اگه خدا یاری کنه سحابیش + ابط الجوزا + رجل جبار
- سگ بزرگ (کلب اکبر) + ستارهی شباهنگ (کاروانکش / شعرای یمانی)
- سگ کوچک: شعرای شامی
- شیر (اسد) + قلب الاسد
- ثور + خوشهی پروین اینم اگه خدا یاری کنه
- ذات الکرسی + خرس بزرگ (دب اکبر) + خرس کوچک (دب اصغر) البته اینم اگه خدا یاری کنه + ستارهی قطبی
- ماه: دهانهی ارسطو
البته برای ماه چند تا دهانهی دیگهش هم روشن هستن خب ولی این ارسطو الان یه مقدار سایه داره که جزئیات رو بهتر نشون میده :>
اینایی هم که نوشتم "خدا یاری کنه" = بتونم اصلاً ببینمشون با این وضعیت آلودگی نوری :)
هوا صافه و تازه چون برف هم اومده آلودگی هوا هم فعلاً خبری نیست
بعداً میام این پست رو آپدیت میکنم که چیا رو تونستم ببینم :>
+ از این به بعد پستایی که دربارهی ستارهها و نجوم رو مینویسم با تگ Orion مشخص میکنم :)
دیشب وقتی داشتم از بالکن سفره رو میتکوندم یه دفعه متوجه آسمون شدم و تونستن مثلث زمستونی رو تشخیص بدم DDDD:
وای باورنکردنی بود. به خصوص که اخیراً در موردش مطالعه کرده بودم. خیلی محشر بودددد :>
کادوی تولدم رو سفارش دادمممم :>>>>>> کل کتابای پرسی جکسون به زبان اصلی :>>>>>>> وای ذوقوقوقوقمنصچصنثچصتیچص
خیلی خوشحالم که با istj تموم کردم. تازه خیلی هم خوشحالم که فهمیدم اصلاً حسی نداشته بهم و این جوری دیگه عذاب وجدان این رو ندارم که نکنه ناخواسته علاقهای به وجود اومده باشه و اینا D:
نمیدونم چرا یه ذره ته دلم غمگینم :| ولی خیلی خوبه که تموم شد
به خصوص با اون مسخرهبازی و دعوای الکی که با سینوس در آورده بود و الان بعد چند ماه بهم گفته الکیه
برو خدارو شکر کن با دعوا نیومدم تمومش کنم 😏
حتی با اینکه حق داشتم دعوا کنم
خیلی منطقی و اصلاً به دلایل دیگهای گفتم بیا دیگه این ارتباط رو تموم کنیم
البته حتی رابطهی عاطفی هم نبود فقط به دوستی بود
اصلاً اون کلاس همهشون آدمای سمیای بودن (بجز یه دختره که خیلی خوب بود)
چقدر خوب شد که تموم کردم
راحت شدم
سری قبلی که اکانتم رو حذف کردم درگیر عذاب وجدانه بودم چون احتمال میدادم شاید ۵ درصد احتمال داشته باشه از من خوشش اومده باشه
الان خداروشکر درگیر عذاب وجدان نیستم چون تکلیفم رو روشن کردم باهاش و کاملاً نشون داد که از من خوشش نیومده
بهتر D:

پنجشنبه با آ.ن رفته بودم استخر
خواهر کوچیکترش (۱۰ ساله) رو هم آورده بود
بعد با خواهرش حرف زدم، وقتی آ.ن خودش داشت دوش میگرفت و ما منتظرش بودیم
یه حرفی که زد این بود که "آبجیم میگه تو با ما فرق داری"
توی ذهنم مونده.
یعنی فرق داشتنِ خوب یا فرق داشتنِ بد؟
مامان برگشته. برام هایلایتر خریده بود. دو تا بستهن و یکیشون پاستلیه با رنگهای صورتی، نارنجی، زرد، سبز، آبی، و بنفش
اون یکی به قول معروف vintage عه :> مشکی :| (که در اصل HIDE-lighter عه ایح ایح ایح.) خاکستری (که تن سبز داره و عاشقشم)، کرم (اینم عاشقشم و به خاکستریه میاد) و آبی. این آبی وینتیج با آبی پاستلیش فرق دارن. آبی پاستلیش تن سبز بیشتری داره و آبی وینتیجش بیشتر مثل آسمونه :>
کلی نقاشی باهاشون کردم. این عکس اول مطلبم رو هم با همین خاکستری و کرمه کشیدم D:
سرگرمی موردعلاقهم شده کشیدن این درختا. یه دونهش رو هم روی جلد دفترم کشیدم.
چهارشنبه این دختره ه.ح که حدس میزنم پنسکشواله بهم یه فتوکارت تهکوک داد که خواهرش گرفته بود. میدمش به سنپای، چون که رسماً تهکوکر اعظمه :> برای سنپای که عکس فرستادم خیلیییی ذوق کرد D: (همون عکس جدید تهکوکه که فنها رو جررر داد ایح ایح)
مامان میخواد دوباره من رو بفرسته مدرسه. آخه مامان تو نمیدونی چقدر اونجا حوصلهم سر میره و چقدر سخته که بخوام وارد یه جمع بشم. من کلی حرف برای گفتن داره که هیچ کس نمیخواد بشنوه. هیچ کس نمیخواد به قربونصدقه رفتن من برای چایکفسکی گوش بده، هیچ کس نمیخواد به اطلاعاتی که از صور فلکی مختلف دارم گوش بده، هیچ کس نیست که بهش توضیح بدم چجوری باید یه جسد رو قایم کنه (به مولا قسم من فقط یه نویسندهی ژانر جناییامممم 😂😭) هیچ کسی دوست نداره یاد بگیره چجوری باید با یه اِپیپِن (آمپول خودکاری اپینفرین) کار کنه، هیچ کسی نیست که هری پاتر رو درست و حسابی خونده باشه، هیچ کسی هم نیست که توی روال معمولی زندگیش به استاد شجریان گوش بده، هیچ کسی هم نیست که آرمی باشه یا خیلی جدی به آرکتیک مانکیز گوش بده، هیچ کس به خلاصهی کتابهایی که خوندم و میخوام تعریف کنم گوش نمیده، هیچ کس فکر نکنم علایق مشترک با من داشته باشه :) گاددددد
بعد اصلاً کلاسها هم واقعاً حوصلهسربرن.
هعی ولش کن، حداقل توی خونه نیستم و مجبور نیستم صبح هم تست بزنم. بهتر.
جدیداً عطشم برای خوندن کتاب خیلی زیاد شده. هر کتابی. چه زبان اصلی چه ترجمه. چه داستان چه علمی. فقط دلم میخواد بخونم. بخونم و بخونم و بخونم اونقدر که از این دنیا جدا شم.
دفتر نقد کتابهام هم تقریباً کامله. فکر کنم یکی دو تا کتاب باید اضافه بشه. البته بجز نقدها :"> کلی نقد باید بنویسم.
Stop making the eyes at me, I'll stop making the eyes at youuuuuu ;D
- I bet that you look good on the dancefloor - Arctic Monkeys
امروز میخوام با مامانم حرف بزنم دربارهی این آزمونه
امیدوارم به حرفام گوش بده واقعاً
و من رو از اینکه باهاش صادق بودم پشیمون نکنه :]
+ بعداً نوشت: خب دوستان متاسفانه باید برگردم به روال معمولی مدرسه :)))
واقعاً برگام
واقعاً واقعاً برگام
من آزمون هیچی نخونده بودم
و ترازم به این خوبی در اومد
برگامممممممممممم
البته دوازدهم گند بود و یازدهم خیلی خوب بود
جمعه با سنپای رفته بودیم بیرون
همون کافه کتابه D:
حس میکردم یکم باهام سرده :/ ولی در کل خوش گذشت D:
+ امروز وقتی داشتم از مدرسه میرفتم بیرون یکی از دخترایی فکر کنم دهم / یازدهمه بهم گفت "خیلی آدم باحالی هستی" و من :)))))))))))))))) ممنونم :)))))
دارم با istj تموم میکنم.
کاملاً ازش قطع امید کردم.
چند روز پیش جشن داشتیم و به شاگردای اول تا سوم کلاسا جایزه دادن
و منی که هر سال از اول دوران تحصیلم شاگرد اول بودم، امسال برای اولینننن بار شاگرد دوم شدم اونم با اختلاف یک صدم. بله دوستان درست شنیدید. یک صدم لعنتی.
ز.ی. ۱۹.۸۴ شد. من ۱۹.۸۳ :)
البته جالبه توی کارنامهای که بهمون دادن معدلم رو زدن ۱۹.۷۷ :| ولی توی لوح تقدیرم نوشتن ۱۹.۸۳ :||||در نتیجه حدس میزنم نمرهی ز.ی. هم بیشتر اعلام شده.
جایزه هم یه قمقمهی فلاسکی دادن که هوشمند بید :| و دمای مایع داخلش رو خیلی جدی جدی نشون میده :|✨️
لازم داشتم، دمشون گرم. میخواستم برم دنبالش که یکی بخرم ولی خودشوت جایزه دادن. خیلی هم عالی D:
امروز هم جشن داشتیم این بار برای اونایی بود که ورزشی و... مقام آوردن. توی سالن اجتماعات بود (که در اصل یه تیکهی جداشده از راهروی طبقهی همکف مدرسهست :|)
و به بچهها اجازه دادن هرکی دلش میخواد بره میکروفون رو بگیره دستش و آهنگ بخونه D: منم که اصلاً معروفم DDD:
رفتم مهرهی مار و قصهی عشق و امشوشوشه و سی دخت هاجرو خودمو تو گل میپلکونم رو خوندم D: دیگه بعدش به زور یه دخترهی دیگه میکروفون رو از دستم گرفت 😂😭 البته حق هم داشت هر کی بالا میاد ته تهش ۲ تا آهنگ میخوند بعد من اون لحظه توی یه تیکه کاغذ (صفحهی آخر کتابی که داشتم میخوندم) و یه مداد پلی لیست آهنگای سمی که یادم میومد رو نوشتم که آماده باشم واسه خوندن 😂😭
آره خلاصه.
در کل مدرسه مزخرفه ولی :/
اَی خِدا.
باز هم یه روز در مدرسه و یه روز پر از حس هیچ کاری توی مدرسه نکردن.
واقعاً حس میکنم الکی رفتم مدرسه که فقط وقتم رو بگذرونم و امتحان شیمی رو بدم.
فردا هم امتحان حسابان داریم. مشتق. نمیدونم چه حسی باید نسبت بهش داشته باشم.
دلم خوراکی میخواد.
دلم میخواد نیازی نباشه درس بخونم. من خیلی درس خوندن و مطالعه رو دوست دارم، اما دوست ندارم به خاطر کنکور مطالعه کنم.
جدیداً به کنکور زبان فکر میکنم. به خصوص از وقتی معلم زبان مدرسه در موردش حرف زد. تا الان هر فکری در مورد کنکور زبان میکردم فقط به شکل گزینهی دوم بود. اولویت اولم کنکور ریاضی بوده. ولی الان فکر میکنم نکنه هم علاقهم به زبان بیشتر باشه و هم تواناییم؟
جفتش هم تلاش میخواد. جدی.
ای کاش لااقل درس بخونم. بعضی وقتا آرزو میکنم ای کاش به جای باهوش بودن، پشتکار داشتم. الان حس میکنم هم هوشم رو از دست دادم هم تلاش کردنم بدتر شده.
اَه.
سایفر ۲ ورس نامجون کاملاً قابلیت بایس رکت کردنم رو داره. در حال حاضر بایسم یونگیه. قبلاً جونگکوک بود. از اولی که آرمی شدم (۴ سال پیش تقریباً) بایسم جونگکوک بود. هیچ وقت تغییر نکرده بود. الان یه ۳ هفتهای هست که بایسم یونگیه. البته بیشتر حس ot7 دارم. ولی خب.
خستهممممممممچصتخصخصاثحتص.
بچههای کلاسمون خیلی احمق به نظر میان. نمیدونم چرا.
چرا اینقدر تنهام؟ لابد به خاطر اینه که همچین تصوری در موردشون دارم.
واقعاً من تنهام انگار. تمصوسوصصمصوچ۱تثحقاثحث
خدایا.
خدایا کمک کن.
باید درس بخونم. باید مشتق تست بزنم. این تستای لعنتی..
خستهممممممممممممم
همیشهی خدا انگار گرسنهمه. اَه. چاق شدم. امروز توی کلاس یه بحث راه انداختن که اگه میتونستین یه چیزی رو در مورد خودتون یا بدنتون تغییر بدین چی بود. منم گفتم شکمم. یکی دو نفرشون هم گفتن خب باشگاه بروووو آب کنننن. منطقی بودن و خیلی رک، ولی من یه حس بدی گرفتم. اَه.
اونقدر هم هیکلم بد نیست.
دلم میخواد یه چیزی بخورم. نون بربری با شیر سرد. خالی خالی.
دلم میخواست گلایه کنم. هنوز هم دلم میخواد.
خب خب
حدس بزنید کی زده به سرش و اکانت دیسکوردش رو از حالت غیرفعال در آورده؟ D:::::::::::::
دیدم دو ماه و نیم بعد از اینکه اکانتم رو غیرفعال کردم، istj بهم پیام داده! چیز خاصی البته نبود یه احوالپرسی، ولی خب istj تقریباً هیچ وقت بهم پیام نداده :|
هیچی منم رفتم به آ.ن گفتم اونم گفت خیلی معمولی جواب بده (البته بدونید که من از اونایی نیستم که اسکرین شات از چت ملت برای بقیه بفرستم، کار درستی نیست.)
آره منم در اصل همین پریروز به istj جواب دادم
و اونم جواب داد (با یه فاصلهی چندساعته)
و منم جواب دادم (منم با یه فاصلهی چند ساعته، البته از عمد که نه :|)
و اونم جواب داد
و منم جواب دادم
و بعدش دیگه هیچی D:
آره خلاصه. امیدوارم پشیمون نشم.
خدایا خودت هر اتفاقی که به صلاحمه رقم بزن. خودت میدونی که من نمیدونم دارم چیکار میکنم D::::::::
ببینیم چی میشه.
امروز با آ.ن عالی بود
کنار هم نشسته بودیم
و من هم براش کلی شاهنامه و چیزای تاریخی تعریف کردم
و اونم خیلی مشتاق بود بشنوه :>
وای خدا. :)
وای بعد بقیهی بچههای اکیپ از اون ور ما رو با نگاههای عصبانی به شوخی نگاه میکردن جرررر
آره اینم از آزمون این سری ما که در کل افتضاح بود و تنها مورد مثبتش شیمی 3 بود. برگام.
دوشنبه که از خواب عصرگاهی بلند شدم دیدم مامانم چقدر خوشحاله! از کارنامهم خیلی راضی بود برخلاف انتظارم :> جفتشون خیلی راضی بودن
بابام که از مدرسه اومد (بعدازظهری بود) اونم خیلی راضی بود، و پیشنهاد داد بریم رستوران که اول فکر کردم شوخی میکنه، ولی جدی بود :]
خلاصه که شام رفتیم یه کافه رستوران خفن و پیتزا خوردیم.
پیتزا بیف بیکن و سزار سفارش دادیم. هر جفتشون عالییی بودن ولی سزار رو بیشتر دوشت داشتم، تنها بدی سزار این بود که سالاد کاهو رو روی پیتزا خالی کرده بودن :| ولی زیرش که پیتزای واقعی بود عالیییی بود
آره خلاصه. جاتون خالی.
+ امروز به طرز وحشتناکی احساس خستگی میکردم از صبح. تازه شبش هم ۱۰:۳۰ هم خوابیده بودم و خوابم هم اوکی بود. نمیدونم چرا اینقدر خسته بودم.
چقدر به دبیر دینی بدبخت فحش دادم توی دلم.
تو ورقه ۱۸.۵ شدم مستمر هم بهم ۱۹ داده. تنها مستمر ۱۹ رو اون بهم داده. بقیهشون مستمر ۲۰.
شیمی هم سر یه بیدقتی مسخره شدم ۱۹.۵. اونم چی؟ جذر ۱۶ رو نوشتم ۸ 😀😀😀 برگههامون رو بهمون داد فهمیدم
اون بچههای عوضی کلاسمون هم که تا معلم فیزیک پرسید شاگرد اول کی شده گفتن نزده توی کارنامههامون. (کارنامه هشدار رتبهی بچهها رو زده بود، ولی این کارنامه نه.) بعدش یکی پرسید به نظرتون کی شاگرد اول شده همهی اون عوضیا گفتن "ز.ی. معلومه دیگه"
ز.ی. خودش دختر خیلی خوبیه، ولی این عوضیا جوری رفتار میکنن انگار از آسمون نازل شده.
عوضیا.
اسم این حس چیه؟ حسادت؟! :)
قبلانا فکر میکردم آدم حسودی نیستم چون کسی از اطرافیانم توی شرایط مدنظرم از من بالاتر نبود. یعنی کسی نبود که حتی شرایط اینکه من بهش حسادت کنم رو داشته باشه، در نتیجه این حس حتی گاه میخواست به وجود بیاد هم قابلیتش رو نداشت.
الان که این دختره یکم از من بالاتره باید ببینم حسودی میکنم یا نه.
جالبه ولی این حس هرچی که اسمش هست، قدرتمنده. قدرتش رو حس میکنم. انگیزهی لعنتیای که بهم میده رو حس میکنم.
ترازم بالاخره بالا رفت ولی چه فایده؟ کلا 3000 نفر و خوردهای این آزمون بودن....
+ کلاس زبانم رو پیچوندم. نباید این کار رو میکردم. ولی خب چیکار کنم، هیچ مشقی ننوشته بودم و هیچ آمادگیای برای پرسش نداشتم.
هعی.
++ فکر کنم چند تا از درسهام رو کم گرفته باشم. در حد 19 و خوردهای...
+++ دلدرد لعنتیای که نمیدونم دلیلش چیه ولم نمیکنه. شاید به خاطر ناهار بوده.
پروفایلم رو تا اطلاع ثانوی غیرفعال کردم تا ویرایشش کنم
چون خیلی از علایقم و... عوض شدن :-|
.
+گذاشتمش.
بالاخره تموم شددددددد
وای خدا
این امتحانای بوقققققققق
ولی جمعه آزمون قلمچیه که باید سنگ تموم بذارم
و بعدش هم دقیقاً یه هفته بعد درسای جدید TT
خدایا کمک.
کیه که فردا امتحان سلامت و بهداشت داره و میدونه باید بخونه ولی نمیخونه؟ آهاااا آفرین من DDDD:::::::::::
+ امتحان آخره.
رفته بودیم دکتر واسه دردهایی که خیلی تصادفی داشتم
و دکتر هم هرچی میگفتم میگفت برای استرس و اضطرابه
تهش هم یه آزمایش برام نوشته بود که دادم و نتیجهش این بود که همه چیزم اوکیه فقط کم خونی دارم و همهچیز ناشی از استرسه
دارو برام نوشته
۵ قلم که بابا فقط ۴ تاش رو خرید،
یه قرص کم خونی و آهن
یکی هم برای مشکلات دستگاه گوارشی
و دو تا هم برای استرسم
نمیذارن قرص بخورم میگن تو آخه قرصا رو واسه چی میخوای
بخشش زیادی از استرس و حال بدم به خاطر شما دو تاست 🫠
تازه پنجمیش هم که نخریده یه آرامبخش بود، بابا میگه " نمیخوام از الان روانی بشی وابستهی قرص بشی"
متاسفانه هیچی نمیتونم بگم
تهش دارم مخفیانه داروها رو مصرف میکنم، مامان گفت جلوی بابا نخور
البته مامان خودش هم با قرص خوردن مخالفه
نمیدونم...
سه شبه که پشت سر هم قبل خواب به خاطر مسائل مختلف باهاشون بحثم شده.
بعد اوج آرامش دادن مامانم: استرس نداشته باش! این چیزا رو کلا ول کن، از این فاز در بیا
بعد حرفی هم که میزنه اینه که امیدوارم یه روزی خودت مادر بشی و ببینی (سرت بیاد)
حداقلش فایدهی اون قرص دیشب این بود که لااقل سردرد ناشی از حرص خوردن رو نداشتم. همیشه وقتی حرص میخورم سردرد میگیرم.
لعنتی.
میگه تو اذیت بشی من هم اذیت میشم.
نه بعید بدونم به خاطر این باشه که دوستم داری. به خاطر اینه که حوصلهی این رو نداریک ه بهم دلداری بدی یا بغلم کنی.
ته همهی این بحثا مامان میگه: الارا من دیگه بیشتر از این بلد نیستم. نمیتونم.
خب یه ذره سعی کن مامان. چطور من باید سعی کنم، چطور خودت حق ناراحتی از هر حرفی که زده میشه رو داری ولی من حتی حق ناراحت شدن ندارم؟! چه برسه به این که توقع ببخشید شنیدن داشته باشم :)
شت شت شت
چرا چرا چرا چرا چرا
چرا من باید
دقیقاً
موقعی که
دارم تلاش میکنم
که
این بشر رو
فراموش کنم
دقیقاً توی یه مغازهی لوازم التحریرفروشی
یکی رو ببینم که کپی پیست این بشر باشه
گادددددد
یکی از کارکنان اون مغازه بود
بعد مغازهشون هم آهنگ پخش میکرد یهو رفت روی رضا بهرام
بعد فکر کنم پلی لیستشون به ترتیب آرتیست بود
چون کلاً داشت آهنگای رضا بهرام پخش میشد پشت سر هم
وای این یارو کپی پیست istj بود
همون عینک
همون مدل مو
همون پیرهن سبز دکمهدار
همون فرم و هیکل
همون شخصیت
فقط موهاش یه خورده بورتر بود
بدجوری یاد این بشر افتادم
وای حس میکنم این خیلی مسخرهست :)
سخته از یاد بردن
این بشر رو من در طول یه سال دیدم و به مرور دوستش داشتم
هعی
خوبه وارد هیچ رابطهی عاطفیای نشدم و فقط کراش داشتم
یه کراش داشتم و الان هنوز هم یادم نرفته
دیگه اگه رابطهی عاطفیای وجود داشت چی میشد
اسیر شدیم به خدا 😂🥲🥲🥲
یه میم دیدم دیشب توی پینترست به انگلیسی
نوشته بود: "فکت: entpها اتفاقاً درونگران"
بعد در ادامهی میم عکس یه کامنت بود که "اینکه کسی دوستتون نداره دلیل نمیشه درونگرا باشین"
و من خندیدم، ولی بعدش حس کردم چقدر راست میگه.
حداقل در مورد من.
یعنی مثلا کل بچههای کلاسمون از من خوششون میاد، ولی نمیتونم وارد مکالمههاشون بشم، انگار من رو ناخودآگاه راه نمیدن
وقتی هم تلاش میکنم حرف بزنم ۱۰۰۰۰۰۰۰۰ بار وسط حرفم میپرن
اَه.
متاسفانه نمیتونم اهمیتی ندم و بگم به یه ورم
تنها بودن با انتخاب کردن تنهایی متفاوته.
باید یه وقتی بذارم پروفایل وبم رو عوض کنم
چون خودم هم خیلی عوض شدم 🗿
به طرز عجیبی قابلیت فهمیدن اینکه یکی یه چیزی رو داره ماستمالی میکنه رو دارم. :)))))
جدیداً این چند وقته اونقدر اتفاق افتاده که کاملاً فهمیدم طرف مقابلم داره ماستمالی میکنه و از وقتی که به این تواناییم ایمان آوردم بیشتر هم شده:))))
اولین بار توی این چند وقت از این شروع شد که دو تا از همکلاسیهام که از دوستام هستن داشتن دربارهی یه موضوعی حرف میزدن که یادم نیست چی بود
بعد من یهویی رفتم پیششون و طبق معمول خودم گفتم: "خب....؟"
بعد اونا ساکت شدن منم پرسیدم "دربارهی چی داشتین حرف میزدین؟"
اون یکی هم به تته پته افتاد (برای راحتی اسمش رو میذارم 'عین'
البته تته پته هم نه ها، در واقع یکم دیر جوابم رو داد و جوابای 'عین' و دوستش تقریباً ۳ بار عوض شد
بعدش که بهشون گفتم "داداش من فضول نیستم برام هم اهمیتی نداره 😂 نمیخواد ماست مالی کنین" اونا هم با خنده ردش کردن
دوباره هم همون 'عین' دوباره نخواست یه چیزی رو بهم بگه که دوباره فهمیدم ؛)
دو بار که این جوری شد فهمیدم که این قابلیت رو دارم و از اون موقع به بعد بیشتر هم شده از این اتفاقا
امروز ۲ بار دو نفر متفاوت تلاش کردن یه چیزی رو جلوم ماستمالی کنن 😂😭😭😭
وای خدا
اولیش که همون 'عین' بود
بحث گروه تلگرام کلاس شد و اینا، من با همون دختره از (این پست) شروع کردیم به بچهها گفتن که این دختره من رو میخواسته اد کنه توی گروه و اینا
ماجراش به طور خلاصه این بود:
من به اون دختره (که خیلی سعی میکنه با من صمیمی باشه) از قبل گفته بودم که من رو توی گروههای کلاس اد نکن
ولی این من رو اد کرده بود منم توی پیویش رفتم با لحن جدی و یه خورده عصبانی گفتم "مگه من نگفتم توی گروه من رو اد نکنی؟!"
و اون دختره هم بدبخت گفت "باشه بابا 🥲😅 چیزی نیست که یه گروهه و اینا"
اَی خِدا
حالا ماستمالیش کجا بود؟
دختره به شوخی میگفت "وای الارا تو خیلی دهنم رو سرویس کردی سر اون ماجرا و اینا"
بعدش 'عین' گفت: "آره الارا منم موافقم خیلی باهاش بد حرف زدی"
بعد من حس ششم ماستمالیم (جررر) فعال شد پرسیدم "تو از کجا میدونی؟" بعد بلافاصله رو کردم به اون دختره و پرسیدم "اسکرینشات از چت من فرستادی واسشون؟" یکم هم داشتم میخندیدم و یکم هم جدی بودم (چون اصلاً اون ماجرا رو حداقل من براشون تا حالا تعریف نکرده بودم)
بعد این دو تا قفل کردن اون 'عین' هم قیافهی ماستمالیش رو داشت بعد تازه آخه بهونهای هم که آورد خیلی چرت بود 😂😔 گفت "نه بابا... آخه توی گروه کلاسی پیام لفت دادنت اومد"
آخه آدم حسابی چه ربطی داره آخه :)))))
منم فقط ابروهام رو دادم بالا که یعنی: cap (به قول این خارجکیا) حرفت رو باور نکردم داداش :) چیزی هم نگفتم با خودم گفتم ولش کن مهم نیست
مورد دوم هم یه دختره بود توی کلاس که داشت می گفت "آره من با یه دختره [اسم خیلی خاص] دعوا دارم و اینا مسخرهم کرده و...."
بعد گفت "عکسش رو نشونتون بدم؟" (گوشی آورده بود) بعد خودش و دوستاش گفتن "نه بابا الان آشنای یکی از شماها در میاد بدبخت میشم 😂"
بعدش من نگرفتم نگرفتم نگرفتم.... تا اینکه یهویی به ذهنم رسید این [اسم خاص] لقب یکی از همکلاسیهای راهنماییم بود که :)
بعد به دختره گفتم "این [اسم خاص] فامیلیش [فامیلی:|] نیست؟"
دختره هم گفت "نه" ببینید نمیدونم چجوری توصیف کنم که چه مدلی گفت "نه" 😂😭 ماسک هم زده بود آخه؛ ولی یه مدل خاصی گفت، یعنی مدل نه گفتش این طوری نبود که 'واقعاً طرف رو نمیشناسم'، یعنی با گیج شدن نبود، بلکه 'نه'ی محکمی بود 😂😭
بعد من گفتم "نیست؟ مطمئنی؟" کم کم داشت این قابلیتم فعال میشد البته مطمئن نبودم 😂😭 ولی اون هم همین طوری محکم میگفت "نه" و اینا، من گفتم "آخه یه همکلاسی داشتم که اسمش [اسم واقعی و فامیلی واقعی] بود ولی لقبش [اسم خاص] بود و رفیقاش این صداش میکردن"
بلافاصله دختره و دو تا رفیقش شروع کردن که خندیدن که یعنی 'بدبخت شدیم' 😂 و اون یکی وانمود کرد به شوخی که داره فرار میکنه 😂😔
منم فهمیدم درست فهمیدم (جر)
تهش عکس [اسم خاص] رو هم بهم نشون داد و همون دختره بود
والا اون موقعی هم که من میشناختمش دختر خوب و خونگرمی هم بود ولی از نهم به بعد خبری ازش ندارم نمیدونم تغییری کرده یا نه
قضاوت با خدا 😔💅
این آزمون رو بدجوری گند زدم.
اَه.
کلاس زبان امروز رو پیچوندم
جلسهی آخر بود حوصلهش رو نداشتم :/
داریم میریم کاخ نیاوران رو ببینیم :>>>>>
سرگرمی موردعلاقهم: دیدن موزهها و کاخهای تاریخی :>>>>>>
کنکور رو ثبت نام کردم خودم
خدا رحم کنه
برام آرزوی موفقیت کنین :<
اونقدر موقع وارد کردن اطلاعات میترسیدم که حتی تاریخ تولدم رو هم از روی شناسنامه نوشتم 🗿🗿🗿🗿